سيماب رنك آينه كون * مخدّرات سماوى تتق براندازند
بجاى ماند اين هفت قلعهء مدهون
نمايش دويّم در ميم با راء
مر
بالفتح بمعنى عدد پنجاه كه در نزد محاسبان فارس متعارف بوده كه چون عدد به پنجاه مىرسيده مىكفتند يك مرو چون به صد مىرسيده مىكفتند دو مرو بر اين قياس خاقانى كفته
مرّ ما مرّ من حساب العمر * چون به پنجه رسد حساب مر است
ملا جامى كفته
مر بود پنجاه و چون آمد دو مر ابيات آن * در صفاى و محكمى شايد كه كويم مرمر است
و كلمهايست كه از براى حسن كلام زياده كنند چنان كه مر او را كفتم كاهى افاده حصر كند چنان كه سعدى كفته
مر او را رسد كبريا و منى * كه ملكش قديم است و ذاتش غنى
و در عربى بمعنى شمار آمده به اين دو معنى حكيم فرخى كفته
نه لشكرى كه مر آن را كسى بداند حد * نه لشكرى كه مر آن را كسى بداند مر
شمار لحثى از آن برتر از شمار و ز حصر * عداد بعضى از آن برتر از عداد و زمر
مراغه
بفتح اوّل نام شهريست بآذربايجان تختكاه هلاكو خان مغل بوده در خارج آن شهر حكما به حكم اوزيجى بستهاند كه هنوز اثر جايكاه آن برقرار است و قبر هلاكو خان نيز در همان ولايت در ميان دو رود آب و آن رود را جغتو كويند و به فارسى زرّين رود خوانند
مراكش
بفتح ميم و تشديد راء مع الالف و بكسر كاف عربى و سكون شين شهريست در جانب مغرب كه ده منزل تا شهر فارس فاصله دارد و بيست هزار كس در آن بلد ساكنند
مرت
بفتح اول و سكون ثانى بمعنى زنده است كه كه مقابل مرده باشد چنان كه در لغت كيومرز كذشت
مرتبان
بفتح ميم و تا نام جزيرهايست از جزاير هندوستان و در آنجا ظروف چينى سازند و مربيّات در آن كنند و به اطراف برند و به اين اسم معروفست
مرج
بمعنى مرز است يعنى زمين كشتزار و در عربى بمعنى چراكاه و مرغزار آمده و مروج جمع آن است
مرجمك
بمعنى عدس است بفتح اول و ضمّ جيم
مرخشه
بفتحتين شوم و نحس منجيك كفته
آمد نوروز و نو دميد بنفشه * بر من فرخنده باد و بر تو مرخشه
مرداب
بفتح اوّل بمعنى ابكير عميق و طويل و عريض و غالبا در آب غير روان استعمال مىشود كه ايستاده و حركت نمىكند بخلاف آب رود كه جنبش و رفتار دارد و مىتواند شد كه بضم ميم مرداب كفته باشند يعنى آب مرده و بيحركت
مرداد
بضم ميم به وزن خردادماه پنجم از سال شمسى و نام فرشته است كه موكل است بفصل زمستان و تدبير امور ماه و روز مرداد به دو متعلّق است ناصر خسرو كفته
سود ندارت اين نفاق كه دارى * بر لبت اين باد دى بدل تف مرداد
هم او كفته
ز جور لشكر خرداد و مرداد * تواند داد ما را هيچكس داد
ز بهر آنكه تا دامت آرد * چو مرغان مر ترا خرداد خور داد
مرداسنك
بالكسر معروف مرداسنج معرّب آن و مزنك نيز بمعنى مردار سنك آمده و معرّب آن مرتج
مردار خانه
خانه كنار شطرنج كه جهود خانه كويند و بعضى كفتهاند بمعنى خانهايست از نرد كه در آن خانه مهره در شش در افتد و مانند مرده از حركت بازايستد لهذا آن خانه را مردارخانه كويند
مردآويج
پسر زيار از احفاد و اولاد ارغش فرهادان بوده كه در زمان كيخسرو حكمران كيلانات و تبرستان مىبوده از تصاريف زمان در عهد آل سامان و خلفا بملازمت ماكان بن كاكى تن درداده چون اسوار بن شيرويه طغيان كرده قصد الموت داشت مردآويج او را كشته خود بزركى يافته آخر در حمّام اصفهان او را بكشتند معنى مردآويج يعنى مردآويز مانند جهانكير و دشمن كير و امثال آنها
مردكيران
جشنى است كه مغان در پنجروز آخر ماه اسفندرامذ كنند و در اين پنجروز زنان بر مردان مسلط باشند و هرچه خواهند از مردان كيرند و شوهران محكوم ايشانند و در روز اول اين پنجروز بجهة دفع عقرب رقعهء كژدم نويسند
مردم
بفتح اول و ضم دال يك شخص واحد را كويند و مردمان جمع آن چنان كه مشهور است ليكن مردم لفظ جنس است نه جمع و بازأ آن در عربى انسان است و اراده جمع نيز از ان صحيح است امير خسرو كفته
نشايد هيچ مردم خفته در كار * كه در پايان پشيمانى دهد بار
هم او كفته
اكر مردم صفات صنع او كويد بدان ماند * كه در در بافتد مور و حديث آشنا كويد
نظامى كفته
بمردم درآميز اكر مردمى * كه با آدمى خوكر است آدمى