تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣

مملان

بكسر ميم نام يكى از سلاطين كركرى بود كه در آذربايجان و ارّان حكمرانى نموده و در لغت كركر اسامى بعضى از اين طايفه مرقوم شده و قطران تبريزى مدّاح اين طبقه بوده چنان كه كويد خسرو صافى نسب بو نصر مملان آنكه هست جسم او صافى ز هر عيبى چو جان مصطفى تا عدد دارد ندارد هيچ شغلى جز نبرد تا درم دارد ندارد هيچ كارى جز عطا

ممول

بفتح اول يعنى درنك مكن واو آن مضموم است

نمايش نهم در ميم با نون

من

بالفتح معروف كه وزن باشد و بمعنى دل نيز آمده قريع الدهر كفته
يار همچون روح حيوانى و مثل مردمك * كه ميان من درآيد كاه اندر چشم من
و دشمن بمعنى زشت دل است چنان كه در لغت دشر كذشته و در بعضى كتب حكمت تعريف نفس ناطقه به اين كردند كه جوهريست كه هركس اشارة باد و تعبير از او با ناكند كه معينش من باشد و هر چيز را به خود نسبت دهد حتى روح را چنان كه كفته‌اند
كوئى كه جسم ما و دل ما و روح ما * اين ما و من كه كفت به من بازكو جواب
و من كه بمعنى وزنست در هرجائى بتفاوتست چهل ستار است كه هر استارى شانزده مثقال باشد كه مجموع يكمن ششصد و چهل مثقال شود و اين من سابق تبريز بوده اكنون هزار مثقال است و بعضى معمى آن را توده دانسته‌اند و از اين مركب است خرمن يعنى توده بزرك و در فرهنك جهانكيرى آمده كه من سوراخى را خوانند كه در شاهين ترازو كنند و ريسمانى از او بكذرانند كه زبانه ترازو باشد و اين بيت نظامى را شاهد كرده
جز اين با منت هيچ داخواست نيست * كه در يك ترازو دو من راست نيست

مناذر

بفتح اول و كسر ذال بر وزن مساجد نام دو شهر بوده در اهواز يكى را كبرى و يكى را صغرى مىناميده‌اند و اهواز چند شهر داشته بدين نامها سوق الاهواز و رامهرمز و ايدج و چند شابور و سوس و نهر بترى و برق و منا درو كفته‌اند اهواز جمع آن شهرهاست و يكى را اهواز نكويند و اصل آن احواز بوده است چون حاى مهمله در عجم استعمال نمىشود حا را بها بدل كردند

منازكرد

شهرى بوده بجزيره كه موصل باشد و نسبت به او منازى و منار جرد معرب آنست

مناور

بر وزن سراسر شهريست بتركستان قريب بختا و چين

من بج

بفتح اول و كسر سيم شهرى بوده از اقليم چهارم در ميان حلب و فرات كه آن را انوشيروان دادكر بنا كرده در شاهد صادق آمده كه انوشيروان در آن سرزمين با قيصر روم محاربه كرده او را بشكست و براند و بر زبان راند كه من به يعنى بهترم و بفرمود در همان زمين شهرى بساختند و نام آن را من به نهاد و به من به مشهور شد اعراب آن را معرب كرده منبج خواندند و جزو ولايات شام شد

منبل

بفتح ميم و با مؤحّده مفتوح بمعنى كاهل و بيكاره مولوى كفته
خدايا دست مست خود بكير ارنى درين مقصد * ز مستى آن كند با خود كه در سستى كند منبل
هم در جهانكيرى كفته كه منبل با اول مضموم بثانى زده و باى مكسور منكرد از راه و روش دور را نامند چنان كه سنائى كفته
شرع‌ورزى نيايد از منبل * حق‌كذارى نيايد از كاهل
هم او كفته
آن‌چنان اصل جهل و منبلئى * خيره بكزيد قتل چون علئى
و مولوى در محل ديكر كفته
كفت او اى ناصحان من بىندم * از جهان زندكى سير آمدم منبلم بىزخم ناسايد تنم * عاشقم بر زخمها بر مىتنم منبلىام زخم جو و زخم خواه * عافيت كم جوى از منبل به راه منبلى نى كو بود خود برك جو * منبلىام لا ابالى مرك جو منبلى نى كو به كف پول آورد * منبل چستى كز اين پل بكذرد
و معانى اين ابيات با ابيات كذشته مناسبتى ندارد خاصّه مفتوح كه ضدّ اين معانى است منبلم بىزخم تا سايد تنم بايد چيزى باشد كه از زخم زدن تن او را راحت حاصل شود و مطبوع او باشد و زخم جو و زخم خواه نيز دليل بر اين است چنان كه در جاى ديكر هم مولوى كفته
هست حيوانى كه نامش اسغر است * كو به زخم چوب زفت و لمتر است
و اسغر جانوريست تيردار و تيرهاى آن ابلق و چون كسى را بيند خود را جمع كرده حركت دهد چنان كه سيخها از تن او جسته و بر آن شخص رسد و كويند هرچه او را بزنند او فربه‌تر شود و او را تيرانداز نيز كويند و به عربى تير نبل است و بنال بكسر جمع و تير انداختن و غالب آمدن به تيراندازى و نابل تير كرد بنال بفتح و تشديد باء تيردار و منبل بضم بمعنى اندازندهء تير بقياس درست مىآيد و اكر آمده باشد منبل بمعنى همان چوله تيرانداز كه از زدن فربه مىشود مناسب است و الّا بمعنى كاهل يابد اعتقاد در همه ابيات درست نخواهد آمد و جناب مولوى منبل بمعنى تيرانداز را خود تصرّف و اختراع فرموده‌اند چنان كه ابو النّجم احمد بن يعقوب دامغانى متخلّص بمنوچهرى از زه كه بپارسى بمعنى خوبست اسم فاعل بنا نهاده و كفته
پرويز ملك چون سخن خوب شنيدى * آن را كه سخن