پيوند
(
payvand
) ا و ص . پ . محكم بند شده و بهم پيوسته و بهمرسيده . و ملاصق و متصل . و متعلق . و اندام و مفصل و محل اتصال دو عضو بهم . و اتصال و پيوستگى .
و اتحاد . و نسبت و خويشى و قرابت . و عملى كه در باغبانى خيلى متداول است و عبارتست از اينكه متصل مىكنند بيك درختى شاخهاى از درخت ديگر و يا قطعهء كوچكى از پوست شاخه را يعنى آن قطعهاى كه محل رستنگاه شاخهء جديدى باشد و در اين عمل كه زيادتر از صد طريقه متداول است دقت زيادى بايد به كار برد و فايدهء آن حفظ نباتات مفيد و تكثير اقسام آنهاست . و پيوند استخوان : مفصل استخوانها . و پيوند انگشت : مفصل انگشت . و پيوند بيخ انگشتان : مفصل بيخ انگشتان . و پيوند پاى : ( در انسان ) غوزك و ( در اسب ) : وظيف . و پيوند دست : مچ . و پيوند سر دست : ( در انسان ) مچ و ( در اسب ) : وظيف . و پيوند كردن : ملحق كردن و متصل كردن . و ابد پيوند جاويد و دائم و هميشه . و آسمان پيوند : آسمانى و توجه به سمت آسمان . و آسمان پيوند شدن : به آسمان برافراشته شدن . و پيوند كردن : پيوستن و بهم وصل كردن . و جماع كردن . و عمل پيوند را از درختى بدرخت ديگر اجرا كردن .
پيوندانيدن
(
payvand nidan
) ف م .
پ . پيوند كردن و متصل ساختن .
پيوند پذيرفته
(
payvand - pazirofte
) ص . پ . برقرار و نصب شده . و پيوسته شده و رفو شده . و مرمت شده .
پيوند خورده
(
payvand - xorde
) ص . پ . ملحق شده .
پيونددار
(
payvand - d r
) ص . پ .
هر چيز پيوسته و متصل .
پيوندكار
(
payvand - k r
) ا . پ .
پينهدوز و كفشدوز .
پيوندكارى
(
payvand - k ri
) ا . پ .
وصالى و پينهدوزى . و پيوند كردن درخت .
پيوندگان
(
payvandag n
) ا . پ .
حيوانات در مقابل نباتات .
پيوندگاه
(
payvand - g h
) ا . پ .
محل پيوستگى . و مفصل .
پيوندگرى
(
payvand - gari
) ا . پ .
پيوسته كنانيدن . و اتفاق كنانيدن . و اتحاد و موافقت .
پيوندن
(
payvandan
) ف م . پ . ملحق كردن . و بستن . و بهم متصل كردن .
پيوندى
(
payvandi
) ص . پ . درختى كه پيوند شده باشد . و ميوهاى كه از درخت پيوندى عمل آمده باشد .
پيه
(
pih
) ا . پ . شحم و مادهء دسم كه در بدن حيوانات مىباشد . و چربى و روغن . و كبر و غرور . و پيه بالنگ : مادهء پيه مانندى كه در بالنگ و ديگر مركبات است .
و پيه صبح : روشنى صبح . و پيه گوهر تابدارى گوهر . و پيه كردن : بر استوارى و مضبوطى افزودن .
پيه
(
paye
) ا و ص . پ . تابع و پيرو .
پيهسوز
(
pih - sovz
) ا . پ . آلتى فلزى از مس و نقره و يا طلا كه در آن جهت روشنائى منازل پيه و يا روغن بيد انجير مىسوزانيدهاند و اكنون چند سالى است به كلى متروك شده و آزامتيل نيز گويند .
پيهقاوندى
(
pih - q vandi
) ا . پ .
روغنى كه مانند پيه بسته مىشود و آن را از دانهاى گيرند شبيه به فندق و در صرف روشنائى منازل استعمال مىكردند و بعوض پيه مىسوزانيدند .
پيهكست
(
pihkest
) ا . پ . نام داروئى سمى كه كچوله و كسيلا نيز گويند .
پيهناك
(
pih - n k
) ص . پ . فربه و سمين . و داراى چربى .
پيهناكى
(
pih - n ki
) ا . پ . فربهى و سمن .
پيهم
(
pay - ham
) م ف . پ . مترادف .
و متواتر . و پىدرپى .
پيهو
(
payhu
) ا . پ . جانورى كوچك كه خون از بدن آدمى مىمكد .
پيهودن
(
payhudan
) ف ل م . پ .
برشته كردن و داغدار شدن چيزى از نزديكى آتش .
پيهورده
(
pihvarde
) ا . پ . رسول و پيغمبر .