يعنى مكان سجده كردن حكيم سوزنى سمرقندى كفته
تو مشّرفترى ز هر مردم * همچو بيت الحرم ز هر مزكت
مزكه
بالكسر و فتح كاف فارسى هواى تيره را كويند
مزمّل
بالفتح و فتح را و ميم مشدّد مكسور لوله مسين و برنجين كه چون بجانب راست كردانند آب روان شود و چون بجانب چب بكردانند بايستد و در اين روزكار او را دهان شير كويند زيرا كه آن را بتركيب دهان شير بسازند كه دهانش كشاده است حكيم ابو بكر ازرقى در صفت باغ طغان شاه كفته
آن كردش مزمّل زرّين شكفتزاى * آبى بروشنى چو روان اندرو روان
پيروزه همچو سيم كشيده فرو رود * زان كوشه مزمّل زرّين به آب دان
كوئى ز زرّ پخته همى پوست بفكند * ثعبان سيم پيكر پيروزه استخوان
مزنا
بالكسر و سكون ثانى و نون بالف كشيده در برهان بلغت ژند بمعنى ترازو آورده كه به عربى ميزان كويند
مزنده
بر وزن كزنده كوزه آب خورى و بمعنى مكنده كه فاعل باشد چه مزيدن بمعنى مكيدنست
مژاك
محمّد طوسى علوى كه در سيصد سال ازين پيش لغات شاهنامه فردوسى را چنان كه در ديباچه كذشته جمع كرده در ضمن لغت مژاك نكاشته كه كيكاوس بعد از تصرف در مازندران باغى و عمارتى بنا كرد كه از هر جانبى فرسنك در فرسنك بوده و سيصد باغبان داشته و كوشكى دراز كوشه ساخته و هروقت كه زمان رفتن به آن باغ و عمارت بوده بخواص و امرا كفتى كه آلت راه مژاك بسازيد بعد از تهيه بمژاك برفتندى و عيش و عشرت كردندى و كاه بودى كه مدّت دو سال در آنجا متوقف بودندى و مژاك مشهور ايران بودى و آن را نمونه از بهشت شمردندى چنان كه حكيم فردوسى در نصيحت قدر دانى مجالست عقلا و ارباب دانش كفته
نشست تو با زيركان در مغاك * به است از بهشت و نشست مژاك
بسبب مرور دهور آثار آن معروف و مشهور نكرديده است و ليكن از قرينه و قياس چنين باغ و قصر وسيع و رفيع بايد در حوالى مازندران و كركان و چمن كالپوش بوده باشد مىشايد كه چمن كلبوش چمن كاوس بوده باشد و تبديل سين و شين بيكديكر معمول است
مژدك
بالفتح همان مزدك كه مرقوم شده و براى فارسى اصحّ است
مژده
بضم خبر خوش كه به عربى بشارت كويند فخرى ايروانى كفته
مژده وصل مىدهد كردش آسمان مرا * هيچ نبود از فلك اين حركت كمان مرا
مژدكانى
چيزى كه در ازاى مژده يعنى خبر خوش بخبر آورنده دهند خواجه حافظ كفته
مژدكانى بده اى خلوتى نافه كشاى * كه ز صحراى خستن آهوى مشكين آمد
مژكامركى
بميم و هر دو كاف پارسى مرك عام مانند و با و طاعون و براى مهمله اصحّ است
مژكان
بضم اوّل جمع مژه است و آن در اصل مژكان بوده يعنى مژهها كه موى پلك چشم باشد شاعر كفته
دوش از براى مطبخش هيزم بمژكان بردهام * كفت از كجا آوردهء خاشاك آب آورده را
مژمژ
بكسر هر دو ميم مكسى باشد سبز رنك كه بر كوشت نشيند كوشت را كنده كند و كرم در آن افتد
مژنك
با اول و ثانى مفتوح و كاف عجمى ناخوشى و زشتى و غم و غصّه را كويند استاد فرخى كفته
همه آراستهء جنك و فزايندهء كين * روزكارى بخوشى خورده و ناخورده مژنك
مژه
موى پلك چشم كه مژكان جمع آنست و كذشت
نمايش چهارم در ميم با سين
مس
با اول مفتوح بندى باشد كه برپاى مجرمان نهند و بمعنى بزرك و مهتر و به مس يعنى كسى كه به جائى متعلق و مقيد شده شده باشد كه نتواند از انجا به جائى رفت كه كويا بند كردهاند او را و پايبند مانده است حكيم فردوسى كفته
هنر زان ايرانيان است و بس * بدارند شير ژيان را به مس
و بكسر اوّل معروفست كه از ان طرف و سازند
مست
بر وزن سست بمعنى شكايت صاحب فرهنك منظومه كفته
هست دندانه كليد هدنك * مست اينجا شكايت است نه جنك
و پنج كياهى است خوشبو كه آن را سعد كويند و ديكر بمعنى غم و اندوهست و صاحب غم و دادخواه را مستمند كويند چنان كه صاحب درد را دردمند و بمعنى شكايت حكيم اسدى كفته
از او مرك را كشت چنكال است * شد از دست او پيش يزدان بمست
مستار
با اول مفتوح كياهى است دوائى بسيار خوشبوى ولى تلخ آن را مروه نيز كويند ملا محمد تانيسرى كفته شعر
اكر خواهى ز تب زنهار زنهار * كفى از داروى مستار دست آر