تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠
از برنج و فولاد نعش‌دوزان نيز مشته دارند

مشتى

با اول مكسور نوعى از جامه حرير باشد بغايت لطيف و نازك ببافند دقيقى كفته
برافكند اى صنم ابر بهشتى * زمين را خلعت اردى بهشتى زمين برسان خون‌آلود ديبا * هوا برسان نيل اندوده مشتى
استاد عسجدى كفته
بستى قضب اندر سر اى دوست بمشتى بر * يك بوسه بده ما را امروز بدستاران

مشخنه

بضم ميم و فتح شين نامى از حلوا باشد

مشك

معروف فارسى بكسر ميم و اهل ماوراء النهر بضمّ ميم خوانند و عرب مسك بجاى شين سين دانند و مشك بر چهار قسم خواهد بود اول را تركى نامند از حيوانى شبيه بآهوى چينى بطريق حيض يا بواسير دفع شود بر روى سنكها منجمد در غايت خوشبوئى چنان كه بوى آن رعاف آورد و رنكش زرد و باصلابت باشد و قطعات آن دراز و قليل الوجود است دويم تبّتى و آن از نافه حاصل شود كه خون اطراف در ناف جمع شده بعد از رسيدن بسبب خارشى كه در پوست آن حادث شود بر سنكها ماليده تا جدا شود سيم چينى كه بعد از ذبح آن حيوان اطراف ناف آن را بدست ماليده تا خون اطراف در ناف جمع شود پس با ناف آهو بريده خشك نموده به اطراف برند و آن سياه و باصلابت باشد چهارم هندى و آن خونى است كه از ذبح آن حيوان كرفته با جكر و سركين روده او مخلوط نموده قدرى مشك خالص به آن ممزوج ساخته در نافها كرده به اطراف فرستند علامت غش آن سياهى مفرط و سنكينى آنست اما آهوى آن حيوانى است از آهو كوچكتر در بلاد چين و هند و ترك پيدا شود باندك اختلاف و آن را آهوى چينى نامند دستها كوتاه‌تر از پايهاى اوست و دو دندان نيش كج به طرف زمين و شاخ آن سفيد و منحنى ؟ ؟ ؟ كه بدنباله آن مىرسد و در آن سوراخها كه استنشاق هوا به آن مىكند كذا فى تحفه و الله اعلم

مشك زيرزمين

اسم فارسى سعد است

مشكانات

ناحيه‌ايست از ولايت شبانكارهء فارس مشتمل بر قراء متعدّده

مشكت

بفتح اوّل و سيّم بندريست مشهور و معمور بر ساحل خليج عمان كه حكومت آنجا با طوايف عربست از نسل خوارج نهروان و متابعت پادشاه ايران و حاكم پارس را مىكرده‌اند و معرب آن مسقط است و حكمران آنجا را امام مىخوانند و با شوكت و دولت است و در بحر و سواحل با قدرت و قوت و كذشت و الله اعلم بالصواب

مشكدانه

بضم دانه خوش‌بو كه سوراخ كرده زنان در هار يعنى كردن بند كشيده ديكر نوائى است از موسيقى تصنيف باربد نظامى كويد
چو بر كفتى نواى مشكدانه * ختن كشتى ز بوى مشك خانه

مشكدم

نام مرغكى است سياه رنك خوش‌آواز حكيم اسدى كفته
پراكنده با مشكدم سنكخوار * حروشان بهم شارك و كبك و سار

مشك زمين و مشكك

كياهى است خوش‌بو ضياء الدين نخشوى كفته
ز اهوى اين خاك مجوئيد مشك * بار امان نيست درين شاخ خشك قاعدهء نيست برون از خلل * مشك زمين كشت به پشكل بدل
شيخ آذرى كفته
كرچه مشكك بسى بود خوشبوى * فرق از او تا بمشك بسيار است

مشك‌مالى

نام لحنى است از مصنّفات باربد چنان كه نظامى كفته
چو در مشكو بكفتى مشك‌مالى * همه مشكو شدى پر مشك حالى

مشكنك

بضم و كسر كاف مرغيست كوچك كه در كنار آبها نشيند

مشكو و مشكوى

با اول مضموم بثانى زده و كاف مضموم و واو مجهول بتخانه را كويند و بطريق استعاره حرمخانه پادشاه را كويند منوچهرى كفته
يكى بتخانه آذر دكر بتخانه مشكو
از اين بيت كه صاحب جهانكيرى شاهد آورده معنى بتخانه مشهور مفهوم نمىشود زيرا كه آذر و مانى بتخانه نساختند كه منسوب بديشان كنند مكر بمعنى نكارخانه كه دفتر نقاشى و صورتكرى ايشان بوده آن را بتخانه كفتند شيخ نظامى كفته از قول شيرين در قصه قصر كنايتا بخسرو مىكويد
ترا مشكوى مشكين پر غزالان * ميفكن سك بر اين آهوى نالان
خاقانى كفته
رفت شيرين بشبيخون فنا * نقش مشكوى شبستان چكنم

مشكويه

همان مشكو و نام نوائى است از سى لحن باربد

مشكول

بفتح بر وزن كشكول مشك كوچك و آن را مشكيزه يعنى مخفف مشك‌ريزه و مشكجه نيز كويند شيخ سعدى در هزل كفته
اندكى دوغ ريخت در مشكش * تا نيايد ز ديكران رشكش
و آن را مشكوله نيز كويند ليكن مشكوله عموم مشك است چه كوله بمعنى پشت و دوش و آن در اصل مشك‌كوله بوده كه سقّايان بدوش مىكشيدند يك كاف را حذف كردند كه در كفتن ثقيل نباشد