پس بسته شد به آن ( لازم و متعدى است ) يعنى بند دست شتر را با بازويش بيك رسن بستم تا از زمين نتواند بلند شد . و نيز تابض در كشيده شدن رگ اباض .
تابط
(
taabbot
) م ع . در كنار گرفتن و در بغل گرفتن . و در آوردن چادر زير دست راست . و انداختن آن بر دوش چپ . و تابط شرا : لقب ثابت بن جابرست كه از دليران عرب بود از قبيلهء مضر بن نزار كه تركش در بغل و كمان در دست و يا كارد در بغل گرفته در بعضى مجالس عرب آمده و بعضى از ايشان را زده به اين لقب ملقب شد و نيز گفتهاند كه اين ثابت شكار دوست بود و خواهرى داشت هرگاه از شكارگاه گوشت شكار در توبره آوردى خواهرش آن گوشت را بر آوردى او نمىدانست كه كدام كس از توبره گوشت بر مىدارد روزى مارى شكار كرد و در توبره انداخت و به خانه آمد خواهرش بدستور دست خود را در توبره برد تا گوشت بر آرد مار دست او را گزيد پس فرياد كرد : يا ابتا ان ثابتا تابط شرا يعنى اى پدر ثابت شرى در بغل گرفته و لفظ تابط شرا كه علم است در حالت رفع و نصب و جر مبنى بود و هرگاه تثنيه و جمع خواهند استعانت بلفظ دو جويند و گويند : ذوا تابط شرا و ذوو تابط شرا و در نسبت تأبطى گويند . و تصغير و ترخيم آن نيامده .
تأبطى
(
taabbatiy
) ص . ع . منسوب به تابط شرا .
تابع
(
t be
) ا . ع . پس رو و چاكر .
ج : تبع (
tab
) و تباع (
tobb
) و تابعون . و جنى كه عاشق انسان و همراه او باشد . و آنكه كسى از اصحاب رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله را ديده باشد . ج . تابعون و تابع النجم : نام دبران كه منزلى است از منازل قمر .
تابع
(
t be
) ا . پ . - ماخوذ از تازى - پيرو و پس رو و تابين و مريد .
تابعات
(
t be ' t
) ع . ج . تابعة .
تابعة
(
t beat
) ا . ع . مؤنث تابع .
ج . تابعات و توابع .
تابعون
(
t beuna
) ع ج . تابع .
تابعى
(
t beiy
) ص . ع . منسوب بتابع مردى كه يكى از اصحاب رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله را ديده و درك خدمت او را كرده باشد . تابعيون (
t beiyuna
) ج .
تابعية
(
t beiyat
) ص . ع . مؤنث تابعى . زنى كه يكى از اصحاب حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله را ديده باشد .
تابعيون
(
t beiyun
) ع . ج . تابعى .
تابق
(
taabboq
) م . ع . پنهان شدن .
و بند گشتن . و كنار گرفتن . و توبه كردن از گناه و تأبق الشيئى : كناره كرد از آن چيز . و قيل تأبق اذا فعل فعلا خرج به عن الاباق كتاثم اذا فعل فعلا خرج به عن الاثم .
تاب كرده
(
t b - karde
) ص . پ .
گرم كرده شده .
تابل
(
t bal
) و (
t bel
) ا . ع . ديگ - افزار ج : توابل .
تأبل
(
taabbol
) م . ع . تأبل ابلا :
گرفت و برگزيد شتران را . و تابلت الابل و غيرها : بىنياز شدند شتران و غير آن از آب بسبب خوردن گياهتر . و تأبل الرجل عن امراته : باز ايستاد مرد از جماع زن خود .
تابن
(
taabbon
) م . ع . در پى اثر چيزى شدن .
تابناك
(
t b - n k
) ص . پ . درخشان و تابان و متشعشع و براق و لامع و منير و نورانى .
و با رونق . و تابنده . و تندخوى و خشمناك .
و شوريده و مشوش .
تابندگى
(
t bandegi
) ا . پ . تشعشع و لمعان و روشنى .
تابوت
(
t but
) ا . ع . صندوق .
تابوت
(
t but
) و تابود (
t bud
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - جنازه . و كاهو و كاهوكب - و صندوقى چوبين كه در آن جسد مرده را گذارده بگورستان برند .
تابوغ
(
t buq
) ا . پ . كسى كه در برابر پادشاه سر برهنه كند و خم شود و گوش خود بدست گيرد و عذر تقصير و گناه خويش بخواهد چنان كه در ماوراء النهر معمول است .
تابوك
(
t buk
) ا . پ . مخارجهء عمارت و ايوان .
تابول
(
t bul
) ا . ع . تانبول .
تابوه
(
t buh
) ا . ع . بلغت انصار تابوت .
تابه
(
t be
) ا . پ . ظرفى فلزى و پهن كه در آن كوكو و خاگينه و ماهى و مانند آن بريان كنند و يا نان بر بالايش پزند . و خشت پخته و آجر و سفال . و تابهء زر : آفتاب .
و تابهء ماهى : ماهى كه بعد از پختن در روغن بريان كنند .
تابه
(
t bboh
) م . ع . تابه الرجل :
تكبر كرد آن مرد . و تابه عن كذا : پاك و منزه گرديد از آن و بزرگى نمود .
تابه بريان
(
t be - bery n
) ا . پ .
گوشت پختهاى كه مانند ماهى در روغن برشته كرده سير و سركه بر آن زنند .
تابى
(
t bi
) ا و ص . پ . تابدارى . و روشنى . و رونق . و روشن .
تابى
(
taabbi
) م . ع . چون واوى باشد پدر گرفتن كسى را يقال تابى فلان فلانا :
پدر گرفت فلان فلان را . و چون يائى بود گردنكشى كردن يقال تابى عليه : گردنكشى كرد از وى .