به تصرف دارند و بر آن كوه حصنى است از سنك كه معبرى ندارد و اكر خواهند كسى يا چيزى را بر آن بالا كشند بايد ريسمان فروكذارند و به آن بسته بالا كشند و الّا محال است اثير اخسيكتى بمعنى اول كفته
ز آغاز جبريل آهنجه كار * بفرجام ادريس ماكوزنش
ماكول
بضم لام غلامى را كويند كه بمرتبه بزرك رسيده باشد و در فرهنك جهانكيرى آمده كه صاحبان فرهنك تفصيل آن را كلوبنده نوشتهاند بكاف عربى چه كلو بمعنى بزركست چنان كه مرقوم شده و هندوشاه و حافظ اوبهى كلوبند را بكاف فارسى دانستهاند و برسن تفسير كردهاند و حال اينكه ايشان را غلط عظيم افتاده اما شمس فخرى ماكول بضم كاف بمعنى رسن آورده و در معيار جمالى كفته
بهر ماكول تا يكى دارى * حلق جان را بغصّه در ماكول
و در نسخه وفائى بمعنى پرخوار و اكول كفته
تا بخوردند آن دو ماكول نهنك
و در نسخه ميرزا مالول بلام شكمبنده و بنده بلندمرتبه معنى كرده حاصل آنكه در اين لغت اختلاف بيشمار كردهاند و الله اعلم بالصواب
ماكيان
بمعنى مرغ خانكى چنان كه كفتهاند
كيان را نشانى بجاى كيان * برابر كنى جغد با ماكيان
مالانك
بمعنى شفتلنك است كه شفتالو باشد
مالاى
مخفف ميالايست مانند مازار كه مخفف ميازار كذشته
مالكانه
نام حلوائيست كه بيشتر در كيلان پزند و بخورند و او را مالكا نيز كويند و ابو العباس كفته
كار من خوب كرد بىصلتى * آنكه بىطمع مالكانه دهد
و بمعنى قضيب نيز كفتهاند ليكن بدين معنى در لكانه كذشت
ماله
چوبى كه در زمين شيار كرده بكشند تا كلوخها نرم شود و افزارى كه جولاهكان از خس بمانند جاروب و ليف سازند و با آن تانه را آهار دهند در معنى اول ابو الفرج تا ماله زند هيچ زمين هيچ كشاورز تا سجده برد هيچ شمن هيچ صنم را حكيم سنائى كفته
برزكر رفت و نان دوغ ببرد * ماله و جفت و داس و يوغ ببرد
درين معنى هم فخرى كفته
شود اطلس ببافته جولاه * چو بمالد بنام او ماله
اثير آخسيكتى كفته در صفت شتر خود
چون عنكبوت جولهه چالاك و تيزپاى * تن بر مثال ماله و كف همچو ريسمان
ديكر بمعنى پر و مالامال آمده سوزنى كفته
سيكى ده به خانه رام شده است * پنج از آن خوله پنج از آن ماله
و خوله بمعنى خاليست و بمعنى مالش نيز آمده اديب صابر كفته
بيرون از او كشيدم و كفتم كس ترا * بركو كه تا بكير كه داده است مالهء
ديكر افزاريست كه بنايان بدان كاه * كل مالند و بكچ ديوار خانه را سفيد كنند
مالى
بر وزن خالى بمعنى بسيار سيف كفته
هركه سرمايه مالى ز تو دارد حاصل * آفتابش ز دل سنك برآيد مالى
و من نيز وقتى كفتهام
شاهد اين نكته نيز مرد درى كوى * معنى بسيار را بنامد مالى
مام و مامك
بمعنى مادر انورى در حادثهء غزان كفته
شاد الا بدر مرك نهبينى مردم * بكر جز در شكم مام نيابى دختر
مام ناف
بمعنى ماماچه است كه آن را پازاج نيز كويند و به عربى قابله خوانند
مان
مرادف خانه و اسباب خانه است چنان كه خانومان كويند حكيم اسدى كفته
چو آمد بر مهمن و مان خويش * ببردش به صد لابه مهمان خويش
مولوى كفته
در جسم من جان دكر در خان من مان دكر
و امر بماندن يعنى كذاشتن چيزى و بمعنى ماننده يعنى باشنده و بقاكننده خاقانى كفته
عمر تو چون عقل تو جاويدمان
و بمعنى مانند نيز آمده خواجوى كرمانى كفته
بر واى باد قاصد او ببوس * خاك دركاه آسمان مانش
و بمعنى ما را آمده مولوى كفته
چون خدا خواهد كه مان يارى كند * ميل ما را جانب زارى كند
مانا
بر وزن دانا به زبان زند و پازند نام ايزد تعالى است و صاحب دساتير مونا تصحيح كرده و بمعنى شبه و نظير و مثل و مانند و مخفف همانا نيز آمده ازرقى بمعنى مثل و مانند كفته
بدرّانى صف لشكر بدان تيغ فلك مانا
امير خسرو مخفّف همانا كفته
زلف تو سيه چراست ماناك * بسيار در آفتاب كشته
و ماندن يعنى مانند شدن به چيزى و بمعنى كذاشتن هم آمده چنان كه كويند بمان يعنى بكذار و مانستن نيز كويند بمعنى مانند شدن به چيزى
مانك
بر وزن دانك بنون موقوف و كاف فارسى بمعنى ماهست عنصرى كفته
بكرمى بديشان يكى بانك زد * كزان بانك تبلرزه بر مانك زد
مانك ديم
نام مردى بوده و معنى تركيبى آن ماهرو مىباشد چرا كه ديم بمعنى رويست
مانندآباد
بمعنى برزخ و عالم مثال است كه در ميان ملك و ملكوت حايل است
مانورك
بضم نون مرغ آبئى است تيزپر كه آن را سرخاب كويند در جهانكيرى چكاوك كفته
مانوش
بر وزن خاموش نام كوهيست كه بقول صاحب برهان