غرغنجه
(
qarqanje
) ا . پ . زن زنا كار و بدكار و شهوتى .
غرغند
(
qarqand
) ا . پ . يك نوع پوستى كه غرغن نيز گويند .
غرغنده
(
qarqande
) ص . پ . غضبناك و خشمناك .
غرغنده
(
qarqande
) ا . پ . يك قسم چرمى كه از اندلس آورند .
غرف
(
qarf
) م . ع . غرف غرفا ( از باب نصر ) : بريد آن را و قطع كرد . و يا بريد درخت غرف را . و غرف ناصيته : فريز كرد موى پيشانى خود را . و غرف الماء عرفا ( از باب ضرب و نصر ) : بمشت گرفت آب وا . و غرف الجلد : پيراست پوست را بغرف و دباغت كرد آن را .
غرف
(
qarf
) و (
qaraf
) ا . ع . درختى كه بوى پوست پيرايند و دباغت كنند .
غرف
(
qaraf
) ا . ع . گياه يز و يا گياه يزتر و يا هر گياه كه پيوسته سبز باشد . و برگ درخت .
و نيز غرف : چندين درخت را نامند ازاينقرار : بشم و جبح و حيهل و شث و شدن و صوم و ضرم و طباق و غفار و غنم و هيشر .
غرف
(
qaraf
) م . ع . غرفت الابل غرفا ( از باب سمع ) : رنجور شدند شتران از خوردن غرف .
غرف
(
qeraf
) ع . ج . غرفة .
غرف
(
qoraf
) ع . ج . غرفة .
غرفات
(
qorf t
) و (
qoraf t
) و (
qorof t
) ع . ج . غرفة .
غرفة
(
qarfat
) ا . ع . يك بار بريدن . و فريز كردن موى . و يك بار آب برداشتن بدست .
غرفة
(
qerfat
) ا . ع . نعل . و كفش . و هيئت آب بدست گرفتن . ج : غرف .
غرفة
(
qorfat
) ا . ع . برواره و بالاخانه .
ج : غرفات و غرفات و غرفات و غرف .
و يك مشت آب . ج : غراف . و نيز غرفة :
يك ترك موى . و خصلت از موى . و ريسمان گردن شتر كه بگره آسان گشاى بسته باشند .
و آسمان هفتم .
غرفج
(
qorfoj
) ا . پ . درمنه . و آتش گيره . و هر هيزمى كه زود آتش در آن گيرد .
غرفش
(
qorfec
) ا . پ . سرزنش و ملالت . و ملامتى كه شخص ترسو به كسى كند تا وى را دلير گرداند . و كم دلى و ترس .
غرفنج
(
qorfanj
) ا . پ . مبتلا بفتق و مفتوق .
غرفه
(
qorfe
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - برواره و بالاخانه . و بروارهاى كه در زاويه باشد .
غرفى
(
qarfiyy
) ص . ع . سقاء غرفى :
مشكى كه با غرف آن را پيراسته باشند .
غرق
(
qarq
) ا . ع . اغراق و سخت كشيدن كمان . و منه قوله تعالى :
وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً
. مر . اغراق . و نيز غرق : نام دهى در مرو .
غرق
(
qarq
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - فرو رفتگى در آب و خفه شدن در آن . و غوطهورى . و هر آنچه چيزى را فراگيرد و احاطه كند . و غرق شدن : غوطه ور شدن و غوطه خوردن در آب و فرو رفتن در زير آب .
و مغرور گشتن و فريفته شدن . و غرق كردن : فرو كردن در آب . و خفه شدن و فرو كردن در زير آب و غوص كردن . و غرق چشمهء سيماب : مغرور و فريفتهء به دنيا و روزگار . و غرق چشمهء قير :
فرو رفتهء در آب و فريفتهء به دنيا . و آفتاب فرو رفته .
غرق
(
qaraq
) م . ع . غرقت من اللبن غرقا ( از باب سمع ) : باندازهء يك دوشيدن گرفتم از شير . و غرق الماء : غرق شد در آب و گذشت آب از سر آن . و غرق فلان : به قدر سيرابى آب خورد فلان . و غرق زيد : بىنياز گرديد زيد .
غرق
(
qareq
) ص . ع . غرق شده و فرو رفتهء در آب بدون آنكه مرده باشد و اگر مرده باشد وى را غريق گويند . و انه لغرق الصوت : او بسته آواز و بريده آواز و بيمناك است .
غرق
(
qoraq
) ع . ج . غرقة .
غرقاب
(
qarq - b
) ا . پ . آب ژرف و عميق كه چون كسى در آن فرو رود غرق گردد و غرغاب ضد پاياب و جاى غرق شدن كشتى و گرداب . و غرقاب شدن : غرق شدن در آب و غوطه خوردن . و خطر غرقاب : مخاطرهء شكستن و غرق شدن كشتى .
غرقأة
(
qarq 'at
) م . ع . غرقأت البيضة غرقأة : بيرون آمد تخم ماكيان و بر آن قرقئ يعنى قشر تنك بود . و غرقأت الدجاجة بيضتها : تخم گذاشت آن مرغ و داراى قشر خشك نبود .
غرقة
(
qorqat
) ا . ع . يك شربت از شير و جز آن . ج : غرق .
غرقة
(
qareqat
) ا . ع . زمين نيك سيراب .
غرقد
(
qarqad
) ا . ع . نوعى از درختان بزرگ و يا درخت عوسج چون بزرگ گردد . و سپيدهء تخم مرغ كه بر وى زرده باشد . و بيع الغرقد : نام گورستانى در مدينهء منوره كه داراى درخت غرقد بود .
غرقدة
(
qarqadat
) ا . ع . يك درخت غرقد . و نام كسى .
غرق شده
(
qarq - code
) ص . پ . فرو رفتهء در آب و خفه شدهء در آب .
غرقلة
(
qarqalat
) م . ع . بيك بار آب بر سر ريختن و پلغده گرديدن . و گنديده شدن تخم مرغ و خربزه .