مستفرد
(
mostafred
) ص . ع .
كسى كه تنها كارى را مىكند .
مستفرع
(
mostafre '
) ص . ع .
آنكه آغاز مىكند در سخن .
مستفرغ
(
mostafreq
) ص . ع .
آنكه قى مىآورد . و آنكه با همهء توانائى خود كار مىكند .
مستفرغات
(
mostafreq t
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - باصطلاح طب : هر آنچه بدن را تهى سازد مانند مسهل و دواى قى و مدر و فصد و جز آن .
مستفرغة
(
mostafreqat
) ا . ع .
ماده شتر بسيار شير . و اسب تيزرو كه از تك و دو خود چيزى باقى نگذاشته باشد .
مستفرمة
(
mostafremat
) ا . ع .
زن كس تنگ كرده بدارو . و كتب عبد الملك الى الحجاج : يا ابن المستفرمة بعجم الزييب .
مستفره
(
mostafreh
) ص . ع .
آنكه يابوى گرامى و اعلا بدست مىآورد .
مستفز
(
mostafezz
) ص . ع .
خواركننده و نكوهنده . و از بيخ بركننده .
مستفسر
(
mostafser
) ص . ع . آنكه خواهان بيان كردن است .
مستفسر
(
mostafser
) ص - م ف . پ .
مأخوذ از تازى - پرسان و پرسشكنان . و مستفسر شدن : پرسيدن .
مستفص
(
mostafess
) ص . ع .
آنكه بيرون مىآورد .
مستفضل
(
mostafzel
) ص . ع .
افزودن و زايد . و آنكه از چيزى باقى مىگذارد .
و آنكه تقاضا مىكند از وام زياده از آنچه حق وى مىباشد . و به زور گيرنده .
مستفظع
(
mostafze '
) ص . ع .
آنكه كارى را سخت و از حد درگذشته مىيابد .
مستفقهة
(
mostafqehat
) ا . ع .
زنى كه همراه زن نوحهگر است و جواب مىدهد ويرا .
مستفل
(
mostafel
) ص . ع . پست و زير و فرود .
مستفل
(
mostafell
) ص . ع .
آنكه اندك مىگيرد . و آنكه بسيار مىگيرد .
مستفلح
(
mostafleh
) ص . ع . آنكه مىرهد و رستگارى مىيابد .
مستفلى
(
mostafli
) ص . ع .
جويندهء شپش در سر و جز آن .
مستفن
(
mostafenn
) ص . ع . آنكه بر فنون چيزى كسى را برميدارد .
مستفهم
(
mostafhem
) ص . ع .
آنكه طلب فهم مىكند و فهميدن مىخواهد .
مستفيد
(
mostafid
) ص . ع . آنكه فايده مىگيرد . و آنكه فايده مىخواهد . و آنكه فايده مىدهد .
مستفيد
(
mostafid
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - بهرهمند و سودمند . و مستفيد شدن : سودمند شدن .
مستفيض
(
mostafiz
) ص . ع .
آنكه آب فراوان مىخواهد . و پراكنده و منتشر و گسترده شدهء بخارج . و حديث مستفيض :
سخن فاش .
مستفيض
(
mostafiz
) ص - م ف .
پ . مأخوذ از تازى - نيكى بسيار دريافته . و احسان و انعام ديده . و ممنون و بفيض رسيده .
و مستفيض شدن : نيكى بسيار و احسان فراوان دريافتن . و مستفيض كردن :
احسان كردن و نيكى بسيار نمودن . و بذل و بخشش كردن . و انعام دادن .
مستفيق
(
mostafiq
) ص . ع .
رجل مستفيق : مرد بسيار خواب .
مستفيه
(
mostafih
) ص . ع .
رجل مستفيه : مرد بسيار خوار پس از روزهدارى و كم خوراكى .
مستقبح
(
mostaqbah
) ص . ع .
ناپسند و ناشايسته و كريه و نامقبول .
مستقبح
(
mostaqbeh
) ص . ع .
آنكه زشت مىشمرد .
مستقبل
(
mostaqbal
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - صورت و شكل به خوبى رسم كرده شده و نقش شده .
مستقبل
(
mostaqbel
) ص . ع .
پيشآينده .
مستقبل
(
mostaqbel
) ص . ع .
مأخوذ از تازى - آنكه پيش باز مىكند . و آنكه پيش مىآيد براى ديدار و ملاقات و براى سلام و تبريك . و پيشواز كننده و آينده . و زمان مستقبل : هنگام آينده .
مستقبليات
(
mostaqbelyy t
) ا .
پ . مأخوذ از تازى - حوادث آينده و زمانهاى آينده .
مستقبلين
(
mostaqbelin
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - پيشواز كنندگان .
مستقة
(
mostaqat
) و (
mostoqat
) ا . ع . مأخوذ از مشته فارسى : پوستين آستين دراز . و آلتى كه بدان چنگ و مانند نوازند . ج : مساتق
مستقتل
(
mostaqtel
) ص . ع .
آنكه كشته شدن مىخواهد . و آنكه بجهة دلاورى از مرك باك ندارد .
مستقد
(
mostaqedd
) ص . ع .
هميشه و پيوسته و ثابت . و برابر .
مستقدر
(
mostaqder
) ص . ع .
آنكه توانائى و قدرت مىخواهد . و آن كه از خداوند عالم طلب تقدير كردن مىكند .
مستقدم
(
mostaqdem
) ص . ع .
بسيار راست . و بىشك و بىشبهه . و آن كه