ماهى بينىدراز
اسم پارسى دلفين است كه به عربى خنزير البحر و بپارسى خوك ماهى خوانند
ماهى پرنده
حيوانى است بحرى شبيه بخفاش در رنك و بال و شكل و در دنباله آن نيشى مانند خار است چون كسى را بكزد الم عظيم بوى عارض شود و آن را شفتين بحرى كويند شفتين برى بتركيب مرغيست
ماهيچه
آنست كه خمير را بباريكى ريسمان مالند و پرند و پزند و آن را آش ماهيچه كويند چنان كه بسحق اطعمه شيرازى كفته
بخال نان كه تا در سفره شد بيخورد و بيخوابم * بزلف رشته كز اين چرخ چون ماهيچه در تابم
بسرخى رخ بريان و سبزى خط ترخان * كه ممكن نيست كز كنكر بخارى روى برتابم
ماهىخوار
نام مرغيست كه بر لب دريا پرواز كند و خود را بر ماهيان كوچك زند و برداشته طعمه سازد چنان كه سعدى كفته
مرغ هوا را نصيب ماهى دريا
و كاه باشد كه دو ماهى به دو پاى كرفته بردارد و يكى بيفتد و كاه باشد كه هر دو از چنكش رها شود و مؤلف بر سواحل عيان بسيار ديدهام حكيم ناصر نسوى در شعرى مثل آورده
مرغيست به دريا در كويد كه دو كيرم * دل برد و كمان چون سفرى بر سر دو راه
صيدى به كف آورده يكى ديكر جويد * هركز نبود سير يكى روز بيك ماه
نايدش بچنك آنكه شوق وى كند آهنك * آن نيز كه وارد شود از چنكش كوتاه
و ماهىخوار را ماهىكير نيز كويند
ماهىدان
حوض را كويند و كنايه از برج حوت نيز هست
ماهى روبيان
ملخ دريائى را كويند و آن را خشك كنند و نمك زنند و ناپخته بخورند و كاهى نيز در روغن بپزند و داخل طعام كنند و با طعام بخورند و آن را در فارس و بنادر فارس بفتح ميم و ضم كاف فارسى ميكو كويند و به عربى جراد البحر خوانند كويند مبهّى است
ماهى زرّين
آن را ريكماهى نيز كويند زيرا كه در زير ريك حركت مىكند كويند چنان پرقوت بود كه در زير ريك ده كز و پانزده كز رود و در نواحى بغداد و ملك سند پيدا شود و آن را در معاجين بدل سقنقور به كار برند و بعضى او را سقنقور دانسته شرف شفروه كفته
اى تنم ماهى زرّين و ره عشق توريك * اى دلم تيهوى خونين و غمت با بزنى
ماهشيد
بمعنى ماه و روشنى ماه است چنان كه خورشيد روشنىخور
ماهىزهره
پوست پنج كياهى است بغايت سياه مانند جكر ماهى و آن را سم السمك نامند اكر قدرى از آن در آب ريزند ماهيان مست شده به روى آب آيند و ماهى ز هرج معرّب آنست
ماهيان
جمع ماهى و جمع ماه است چنان كه ساليان جمع سال ديكر نام قريهايست كه از آنجا تا شهر مرو شاهجهان دو فرسخ مسافت است و منسوب بدانجا بوده ابو محمّد عبد الرحمن بن محمد فقيه ماهيانى
ماى
بر وزن ناى مخفف مياى است كه منع از آمدن كند حكيم ناصر خسرو كفته
ز برهان و حجّت سپرساز و جوشن * بميدان مردان برون ماى عريان
ديكر جانوران خزنده را كويند مانند مار و مور و ملخ حكيم فردوسى كفته
به دو كفت خسرو درست آمدى * هميشه ز تو دوردست بدى
توئى پهلوان جهان كدخداى * بفرمان تو مرغ و ماهى و ماى
مايمرغ
بفتح يا و ضم ميم نام قريهايست از قراى بخارا
مايندر
بفتح ثالث بمعنى ماوراندر است كه زنپدر باشد و مرقوم شده حكيم ناصر خسرو كفته
فاطمه را عايشه مايندر است * پس تو مرا شيعه مايندرى
مايون
نام كاو فريدون است
مايه
بمعنى مقدار باشد رضى الدّين نيشابورى كفته
چه مايه رنج كشيدم ز يار تا اين كار * به آب ديده و خون جكر كرفت قرار
ديكر ماده هر چيز را كويند خاصّه ماده شتر و بمعنى مالالتجارهء كم نيز آمده كه به عربى بضاعت كويند و نام يكى از شش آوازه موسيقى چنان كه شاعر كفته
ز اصفاهان و زنكوله است و سلمك * عراق و كوچك آمد اصل مايه
مايين
از نواحى شيراز است
نمايش اوّل در ميم با باى ابجد
مبا
بحذف دال مخفف مباد است و من در خرم بهشت كفتهام
همه قصرها كو مبازرنكار * سپنجىسرا نيز آيد به كار
مبار
بفتح روده كوسفند كه از برنج و كوشت قيمه كرده پر كنند و بپزند و بخورند و به عربى آن را عصيب كويند بسحق اطعمه كفته شعر
اكرچه دنبه بديك مقيل باشد خوار * مبار نيز چنين محترم نخواهد ماند
در ميم با تاى قرشت
متاره
بر وزن نظاره ظرفى كه بدان وضو كنند از چرم دوزند و در اسفار بهمراه خود برند رشيدى كفته ظاهرا در اصل مطهره است و عربى است مؤلف در منتخب اللّغه نيافتم
متيراك
بالفتح منزلى است از منازل قمر كه بتازى عوّا كويند
مترس
بفتحتين و راى ساكن چوب كنده كه در پس در نهند