كردن از كسى . و ترسيدن . و ستم نمودن بر كسى . و آگاه شدن . و شتابى كردن در كارى . و برآمدن . و نزديك شدن به چيزى .
و باصطلاح نحو نسبت كردن اسمى را به اسمى مانند غلام زيد فالغلام مضاف و زيد مضاف اليه و غرض از اين عمل تخصيص و تعريف است فلهذا لا يجوز اضافة الشيى الى نفسه لانه لا يعرف نفسه .
اضافه
(
ez fe
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - افزودگى و افزايش و ازدياد . و پيوستگى و اتصال و الحاق . و افزونى و زيادتى . و علاوه و زياده . و هر چيزى كه از چيز ديگر زيادتر باشد . و اضافه خرج : مبلغى كه از خرج زياده آيد و افزون از وى باشد . و باصطلاح زبانآموز ملحق كردن اسمى را باسم ديگر براى تعيين تخصص مانند غلام رستم و در اين صورت به آخر اسم اول كه مضاف ناميده مىشود كسره الحاق مىكنند .
اضافى
(
ez fi
) ص . پ . - مأخوذ از تازى - الحاقى . و ارتباطى .
اضاقة
(
ez qat
) م . ع . تنگ گردانيدن .
و رفتن مال كسى . و درويش گرديدن و نيازمند شدن .
اضاكة
(
ez kat
) م . ع . اضاكه الله :
مبتلاى زكام گرداند او را خداى .
اضالة
(
ez lat
) م . ع . رويانيدن درخت ضال و آن قسمى از كنار است كه از باران آب خورد .
اضاميم
(
az mim
) ع . ج اضمامة . و گروههاى مردم از هر جنس . و پشتوارهاى كتاب . و سنگريزها . الحديث من زنى من ثيب فضربوه بالاضاميم اى ارجموه بالحجارة . و هذا فرس سباق الاضاميم اى الجماعات .
اضآن
(
az ' n
) ع . ج ضأن .
اضآن
(
ez ' n
) م . ع . اضان الرجل اضآنا : صاحب ميش بسيار گرديد آن مرد .
اضب
(
azabb
) ص . ع . شتر بيمار سينه يا بيمار سپل . ج : ضبّ .
اضب
(
azobb
) ع . ج ضبّ .
اضباء
(
ezb '
) م . ع . چون مهموز باشد پنهان داشتن چيزى را . و پنهان كردن آن را . و خاموش شدن بر چيزى . و سكوت ورزيدن بر بلا . و در دل پنهان داشتن كينه را و خاموش بودن بر آن . و چون واوى بود باز داشتن .
و برداشتن و بلند كردن . و ريزهريزه ساختن .
و برآمدن بر چيزى تا بنگرد او را . و پيروز گردد . و مخالف برآمدن مردم را سفر در چيزى كه اميد داشتند از سود و نفع . و لاغر شدن .
اضباب
(
ezb b
) م . ع . سوسمارناك شدن زمين . و بانگ كردن . و بسخن درآمدن .
و آماس گرفتن . و رشك بردن . و پنهان كردن كينه را . و پيش آمدن شتران بتفاريق . و پريشان .
و بسيار شدن موى . و بسيار شدن گياه زمين .
و ملازم شدن كسى را پس جدا نگرديدن از وى . و بازداشتن كسى را . و خاموش گردانيدن .
و نزديك شدن كه بمطلوب رسد . و ريخته شدن آب خيك از درزوى . و ميغ نرمناك شدن روز . و خاموش ماندن بر چيزى كه شخص در دل دارد . و بر زبان آوردن و ظاهر كردن آن چيز - از لغات اضداد است - و فراهم آمدن مردم بر چيزى . و بسيار شدن . و اتفاق نمودن .
و فراگرفتن . و روان كردن آب و خون .
يق اضب يده اى سال الدم منها .
اضباث
(
azb s
) ا . ع . قبضهها الحديث :
اوحى لداود قل لبنى اسرائيل لا يدعونى و الخطايا بين اضباثهم اى قبضاتهم اى محتقبون للاوزار غير مقلوعين عنها .
اضبارة
(
ezb rat
) و (
azb rat
) ا . ع .
پشتوارهء كتاب و كاغذ و جز آن . ج . اضابير .
يق جاء فلان باضبارة من كتب .
اضباع
(
azb '
) ع . ج ضبعان (
zeb ' n
) .
اضبان
(
azb n
) ا . ع . جاىباش ددان .
و جاى ددناك .
اضبان
(
ezb n
) م . ع . برجاى مانده گردانيدن كسى را . و نيك گرفتن . و زيركش گرفتن چيزى را .
اضبط
(
azbat
) ص . ع . كسى كه بهر دو دست كار برابر كند يق ضبط الرجل فهو اضبط : با هر دو دست يكسان و برابر كار مىكند . و در مثل است هو اضبط من ذرة چرا كه مورچه مضاعف خود را بر مىدارد و باز آن را نمىگذارد . و اضبط من عائشة بن عثم - زيرا كه وى روزى آب مىداد شتران را و فرود آورده بود برادر خود را در چاه تا دول را پر كند در اين اثنا از ازدحام شتران شتر جوانى در چاه افتاد و گرفت عائشه دم آن را و فرياد كرد مر برادر خود را كه در چاه بود اى برادر : الموت الى ذنب البكرة يعنى مرگ وابستهء دم شتر است . و چنان كشيد دم شتر را كه برآورد آن را از چاه .
اضبط
(
azbat
) ا . ع . شير بيشه . و ا خ .
نام شخصى شاعر . و بطنى از بنى كلاب .
اضبع
(
azbo '
) ع . ع ضبع (
zabo '
) و (
zab '
) .
اضبيكاك
(
ezbik k
) م . ع . برآمدن گياه يق اضباكت الارض .
اضجاج
(
ezj j
) م . ع . بانگ و فرياد كردن و غوغا نمودن .
اضجار
(
ezj r
) م . ع . اندوهگين كردن و ملول ساختن .
اضجاع
(
ezj '
) م . ع . بر پهلو خوابانيدن كسى را در زمين . و خالى ساختن جوال كسى را كه پر باشد . و باصطلاح عروض در قوافى شعر مانند اكفا و يا مانند اقوا و در حركات