تقاود
(
taq vod
) م . ع . رام شدن و واضح و روشن گشتن راه و راه نشان دادن و هدايت كردن .
تقاول
(
taq vol
) م . ع . گفت و شنيد نمودن و با كسى قول كردن .
تقاوم
(
taq vom
) م . ع . تقاوموا فى الحرب : ايستاد بعضى مر بعضى را در جنگ .
تقاوه
(
taq voh
) م . ع . با هم بانگ كردن جهة شناسائى همديگر يق هما يتقاوهان :
با هم آواز مىدهند تا شناسند يكديگر را گويا به آوازى بانگ مىكنند كه ميان آنها نشان شناسائى است .
تقاوى
(
taq vi
) م . ع . افزون شدن شريكها . و شب گذرانيدن با گرسنگى .
تقاوى
(
taq vi
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - زرى كه پيشكى به كشاورز دهند براى خريدارى بزر و جز آن .
تقاويم
(
taq vim
) ع . ج . تقويم .
تقايل
(
taq yol
) م . ع . با هم بر انداختن بايع و مشترى بيع را
تقبب
(
taqabbob
) م . ع . به قبه در آمدن .
تقبص
(
taqabbos
) م . ع . گرد آمدن .
تقبض
(
taqobboz
) م . ع . در ترنجيده شدن پوست و در كشيده گرديدن و فراهم آمدن .
و تقبض عنه : در گرفته شد از آن . و تقبض اليه : برجست بر وى .
تقبل
(
taqabbol
) م . ع . از افعال بىقاعده است چه گويند قبلت العامل العمل تقبلا ( بتشديد الموحده ) : ضامن گرفتم بر كار از كار كن و تقبل العامل العمل تقبيلا ( كتصريف ) : ضامن داد عامل .
تقبل
(
taqabbol
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - قبول با ضمانت و دريافت از روى ميل و رغبت و پذيرفتارى . و تقبل كردن :
پذيرفتن و اجابت كردن .
تقبلات
(
taqabbol t
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - تقبلها و پذيرفتارىها و اجابتها . و تقبلات نمودن : اجابت نمودن درخواست و مستدعيات را .
تقبى
(
taqabbi
) م . ع . قبا پوشيدن و از پس آمدن كسى را . و مانند قبه شدن چيزى .
تقبيب
(
taqbib
) م . ع . خشك شدن يق قببت الرطبة اى جفت . و قبه ساختن .
تقبية
(
taqbeyat
) م . ع . قباه تقبية :
آراست آن را و آماده كرد سامان وى را . و قبى عليه : ستم كرد بر وى . و قبى الثوب :
قبا ساخت جامه را .
تقبيح
(
taqbih
) م . ع . يكسو كردن و دور گردانيدن از نيكى و خير يق قبحه الله اى نحاه عن الخير . و آبله شكستن كه چرك از وى برآيد . و شكستن تخم مرغ . و قبحا له گفتن كسى را . و قبح عليه فعله : آشكار كرد و بيان نمود زشتى كار او را .
تقبيح
(
taqbih
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - قباحت و زشتى كار .
تقبيص
(
taqbis
) م . ع . بسر انگشتان گرفتن .
تقبيض
(
taqbiz
) م . ع . فراهم آوردن و گرد كردن . و در دست و قبضهء كسى دادن چيزى را . و به صاحب قبض دادن مال را .
تقبيط
(
taqbit
) م . ع . روى ترش و آژنگ ناك كردن .
تقبيل
(
taqbil
) م . ع . چون بقاعده باشد بوسه دادن و چون بيقاعده بود ضامن دادن عامل . مر . تقبل .
تقبيل
(
taqbil
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - بوسه و بوسيدن .
تقتاق
(
taqt q
) ص . ع . با سرعت و شتاب يق قرب تقتاق .
تقتال
(
taqt l
) م . ع . قتله قتلا و تقتالا و قتلة ( از باب نصر ) : كشت آن را .
مر . قتل .
تقتر
(
taqattor
) م . ع . خشم گرفتن .
و دم بر زدن . و آماده شدن كارزار را و فريب دادن كسى را . و يكسو شدن از كسى . و كناره گزيدن .
تقتقة
(
taqtaqat
) ا . ع . حركت و سير سخت با سرعت .
تقتل
(
taqattol
) م . ع . تقتل لحاجته : براى حاجت آمد . و تقتلت المراة فى مشيتها : خميد و در پيچيد آن زن در رفتار و برگشت .
تقتيت
(
taqtit
) م . ع . سخنچينى كردن . و فراهم آوردن ديگافزار را . و پختن آن . و در گل پروردن روغن را .
تقتيد
(
taqtid
) م . ع . قتادة را بريده و سوخته بخورش شتران دادن .
تقتير
(
taqtir
) م . ع . نفقه را بر عيال تنگ كردن . و قوت روزگار دادن . و گوشت را براى شير در زينه نهادن تا بوى آن دريابد .
و بلند شدن بوى بريانى و جز آن . و به پشم و صوف شتر دود كردن تا شكار بوى شكارى را در نيابد . و بر خاك و غبار و مانند آن بر افگندن كسى را . و برانگيختن بوى . و قرين يكديگر گردانيدن يق قتر بينهما اى قارب .
تقتيل
(
taqtil
) م . ع . بسته را كشتن و ميرانيدن ( شدد للكثرة ) .
تقثر
(
taqassor
) م . ع . دو دله شدن و ترسيدن و بيمناك گرديدن .
تقحز
(
taqahhoz
) م . ع . سخن درشت