تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١

مشكيجه

بفتح همان مشكچه كه كذشت و بكسر كلى است سپيد و خوشبوى و آن را نسرين كويند

مشك نافه

يعنى مشك خالص و همان مشك زمين

مشنك

با اوّل مضموم و ثانى مفتوح بنون زده نام غله‌ايست و بكسر همان ملش سبز كه كوشت را كنده كند و آن را مژمژ خوانند و ديكر بمعنى دزد و راهزن سراج الدّين كفته
از مى غفلت چه شود شاه دنك * مال رعيّت ببرد هر مشنك
و آن را مشنكك نيز كفته‌اند

نمايش ششم در ميم با غين

مغ

بفتح اوّل ژرف كه بتازى عميق كويند چنان كه صاحب كتاب فرهنك منظومه كفته
ژرف را كفته‌اند مع معنى * كه بتركى ترنك در يعنى
مولوى كفته
سوى چاهى كونشانش كرده بود * چاه مغ را دام جانش كرده بود
و بمعنى رودخانه حكيم فردوسى كفته
چنين تا بيامد يكى ژرف رود * سپه شد پراكنده چون تاروپود مغى ژرف پهناش كوتاه بود * بر او بركذشتن دژ آكاه بود
و با اوّل مضموم طايفه از پارسيان را كه پيرو زردشتند كويند مولوى كفته
كافر و ترسا يهود و كبر و مغ * جمله را رو سوى آن سلطان الغ
و مغ مخفف مؤبد است يعنى دانشمند مغان و بعضى كفته‌اند مؤبد بفتح ميم بمعنى كسى است كه رز را كه مو كويند تربيت كند و شراب را خوب سازد لهذا در اشعار شعرا مغ و مغبچه و مغ‌زاده مذكور مىشود چنان كه خواجه حافظ كفته
در دير مغان آمد يارم قدحى در دست * مست از مى و مىخواران از نركس مستش مست
و هم او كفته
آمد افسوس‌كنان مغچه باده‌فروش * كفت بيدار شو اى رهرو خواب‌آلوده
هاتف كفته
مغ و مغ‌زاده مؤبد دستور

مغان

جمع مغ من كفته‌ام
شدار پير مغان يك لحظه پيدا * مغان بر پير خود ماندند شيدا
و جائى است در آذربايجان معروف و بالكسر مخفف ميغ است

مغاك

بفتح بمعنى كوكه آن را كود و كودال كويند عنصرى كفته
اى دريغا كه زين منوّر جاى * زير تارى مغاك بايد شد
حكيم اسدى كفته
چنان دان كه جان برترين كوهه است * نه زين كيتى از كيتى ديكر است درفشنده شمعى است از جاى پاك * فتاده درين ژرف تارى مغاك

مغز

بر وزن نعز بمعنى لب بضم كه عربى است بمعنى ديكر قريه بزركى است كثير البساتين كه در ميانه آن و بسطام يك مرحله است و از نواحى شهر قومس بوده كه اكنون ويران شده و مستعربه آن را ام بحوز خوانند

مغلاج

بفتح كودى كه جوزبازان در آن كردكان اندازند و اين كلمه مركب است از مغ كه بمعنى كو است و نيز لاج و لاغ كه بمعنى بازى است و هر جوز كه در آن كود افتد صاحب آن آن بازيرا برده باشد حكيم سوزنى كفته
هر مرادى كه دارى اندر دل * به تو آيد چو جوز در مغلاج

مغند

بضم اول و ثانى و سكون نون و دال بمعنى كلوله باشد يعنى هر چيز كرد و مدوّر و چيزى را كويند كه در ميان كوشت بهم رسد و درد نكند و به عربى غدد كويند و مغنده نيز به همين معنى است

نمايش هفتم در ميم با كاف

مك

بمعنى مكيدن باشد و بالفتح مكنده را كويند و امر از مكيدن و بالضم زوبين كه حربه‌ايست براى جنك كه عربان مطرد كويند پوربها كفته
بادا خليده ديده شوخت به زخم خار * و انكاه سفته سينه شومت بنوك مك

مكاس و مكيس

بضم اول بمعنى تاكيد و مبالغه كردن در معامله و به اين معنى عربيست و بمعنى خراج و باج كيرنده و عشور كيرنده كه در فرهنك جهانكيرى آمده بكسر ميم هم عربى است و ماكس اسم فاعل آنست يعنى ده‌يك كيرنده و خراج‌ستاننده براى تحقيق مرقوم شد نزارى قهستانى كفته
شراب بستدن و بىمكاس نوشيدن * نه عذر و دفع و فريب و بهانه آوردن ع خوش آمد ترا از كدايان مكيس

مكران

نام ولايتى از اقليم دويم در ميانه كرمان و سيستان منسوب بمكران بن هيتال و كچ دار الملك آن بوده و آن را كهيج نيز كويند فردوسى كفته
بچين اندر او بود خسرو سه ماه * ابا نامداران ايران سپاه چهارم ز چين شاه ايران براند * بمكران شد و رستم آنجا بماند بقلب اندرون شاه مكران بخت * بزوبين وزان خستكى هم نرست از آن پس دليران پرخاش‌جوى * بتاراج مكران نهادند روى جهاندار بسالى بمكران بماند * ز هر جاى كشتى كرانرا بخواند چو آمد بنزديك آب زره
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 681 | رضا قلى خان ( هدايت )