تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 677

مساهمون:

ص٦٧٧
آن قلعه كه مسعود در آن محبوس بوده قلعه ناى است شايد خطاب بقلعه كرده بوقف نون كويد مرنج از شكوه من و الله اعلم

مرند

نام قصبه‌ايست معروف بآذربايجان

مرو

بفتح اول بر وزن سرو نام شهريست مشهور قريب بسرخس و سالها دار الملك سلاطين سلاجقه بوده و شيخ سعدى كفته
طبيبى پريچهره در مرو بود * كه در باغ دل قامتش سرو بود
در فارس دو سه صحراى وسيع را بنام مرو موسوم نموده مرودشت خوانند و دو قريه آباد را هراه و مروز نام كرده بهرات و مرو نسبت داده‌اند چرا كه خاك مرو به قوت معروف و به خوبى كشت و زرع موصوفست و منسوب بمرو را مروزى خوانند و مرو را خراسانيان مروز كويند و مرو شاهجهان نيز كويند

مرورود

نام روديست و قريهء كه در چند منزلى مرو واقع شده و آن را مرغاب نيز كويند حكيم زجاجى كفته
بناكام در مرورودش بكشت * از آن پس كه شد روزكارش درشت

مروا

بضم اول فال نيكو است و دعاى خير خاقانى كفته شعر
از سنك صفا صفا پذيرى * مرو از جمال مروه كيرى

مروه

كياهى است خوش‌بو و معروف و بمعنى سنك عربى است

مرواريد

معروف است

مرواى ينك

نام لحنى است از سى لحن باربد

مرود

مخفف امرود است

مروسيدن

عادت كردن به چيزى و رنج بردن بكارى

مرى

بالكسر معارضه كردن با كسى و جدل نمودن و اين لغت در اصل عربيست و اماله مراء است ناصرخسرو كفته
خط فريشتكان را همى نخواهى خواند * چنين به بىادبى كردن و لجاج و مرى

مرى زبانك

بمعنى خوب كلانست كه مرقوم شد و تخم آن با رشك است

نمايش سيم در ميم با زاء

مز

مكيدن و امر بمكيدن و آن را مزيدن نيز كويند شيخ سعدى كفته
كفتم اكر لبت كزم مىخورم و شكر مزم * كفت خورى اكر پزم قصّه دراز مىكنى
و در مخزن الادويه كفته كه طعم سيب شيرين و ترش و مز است و مز يعنى ميخوش چاشنىدار بهترين آن طعوم است

مزد

معروفست و آنكه كار كند مزدور كويند و در حقيقت مزدور بوده مانند كنجور و رنجور كه مرقوم شده در حقيقت مزدبر است كه مزد كيرنده و مزدبرنده باشد منوچهرى كفته
بخنجر حنجر من باز برّى * نشانى مر مرا بر پشت مزدور
حكيم خاقانى واضح‌تر كفته
رفت آنكه در آن سراى مجبور * جم سلطان بود و ديو مزدور
امروز بمقتضاى دوران مزدور جسم است و ديو سلطان

مزد دندان

زرى باشد كو بعد از طعام خوردن بدرويشان دهند و آن را دندان‌مزد نيز كويند

مزدك

بن نامداران مردى محيل و زيرك و از علماى شهر نشيار بوده بتذوير در نزد قباد پدر انوشيروان مكاشى حاصل كرده در قحطسال كنج قباد را بر رعايا و ملازمان پخش كرد مردم او را متابعت كردند الحاد را انصاف نام كرد از مالداران كرفت و بمفلسان داد حتّى زنان متعدد را تقسيم كرد رئيس و مرئوس و حاكم و محكوم يكى شدند در سلطنت آبى نماند و قباد ناچار از بيم مردم با او موافقت كرد و انوشيروان به او نكرويد و دانايان ايران را جمع كرده ابطال كيش و آئين او را بر پادشاه اثبات نمود آخر الامر او و توابع او را در باغ خاص شاه بردار كرد و همه را بكشت چنان كه فردوسى كفته
نكون بخت را زنده بردار كرد * سر مرد بيدين نكونسار كرد وزان پس بكشتش بباران تير * تو كر باهشى راه مزدك مكير
و آن بزاى پارسى نيز آمده اثير آخسيكتى كفته شعر
بلفظم حسد مىبرد باد عيسى * ز طبعم عرق مىكند نار مژدك

مزدكان

نام شهريست در قهستان بعراق عجم از اقليم چهارم و نيز نام قريه‌ايست بهرات كويند منسوب بمزدك بوده و مزدكان حال بمزدقان معرب شده و الله اعلم بالصواب

مزدوران

بضم ميم و دال بمعنى مزدكيران و نام قريه بزركيست بميان مشهد و سرخس و طايفه ساكن آنجا هفصد خانوار و جلايرند

مزرنكن

با اول مفتوح قريه‌ايست از بخارا

مزره

بمعنى چراغدان است به وزن هرزه نيز كفته‌اند

مزكت

بفتح اول و كسر كاف فارسى و سكون ثانى و فوقانى بمعنى خانه كه براى پرستش پروردكار بسازند و هركس خواهد در آن بندكى و عبادت كند و آن خانه را حرمت كذارند و پاك نكهدارند چون خانه بندكى يزدان است بيزدان نسبت دهند و چون زا و سين و تا و دال تبديل يافته‌اند معرب آن مسجد بفتح جيم است