مستضرع
(
mostazre '
) ص . ع .
خوار و حقير . و زارى نماينده و الحاحكننده .
مستضهل
(
mostazhel
) ص . ع .
كسى كه طلب خير مىكند باندازهاى كه مىتواند .
مستضئ
(
mostaze '
) ص . ع .
طلبكنندهء روشنائى . و پند و مشورت . و المستضئ بامر الله : حسن بن يوسف خليفهء سى و سيوم از خلفاى عباسى كه پس از نه سال و هفت ماه در سال 575 هجرى وفات كرد .
مستضيف
(
mostazif
) ص . ع .
فريادكننده و دادخواه . و خواهندهء ضيافت و مهمانى .
مستطاب
(
mostat b
) ص . ع .
پاك يافته شده و پاك جسته شده .
مستطاب
(
mostat b
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - خوش و نيكو و پسنديده و شايسته و خوشآيند . و مهربان .
مستطار
(
mostat r
) ص . ع .
ترسيده شده . و غبار پراكنده و منتشر . و مرغ پريده . و فرس مستطار : اسب تيزرو و تيز رانده شده .
مستطب
(
mostatebb
) ص . ع .
آنكه براى درد خود درمان از پزشك مىپرسد .
مستطرد
(
mostatred
) ص . ع .
كسى كه براى فريب دادن دشمن از پيش او فرار مىكند .
مستطرف
(
mostatraf
) ا . ع .
آنكه خانهزاد نباشد و از نتاج صاحب خود نبود . و هر گياهى كه هنوز در غلاف خود باشد .
و مال نو . و شترى كه از چراگاه ديگرى چرا كند . و مستطرف الايام : زمان تازه گذشته .
مستطرف
(
mostatref
) ص . ع .
آنكه نو مىشمارد چيزى را . و آنكه از نو پيدا مىكند . و از نو خوش كرده .
مستطرفة
(
mostatrafat
) ا . ع .
مؤنث مستطرف يعنى آنكه خانهزاد نباشد و از نتاج صاحب خود نبود .
مستطرق
(
mostatreq
) ص . ع .
آنكه گشن بعاريت مىخواهد . و آنكه از كاهن فال سنگك مىخواهد .
مستطعم
(
mostat'am
) ا . ع .
مستطعم الفرس : تپفوز و گرداگرد دهن اسب .
مستطعم
(
mostat'em
) ص . ع .
آنكه طعام مىخواهد .
مستطلع
(
mostatle '
) ص . ع .
آنكه با جد و جهد مىنگرد .
مستطلق
(
mostatleq
) ص . ع .
شتربانى كه ماده شتر را براى خود نگاه مىدارد و نمىگذارد به چراگاه رود . و شكم آزاد و روان .
مستطير
(
mostatir
) ص . ع .
صبح بردميده كه روشنائى وى پراكنده شده باشد . و بازار رونق گرفته . و ديوار شكافته شده . و شمشير بچابكى از نيام بركشيده .
مستطيرة
(
mostatirat
) ص . ع .
سك ماده . و شتر مادهء تيز شدهء به گشنى .
مستطيل
(
mostatil
) ص . ع .
آنكه خود را بلند مىگرداند . و آنكه تكبر مىكند .
و آنان كه بيشتر مىكشند از آنچه دشمن از آنها كشته بود . و نيز مستطيل دراز . و الفجر المستطيل : فجر اول كه فجر كاذب نيز گويند .
مستطيل
(
mostatil
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - دراز و هر جسمى كه طول و عرض وى برابر نباشد و طول آن بيشتر از عرضش بود و فجر مستطيل : صبح كاذب .
و نيز حرف ضاد را مستطيل گويند .
مستظل
(
mostazell
) ص . ع . در سايه نشسته و پناه جويندهء به سايه و ظل .
مستظهر
(
mostazher
) ص . ع .
كسى كه اعانت مىطلبد و دستگيرى مىخواهد . و يارى كرده شده و استعانت جسته . و المستظهر بالله : لقب ابو العباس احمد بن المقتدى بيست و هشتمين خليفهء عباسى كه پس از مدت بيست و چهار سال و چند ماه در سال 512 هجرى وفات نمود .
مستظيرة
(
mostazirat
) ص . ع .
سك مادهء آزمند نر شده .
مستع
(
mesta '
) ا . ع . مرد شتابكار و كافى و رسا و چست و چالاك .
مستعار
(
mosta ' r
) ص . ع .
عاريت خواسته . و دست بدست گرفته .
مستعار
(
mosta ' r
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - عاريت شده و وام گرفته شده .
مستعان
(
mosta ' n
) ص . ع . آنكه از وى يارى مىخواهند و دستگيرى درخواست مىكنند . و المستعان : خداوند عالم جل شأنه .
مستعبر
(
mosta'bar
) ص . ع . پند داده و عبرت گرفته .
مستعبر
(
mosta'ber
) ص . ع . آنكه پند مىگيرد . و آنكه عبرت مىگيرد و آنكه تعبير مىكند خواب را . و آنكه اشك مىريزد . و اندوهناك و غمگين .
مستعبرة
(
mosta'barat
) و (
mos -
) (
ta'berat
) ص . ع . امراة مستعبرة :
زنى كه بهرهء خود را از شوى نگيرد . و كذلك :
مستعبرة .
مستعجل
(
mosta'jel
) ص . ع .
بر شتابى انگيزاننده و شتاباننده . و درگذرنده .
و پيشى گيرنده .
مستعجل
(
mosta'jel
) ا . ع . نام داروئى كه بسرعت فربهى آورد .
مستعجل
(
most'jel
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - شتابنده و شتابكننده .
مستعجلا
(
mosta'jelan
) م ف . پ .
مأخوذ از تازى - بطور عجله و شتاب و به زودى