تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
كشاند كردان ميان از كره

مكست

بر وزن شكست از توابع شكست است رودكى كفته
وى از آن چون چراغ پيشانى * وى از آن زلفك شكست و مكست
وى در اينجا بمعنى وه است

مكناس

بفتح ميم و سكون كاف عربى و نون مع الالف و سكون سين نام شهرى بجانب مغربست كه پنج هزار خانه آباد در آن مىباشد

مكوك و مكو

همان ماكوكه ماشوره در ميان آن كرده جامه بافند مولوى كفته
مانند مكوك كج اندر كف جولاهه * صد تار بريدى تا در تار دكر رفتى

مكر

بفتحتين و كاف فارسى لفظى است كه در مقام شك و كمان بشبهه استعمال مىكنند و افاده معنى يا مىكند چنان كه حكيم قطران كفته
مجلس است اين مكر بهشت برين * كى بهاى بهشت هست بر اين
فرّخى كفته
مكر دل تو بجاى ديكر فريفته شد * مكر ز عشق كسى پر خمار دارى سر مكر ز مار سيه داشتى بشب بالين * مكر ز كژدم جرّاره داشتى بستر
و بوك و مكر از توابع‌اند انورى كفته
به ياد بوك و مكر بيست سال بردادم

نمايش هشتم در ميم با لام

مل

بضم شراب خواجه حافظ كفته
باغ كل و مل خوش است ليكن * بىصوت هزار خوش نباشد
مىتواند بود كه كل و مل مرادف باشند منوچهرى واضح‌تر كفته
مى ده پس را بر كل كل چون مل و مل چون كل * خوشبوى ملى چون كل خودروى كلى چون مل مل رفت بسوى كل كل رفت بسوى مل * كل بوى ربود از مل مل رنك ربود از كل
نوعى از امرود بزرك بيمزه نيز هست

ملجان

ناحيه‌ايست بفارس ميان ارجان و شيراز

ملخ

معروف است به عربى جراد كويند

ملاخ

بالفتح نام جزيره‌ايست از جزاير زيرآباد اكنون بملاخه مشهور است شيخ سعدى كفته
ز تاج ملكزاده در ملاخ * مكر لعلى افتاد در سنكلاخ
و در اكثر نسخ بوستان مناخ بضم ميم و بجاى لام نون ديده شد و بمعنى جاى خوابيدن شتر است

ملازه

كوشت پاره‌ايست شبيه به زبان كوچك كه در انتهاى حلق آويخته

ملان

بفتح اول منع از افشانيدن و جنبانيدن چيزيست يعنى مجنبان و در لاندن كذشته است چنان كه سنائى كفته ورنه برخيزد و هرزه ريش ملان

ملخچ

بكسر ميم و جيم عجمى مفتوح سنك فلاخن را كويند

ملخج

با اوّل و ثانى مفتوح نجاه زده و جيم عجمى كياهيست كه چون حيوانات بخورند مست شوند

ملك

با اول مضموم بثانى زده نوعى از غله باشد بزركتر از ماش كه حيوانات را فربه كند و بكاو دهند و به عربى جلبان كويند شيخ عطار كفته
ملك مطلب كر نخوردى مغز خر * ملك كاو آن را دهند اى بى خبر
هم او كفته
بمشتى ملك پر كردن شكم را * جوى انكاشتن ملك و حشم را
حكيم سنائى كفته
فقها جمله زين غذا بردند * هرچه باقى شد اين خران خوردند كر بدانستى اين نظام الملك * مىندادى بوقف يك من ملك
با اول مكسور سپيدى باشد كه به روى ناخن پيدا شود بعضى كويند نقطهاى سفيد كه بر ناخن افتد شاعر كفته
ملك از ناخن همى جدا خواهى كرد * دردت كند اى خواجه خطا خواهى كرد

ملكا

نام يكى از علماى ترسايان بوده خاقانى كفته
مرا اسقف محقق‌تر شناسد * ز يعقوب و ز تسطور و ز ملكا

ملكان

نام پدر خضر عليه السلام بوده است

ملنجيدن

با اول مكسور بمعنى بركشيدن آمده است

ملنك

با اوّل و ثانى مفتوح و كاف عجمى بمعنى سروپا برهنه شاه داعى شيرازى كفته
صفات نور تور دمى رخان بسته نقاب * صفات ظلمت تو ز يكنان عور ملنك
و بمعنى مست سرخوش نيز آمده و منع از لنكيدن نيز صحيح است كاتبى در هر دو معنى كفته
منال كاتبى از سنكلاخ وادى فقر * ملنك‌وار بپايان بر اين طريق و ملنك ميار عذر كه ره دور مركبم لنك است * كه عذر لنك نيايد ز رهروان ملنك

مليبار

ولايتى است از اقليم اول و دويم بر ساحل بحرمند و درخت فلفل را معدن آنجا است و آن درخت بلند مىشود و آب از زير آن روان است و فلفل مانند خوشه است و چون رسيده و خشك شود از وزيدن باد در آب مىريزد و جمع كرده به اطراف مىبرند و مىفروشند و تجارتى نافع است و مردم اهالى آنجا را صاحب برهان كفته بىعصمتند

در ميم با ميم

مماس

بضم پستى و مغاك را كويند
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 682 | رضا قلى خان ( هدايت )