تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
در قاموس كفته مسطار بضم شرابى كه از غايت قوت خورنده را به زمين اندازد

مست‌رو

نوعى از دو نوع ماذريون است و آن را هفت برك و خامالا نيز كويند

مسرود

دعا و افسون و عزيمت است

مسته

بمعنى جور و ستم و غم و اندوه و همان كياه كه در مست كفته شد و بضم طعمه مرغان شكارى انورى كفته
كيوان موافقان ترا كر جكر خورد * نسرين چرخ را جكر جدى هسته باد
و بفتح ميم و كسر تا و ها يعنى ستيزه مكن و لجاج مكن چه ستهيدن بمعنى ستيزه كردنست

مسكت

با ميم و كاف مفتوح نام دار الملك عمّان و اعظم بلاد آن مكان است در ميان كوهستان اتفاق افتاده سه جانش كرفته و سمت شماليش كشاده در كنار بحر است و آبش از چاه و حاكمش از اولاد خوارج و مسقط معرب آن و در شاهد صادق بشين اصحّ است

مسكل

در فرهنك جهانكيرى بكسر ميم و فتح كاف سازيست كه با دهان نوازند مانند موسيقار

مسكه

بالفتح معروف كه به عربى زبده كويند و آن بضم خلاصه هر چيز است و زبده را بمسكه ترجمه كرده‌اند و مسكه فارسى است چنان كه از صراح معلوم مىشود و صاحبان فرهنك در كتب خود نياورده‌اند الا رشيدى كه كفته در كنز اللّغات و مؤيّد الفضلا آمده و ليكن بلغات معتبره عرب يافت نشده

مسير

به وزن اسير و مسر بمعنى يخ آمده و مسيريد يعنى يخ بست و اين جاى مسر است يعنى سرد است و بعضى بجاى ميم ها دانسته‌اند رشيدى كفته بميم اصحّ خواهد بود و اللّه اعلم

نمايش پنجم در ميم با شين

مشت

بفتح اوّل و سكون ثانى بمعنى پر و انبوده و سطبر و غليظ چنان كه كفته‌اند
ازرقى ديو چهره بر مژه ژنك * از بدنى مشت و از پحيرى دنك
ديكر نام بلوكى است از قراء غزنين نزديك بموضع سه‌كانه و بضم اول معروفست دوم كرده اندك و جمع قليل را كويند چنان كه فردوسى كفته
تو كفتى كه مشتى فرومايه‌اند * ز كردنكشان كمترين پايه‌اند
در تفسير ديلمى آمده كه سئل رسول الله صلى الله عليه و آله عن ميكائيل هل يقول اللّه تعالى عزّ و جلّ شيئا به فارسى قال نعم يقول الله تعالى جلّ جلاله چون كنم به اين مشت ستمكار جز آنكه بيامرزم كمال اسمعيل كفته يك كرشمه كرده فضلت با بنى آدم از آن غلغلى در جان مشتى خاكيان انداخته ديكر بمعنى ماليده بود و مشتن بمعنى ماليدن باشد بسحق اطعمه كفته
افسوس از آن دنبهء پروار كه بكداخت * در روغن آن ما دو سه چنكال نه مشتيم
من نيز در مسمّط بهاريّه كفته‌ام
مانى ز پى نقش بشنكرف و بزنكار * مانا كه همه كوه و درو دشت بياغشت زد مشت در آن رنك ز نيرنك و به بيرنك * بر هرچه كذر كرد يكى مشت بر آن مشت
ديكر پنج كياهى است كه خوشبوى باشد و آن را بتازى سعد و بهندى موته كويند و بعضى آن را بسين تصحيح نموده‌اند و با اول مكسور جوى آب را كويند چنان كه منوچهرى كفته
باز جهان كشت چو خرم بهشت * خويد و مىدازد و بناكوش مشت

مشتاسنك

با اول مضموم بثانى زده سنك فلاخن را كويند على شطرنجى كفته
تيغ خوش تر ز طعنه دشمن * مشت بهتر ز سنك مشتا سنك

مست‌افشار

بمعنى زرمشت افشار است كه مرقوم شده فرخى كفته
بنام جودش غوّاص كر بجررود * نخست دست رساند بلؤلؤ شهوار چو كوه‌كن كه بكان شد بنام دولت او * نخست ميتين برزد بزرّ مشت افشار

مشت‌رند

و مشت‌رنده دست‌افزار نجّاران و درودكران را كويند كه بدان چوب را صاف و هموار نمايند و آن را رنده كويند و در مثل است كه رنده بابد بود كه تراشه و ريزه‌اش از فاعل تراشنده به غير متعدى شود و چيزى به او برسد نه تيشه بايد بود كه هرچه مىتراشد در پيش خود جمع مىكند و و تراشهء از ان بغيرى نمىرسد لهذا انورى در قطعهء شكايت از اين معنى كرده مىكويد
كردكارا مشته رندى ده جهان را خوش‌تراش * تا كى از قومى كه هم ايشان و هم ما تيشه‌ايم
ابو العباس زوزنى كفته
يكذرّه تو را نكرده هموار * نجار زمان بمشت رنده

مشتو

با اوّل مضموم بثانى زده نام كلى است سرخ رنك

مشتواره

بر وزن پشتواره رنده درودكران كه در مشت كيرند و بدان چوب تراشند و يك مشت از هر چيز مراد از يكدسته كندم و جو و شالى

مشته

بر وزن كشته بمعنى دسته كارد و خنجر و شمشير عموما و مشتهء ندّاف و حلاج خصوصا اثير آخسيكتى كفته
هر روز بهر پنبه زدن بر دواج چرخ * صبح از عمود مشته كند از افق كمان
سوزنى كفته
نروى مشتهء حلاجى در كون كنمت
و آن را به عربى بدق كويند