ناصر خسرو كفته
بمردم شود نان و آب تو مردم * نهبينى كه سك سك كند آب و نان را
مردمزاد
بمعنى آدمىزاد است
مردمك
بضم ثالث معروف است
مردم كياه
همان استرنك است كه شرح آن كذشت
مردمه
بمعنى مردمك چشم است چنان كه خاقانى كفته
چون هر دو ميم مردمه در چشم كاينات * كور است هر دو مردمه چشم مردمى
مرده خسب
بضم ميم و خا يعنى خوابيدن مانند مرده روى به آسمان و پشت بر زمين و ياد يزدان كردن و سپاسيان يزدانى كه از باب تجريد و عبادت و ذكر و فكر بودهاند غالبا چنين مىخوابيدهاند و كويند انبيا نيز چنين مىخفتهاند و كويند اذكار درويشان پارسى يزدانى اين بوده كه نيست هستى جز يزدان يعنى لا آله الّا اللّه
مردهروى و مردهريك
چيزى كه از مرده باقى ماند كه به عربى ميراث كويند و آن را مردهرى بحذف كاف نيز كفتهاند چنان كه فردوسى كفته
برفت و جهان مرده رى ماند از او * شد آن كنج با شاهى و رنك و بو
حكيم سنائى كفته
بود در مرده رى كريبانش * دو درم بهر جامه و نانش
مولوى كفته
آخر آن از تو بماند مرده ريك
و بمعنى چيزهاى زبون و سقط و كمبها نيز آمده چنان كه انورى در صفت اسب لاغر خود كفته
كاين مرده ريك را تو بآهستكى بيار
مرز
بفتح اول و سكون ثانى زمينى كه مربع ساخته كنارهايش را بلند كنند و در ميانش چيزى بكارند و هر زمين شيار كرده و كاشته شده و بوم يعنى زمين نكاشته و ناساخته كه در آن خانه و جز آن سازند و كاهى بمعنى مطلق زمين نيز استعمال كنند چنان كه اسدى طوسى كفته
همه سنك و خار است آن كوه و مرز * تهى يكسر از ميوه و كشت و زر
رشيدى كفته تحقيق آنست كه بوم زمين كاشته و زراعت كرده و مرز كنارهاى آنست و سرحدّ ولايات را ازاينرو مرز كويند و مرزبان طرفدار و حاكم سرحد و دار المرز چون بر مرز خزر واقع است يعنى بر كناره و حد آن به اين اسم موسوم شده و مرز بمعنى مذكور مرادف سامان است مؤلف كويد كه بوم مطلقا بمعنى زمين و خاكست و محل سكونت چنان كه شيخ سعدى كفته
نه از چينم حكايت كن نه از روم * كه من دل با يكى دارم درين بوم
و در محاورات متعارفست كه كويند فلان مرد غريب است يا بومى است يعنى از اهل اين شهر و اين قريه يا خارج است و مرزوبوم مرادف يكديكرند و بمعنى بلند و پستند بلى در زمينى كه زراعت يا باغ كنند آن برآمدى و بلندى را مرز كويند و آن را به فارسى نيز كرزه خوانند استاد فرخى در صفت بهار كفته
تيغهاى كوه از او پرلاله و پرسوسن است * مرزهاى باغ از او پرسنبل و سيسنبر است
و عمادى شهريارى كفته
از مرزهاى سنبل و سوسن زمانه را * امروز خطّ و روى بتان مانده يادكار
حكيم فرخى مرز را مرزوى كفته
كوه و دره هند مرا زار و زوى غزو * خوش تر بود از باغ بهار و لب مرزوى
معلوم شد كه مرز زمين برآمدهتر و ساخته شده باغ و فاليز است كه در آن كل و سبزى كارند چنان كه شيبانى كاشانى نيز كفته
بنان جوين و لب مرز خو كن * كه يك جو نيرزد خود اين مرزبانى
و اينكه در باب معنى دار المرز كفته صحيح نمىنمايد چرا كه اين مرز كه او بمعنى كنار دانسته فارسى است نه عربى و دار المرز نامى است بتمامه عربى چكونه نيمى عربى و نيمى پارسى خواهد بود و مرز چنان كه در مرج كذشته به عربى بمعنى چراكاه و مرغزار است و اين نام بر مازندران صادق است كه از كثرت آب و علف و مرغزار و چراكاه نظير و مثل ندارد و فوق كلّ ذى علم عليم و بضم اول مقعد را كويند سوزنى كفته
بر در مرز چوانبان تو هنكام جماع * تيز چون زمزمه ناى بانبان دارند
مولوى كفته
چند كوبد زخمهاى كرزشان * بر سر هر ژاژخاى و مرزشان
ديكر موش را كويند لهذا كياهى است دوائى خوشبوى كه بكوش موش شباهت دارد و آن را مرزنكوش كويند و مرزكوش مخفّف و مرزبخوش معرّبست ظهر فاريابى كفته
چو مرزنكوش كردم سربسر كوش
مرزبان
بزاى موقوف بمعنى حاكم و طرفدار و پادشاه و صاحب و نكاهدارنده زمين آمده است و بضم زاء معرّب است
مرزباننامه
نام كتابى است مشتمل بر نظم و نثر و حكمت و حكايت كه مرزبان نام پسر رستم نام ملك و پادشاه مازندران و منسوب بامير قابوس شمس المعالى نوشته
مرزه
سبزئى است خوردنى كه مانند ريحان و ترخان با نان خورند و ماله بنّايان و كلكاران را نيز كويند كه بدان كاهكل و كچ بر ديوار مالند و بمعنى موش نيز آمده چراغدان را نيز كويند
مرس
بالفتح نام مردى بوده از پيروان زردشت
مرست
بضم ميم و بضم راء يعنى روينده مشو و بفتح را يعنى رسته مكن و بهر دو معنى همانا داز او فهميده مىشود
سراى و باغ چه بىكدخداى خواهد ماند * كل بنفشه مرست و سراى باغ مرست