پيش مىآيد . و آن كه در پيش آمدن مىخواهد .
و دلير و دلاور .
مستقذر
(
mostaqzar
) ص . ع .
پليد شمرده شده . و كراهت داشته شده .
مستقذر
(
mostaqzar
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - پليد و چركين . و جامهء مستقذر البطانه : جامهاى كه آستر آن چركين باشد .
مستقذر
(
mostaqzer
) ص . ع .
آنكه پليد و چركين مىپندارد . و آنكه كراهت دارد از چيزى .
مستقر
(
mostaqarr
) ص . ع .
آرميده . و ثبات ورزيدهء به جائى . و جاى گرفته .
مستقر
(
mostaqar
) و (
mostaqarr
) ص - م ف . پ . مأخوذ از تازى - پايدار و استوار و برقرار . و جاىگير . و مستقر بودن : برقرار بودن و استوار بودن . و مستقر شدن : جايگير شدن و برقرار شدن .
و مستقر كردن : استوار كردن .
مستقر
(
mostaqerr
) ص . ع .
آنكه قرار و ثبات مىورزد به جائى و اقامت مىگيرد .
و آرمندهء باستوارى . و آرميده و آسوده .
مستقرع
(
mostaqre '
) ص . ع .
آنكه بعاريت از كسى گشن مىخواهد . و ماده شتر و يا ماده گاو گشنخواه شده . و سم سخت شده . و شكنبهء پاك كرده كه خمل وى رفته باشد .
مستقص
(
mostaqass
) ص . ع .
آنكه از كسى قصاص مىخواهد .
مستقصى
(
mostaqsi
) ص . ع .
مشغول . و زحمتكش . و ثابتقدم . و آنكه بنهايت چيزى مىرسد .
مستقفل
(
mostaqfel
) ص . ع . بخيل .
مستقل
(
mostaqell
) ص . ع . گيرنده و بردارندهء آفتابه و مانند آن . و آسمان بلند و مرتفع . و مرغ بلند پروازكننده . و كم شمار كننده . و آنكه ويرا از تب و يا خشم لرزه مىگيرد . و گروه كوچكننده و رخت برگيرنده .
و شئ مستقل : چيز استوار و قائم بنفس خود كه محتاج به ديگرى نباشد .
مستقل
(
mostaqel
) و (
mosta
) (
qell
) ا - ص . پ . مأخوذ از تازى - خاص و مخصوص . و درست و صحيح . و هويدا و آشكار .
و مختار و خودسر . و مطلق و مسلط . و قادر و توانا . و صاحب استقلال . و پابرجا و پايدار و برقرار و ثابت و استوار و جداسته . و تنها بكارى ايستاده . و زن منكوحه . و دكان و كاروانسرا و خانه و حمام و جز آنكه مالك از كرايهء آن منتفع گردد .
مستقلا
(
mostaqellan
) م ف . پ .
مأخوذ از تازى - بطور مطلق . و بطور قدرت .
و منفردا و بطور تنهائى و بدون شركت ديگرى .
مستقلات
(
mostaqell t
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - چيزهاى خاص و مخصوص .
و املاك از قبيل دكان و كاروانسرا و حمام و خانه و جز آن كه مالك از كرايهء آنها منتفع گردد .
مستقل مزاج
(
mostaqel - mez j
) ص . پ . ثابتقدم و بردبار .
مستقل ناموس
(
mostaqel -
) (
n mus
) ا . پ . زن منكوحه و عقدى .
مستقوس
(
mostaqves
) ا . ع .
ابروى مانا بكمان .
مستقى
(
mostaq
) ا . ع . جاى آب كشيدن .
مستقى
(
mostaqi
) ص . ع . آب كشنده .
مستقيد
(
mostaqid
) ص . ع . مطيع و فرمانبردار و رام . و آنكه از حاكم درخواست كشتن فرمودن كشنده را كند .
مستقيل
(
mostaqil
) ص . ع . آنكه اقاله مىخواهد .
مستقيم
(
mostaqim
) ص . ع .
راست و معتدل . قوله تعالى :
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ
.
مستقيم
(
mostaqim
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - راست ضد كج . و راست ايستاده .
و افراشته و قائم . و امين و درست . و استوار و برقرار و نيك برقرار شده . و آنكه مقصود و مراد خوش دارد . و مستقيم القامه :
برافراشته بالا . و خط مستقيم : خط راست بدون اعوجاج . و مزاج مستقيم :
مزاج ثابت و برقرار .
مستقيما
(
mostaqiman
) م ف . پ .
مأخوذ از تازى - بدون اعوجاج و بطور راست .
مستقيمة
(
mostaqimat
) و
مستقيمه
(
mostaqime
) ص . پ . مأخوذ از تازى - راست و بدون اعوجاج و كجى . و مستقيمة الاضلاع :
سطحى كه كنارهاى وى راست و برابر باشد .
مستكار
(
mosta - k r
) و
مستكاره
(
mosta - k re
) ص . پ . هميشه مست و دائم الخمر .
مستكبر
(
mostakber
) ص . ع .
متكبر و گردنكش . و آنكه بزرك و كلان مىبيند و مىپندارد .
مستكثر
(
mostakser
) ص . ع .
آن كه بسيار و فراوان مىخواهد .
مستكرم
(
mostakrem
) ص . ع .
آن كه چيزى نفيس و گرامى مىخواهد و يا مىيابد و يا مىسازد . و آن كه بزرگوارى بدست مىآورد .
مستكره
(
mostakrah
) ص . ع .
ناپسند و مكروه و نفرتانگيز .
مستكره
(
mostakreh
) ص . ع .
آنچه كراهت دارد و ناپسند است . و آن كه ناخوش مىشمرد .
مستكرى
(
mostakri
) ص . ع .
كرايهدار و اجارهدار .