تا كشوده نشود يا بر سر كنكره قلعه كذارند كه چون غنيم نزديك بيايد بر سر او اندازند اثير آخسيكتى كفته
بدان حصار كروهى پناه برده همى * ز ترس قالب بيروح چون مترس حصار
و صورتى كه براى رمانيدن جانوران در كشتزار نصب كنند و داهول نيز كويند و صاحب قاموس كويد كه فارسى است و بمعنى نهى از ترسيدن معروفست و راست كفته شيخ سعدى كفته شعر
مترس از محبّت كه خاكت كند * كه باقى شوى كر هلاكت كند
متّه
بالفتح و تشديد تا برمه نجّاران كه بدان چوب و تخته سوراخ كنند و آن را ماهه نيز كويند چنان كه كذشت مسعود سعد كفته
چو متّه تو شدم در غم تو سركردان
متيل
بالفتح و ياى مجهول در رشيدى سپندسوز آمده و در جهانكيرى با اول و ثانى مكسور پيهسوز كفته
در ميم با جيم تازى
مج و ماج
نام راوى رودكى كه كذشت چنان كه رودكى كفته
اى مج كنون تو شعر من از بر كن و بخوان * از من دل و سكاوش وز تو تن و زبان
شمس فخرى كفته
استاد سخن رودكى و راوى او مج
و رشيدى كويد اين مخفف مجد است و در قديم شايع بوده
مجرك
بفتح اوّل و ثانى و راى ساكن و كاف فارسى به وزن تكرك كار بيمزد و اجرت كه آن را بيكار و بيكارى كويند و بيغارى تبديل آنست ابو شكور بلخى كفته
چنين كفت هارون مرا روز مرك * مفرماى هيچ آدمى را مجرك
در ميم با جيم پارسى
مچاچنك
بفتح ميم و هر دو جيم پارسى چرمينهء را كويند كه به شكل آلت مرد سازند و زنان بدكاره كثير الشّهوه به كار برند فخرى كفته
كنند اعداى جاهت ماده و نر * ز مغز و دست خر نقل و مچاچنك
سرورى بجيم تازى كفته و چنان نيست
مچك
بفتحتين عدس را كويند سوزنى كفته
در آتش دل نظر زيركترين خصم * جوشى بر ايقناس كه در زيره با مچك
و بعضى كويند بادام كوهى تلخست كه بريان كرده در غذاهاى دوائى بجاى روغن به كار برند
مچيدن
بمعنى چميدنست يعنى راه رفتن از روى ناز و خراميدن و بكسر اول اصح است
در ميم با خاء
مخ
بفتح اوّل و سكون ثانى آتش را كويند جامى كفته
در خلوت تنك يافت آن سيخ كرخ * بس كرم تنوركى شب از سوزش مخ
و بمعنى چسبندكى و چسبيده و امر بچسبيدن نيز آمده ناصر خسرو كفته
دانشآموز و چو نادان سپس ميران مخ * چو تو دانا شوى آنكه دكران بر تو مخند
و بالضّم لجام كران كه بر سراسبان سركش كنند سنائى كفته
نزروى عزيزيست كه چون مركب شاهان * رائض بنهد بر سر خر كرّه همى مخ
قطران كفته
اكر خواهى كه بر شيران نهى مخ * ز خدمتشان تمامى داد بستان
و درخت خرما را نيز كويند لهذا خرماستان را كه نخلستان باشد مخستان كويند
محنت
بالضّم بمعنى اميد و رجا شهاب الدّين كفته شعر
هركه دارد در جهان يك ذره محنت * ديك سودايش بماند نيم پخت
مخيدن
بمعنى چسبيدن و مخيده بمعنى چسبيده رشيدى كفته به اين جهت شپش را نيز مخنده كويند چنان كه شيخ ابو جعفر طوسى در ترجمه مصباح صغير كفته
مخيز
بالفتح و يا و زاء منقوطه آهن سر تيز كه بر پاشنه كفش و موزه نصب كنند و بر پهلوى اسب خلانند كه تند رود و آن را مهماز و مهميز نيز كويند ليكن مهماز عربى است نه پارسى فردوسى كفته
چو رستم و را ديد ز انكونه تيز * برآشفت ز انسان كه بور از مخيز
در ميم با دال
مدنك
بر وزن خدنك كليد چوبين خورد كه چون او را حركت دهند چوب كلان كه به او دراز اندرون بسته است كشاده شود و آن چوب كلان را كليدان كويند و در اصل كليددان بوده يعنى ظرف كليد چنان كه در پارسى رسم است يك دال را حذف كردند و بعضى بمعنى دندانه كليد كفتهاند و در مؤيد بمعنى پره قفل آورده همان معنى اول اصح است سلمان ساوجى كفته
نيزه شاه بهرجا كه رود بكشايد * سر آن نيزه مكر بر در فتح است مدنك
و مثال ديكر در لغت كولنك كذشته
مدهون
بر وزن مجنون پوست دباغت كرده را كويند حكيم اسدى طوسى كفته
صد و بيست كردون همه تيغ و ترك * دو چندين سپرها ز مدهون كرك
و ظاهرا عربى باشد و بمعنى چرب كرده بروغن پرورده و اين بيت جمال الدّين نيز دلالت بر اين معنى مىكند كه كفته
چو درنوردد فراش امر كن فيكون * سراى پرده