صدمه و كوفتن و گويستن و برخورد كنانيدن چيزى را به سختى بر جائى . و برخورد نمودن .
و آسيب وارد آوردن . و مماس كردن و نواختن .
و نيز زدن : خوردن . و نوشيدن مانند : كباب زدن و ساغر زدن و شراب زدن . و كردن مانند :
مشق زدن و نظر زدن و جست زدن و تغافل زدن و سلام زدن . و مشابه بودن مانند : اين رنگ بفلان رنگ مىزند . و گشادن مانند : رگ زدن .
و افگندن مانند : قرعه زدن . و آواز و بانگ كردن مانند : داد زدن . و گردانيدن و متمايل ساختن مانند : عنان زدن . و افتادن و افگندن مانند : شرر زدن . و سوختن و افروختن مانند : آتش زدن و شعله زدن . و ماليدن مانند : روغن زدن . و نصب كردن مانند : خيمه زدن و علم زدن . و آويزان كردن مانند : بردار زدن . و نوشتن مانند :
خال زدن و طرح زدن . و نهادن مانند : تاج زدن و طره زدن و گل زدن . و گستردن مانند : تخت زدن . و افراختن مانند : پرده زدن . و بستن مانند : شيرازه زدن و زيور زدن و قفل زدن و گره زدن . و نواختن مانند : تار زدن و طبل زدن و سرنا زدن . و گرفتن مانند : بوسه زدن . و غارت كردن مانند : راه زدن . و گفتن مانند :
حرف زدن و مثل زدن . و برآوردن مانند : آبله زدن و زنگار زدن . و ريختن مانند : آب زدن . و پاشيدن مانند : نمك زدن . و كردن مانند : رنگ زدن . و قطع كردن مانند : گردن زدن و ناف زدن و پى زدن . و تاخت كردن مانند : بر فوج زدن . و ديدن مانند : فال زدن . و راندن مانند :
قدم زدن . و عبور كردن و گذشتن مانند : به آب زدن و به آتش زدن . و بريدن مانند : شاخههاى درخت زدن . و بهم زدن : تصادم كردن و بهم كوفتن دو و يا چند چيز . و خراب و ضايع كردن . و در ميان جمعى فتنه انگيختن .
و آميختن و مخلوط كردن . و پا زدن : قطع مسافرت كردن و پيمودن و گردش نمودن . و با شمارهء قدم مسافت را معين كردن . و تپانچه زدن : لطمه بر صورت وارد آوردن .
و جراحت زدن : زخم وارد آوردن . و زدن رگ : ضربان داشتن رگ . و سر بر سنگ زدن : غلط كردن و خطا نمودن و دروغ گفتن . و سكه بر طلا و نقره زدن : مسكوك كردن طلا و نقره . و دف زدن : دف نواختن . و همهمه كردن . و لاف زدن : لابيدن . و مثل زدن :
اقامهء مثل كردن و بيان حكايت و داستان نمودن .
و مشت زدن : كوفتن با مشت . و ناله زدن : ناليدن و زاريدن . و ندا زدن و يا صدا زدن : ندا كردن و آواز نمودن .
زدنى
(
zadani
) ص . پ . لايق و سزاوار زدن و كشتن .
زدو
(
zadv
) م . ع . جوز بافتن و انداختن آن در مغاك ( و الفعل من نصر ) . يق : زدا الصبى الجوز و زدابه اذا لعب و رمى به فى المزداة . المثل : ابعد المدى و ازده :
وقت تحريص بر چيزى گويند . و نيز دست دراز كردن بجانب چيزى . يق : زدايده الى الشيئ زدوا .
زدوار
(
zadv r
) ا . پ . جدوار و ماه پروين .
زدودن
(
zedudan
) ف م . پ . ازاله كردن و زنگ از چيزى دور كردن و صاف و روشن كردن آئينه و تيغ و جز آن . و بر طرف كردن چرك از اعضا و فتنه از ملك . و محو كردن غم از دل . و چيدن .
زدوده
(
zedude
) ص . پ . صيقل شده و روشن شده و جلا داده .
زدونتن
(
zadunetan
) ف م . پ . بلغت زند خريدن .
زده
(
zade
) ص . پ . كوفته شده و مضروب .
و ملون و مغموم از رنج و الم . و فرسوده و كهنه و مندرس . و خورده . و بريده و مقطوع .
و تراشيده . و آراسته . و گشوده و فاش شده .
و پيراسته و زينت داده شده . و شمشير كار گر شده . و حرف ساكن . و زده بودن :
متصرف شده بودن از ديو و جن . و زده شدن : كوفته شدن و مضروب شدن . و سودا زده : دلتنگ و حزين . و مبتلا بماخوليا .
و مبتلا بمراق . و محبت زده : هلاك شدهء از عشق .
زده
(
zade
) ا . پ . چرخ و اراده و گردون .
و نظم و ترتيب . و صف و قطار . و خط تحرير .
زر
(
zar
) ا . پ . فلزى است زرد و گران بها و قيمتى و سنگين و از آن نقود زرد مىسازند و طلا و تله و تلى نيز گويند و بتازى ذهب نامند .
و نقود . و دولت و ثروت . و پير مرد و پير زن .
و پير مرد سفيد موى سرخ رنگ . و زر اصل : زر خالص . و مبلغ اصلى و مايه .
و زر اندودن : زر اندوختن . و ملمع كردن . و زرتلى : زر خالص . و زر جعفرى : نوعى از زر خالص . و زر خالص : زر بىغش و بىبار و زر اعلا .
و زر خشك : زر خالص و بىبار . و زرده پنجى : زر پستى كه نصف آن بار باشد . و زر دست افشار : طلاى خالصى كه مانند موم نرم باشد و بتوان آن را با دست بهر شكلى كه خواسته باشند متشكل نمود . گويند چنين زرى در خزانهء خسرو پرويز بوده . و زرده دهى : طلائى كه هيچ بار نداشته باشد . و زرده ششى : طلائى كه در ده جزء آن چهار جزء بار و غش باشد و شش جزء طلاى خالص . و زرده مهى : زر اعلا . و زرده نهى : زرى كه در ده جزء يك جزء بار و نه جزء طلا داشته باشد . و زرده هشتى : آنكه در ده جزء دو جزء بار داشته باشد . و زرده هفتى : آنكه در