تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
دقيقى كفته
خردشان و كفك افكنان و سلاحش * همه ماردى كشته و خنكش اشقر
منوچهرى كفته
نماز شامكاهى كشت صافى * ز روى آسمان ابر معكّن چو بردارد ز پيش روى اوشان * حجاب ماردى دست برهمن

مارسا و مارسار

لقب ضحاك است

مارستان

بر وزن خارستان بمعنى مارسان است ليكن بفتح را و معرّب بيمارستان است نه آنكه مار بمعنى بيمار باشد و به عربى دار الشفا كويند

مارش

بفتح را و شين مهمله در آخر يكى از هفت آتشكده مشهور ايرانست كه كشتاسب شاه در سه فرسخى اصفهان ساخته است

ماركياه

نباتى است قريب به دو ذرع و برك آن شبيه ببرك بيد و كل آن زرد و قبه آن شبيه بسر مار منبت آن آذربايجان

مارماهى

با راى ساكن ماهئى است عظيم الجثّه فربه كه در درياى مصر بهم مىرسد سياه رنك و بىفلس و با استخوان كمى و شارب آن مانند مار باريكى و دراز و سر آن طويل و دهن آن مستطيل مانند خرطوم و يهودان آن را مىخورند در تحفه كفته بمازندران آن را كليس كويند و به تنكابن اسپلى و به عربى جرمى كويند و در اصطلاح و كنايه مردم منافق و دوروى مزّور را كويند چنان كه حكيم سنائى كفته
بمارماهى مانى نه اين تمام و نه آن * منافقى چكنى مار باش يا ماهى
من نيز در باب نفاق شيخ عرب حكمران بندر بوشهر كه رعيّت فرمانفرماى فارس بوده و چون از او مطالبه وجوه و يوانى مىكرده‌اند به دريا مىرفته در كشتى توقّف مىنموده كفته‌ام
چو مارماهى بود آن عرب كه حاكم شهر * در آب همچون ماهى به خاك همچون مار
مارماهيج معرب آنست

ماره

دفتر حساب مخفف اماره و مهره را نيز كويند

ماريره

همان مادندر كه مرقوم شد يعنى نامادرى و بمعنى دايه نيز كفته‌اند چنان كه مولوى كفته
چو آمد كوس سلطانى * چه باشد كا شيطانى چه آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماريره

ماز

پن و شكنج منوچهرى در صفت اسب كفته
نه به دستش در خمّ و نه به پايش درّ عطف * نه به دستش در بيج و نه بپهلو درّ ماز
هم او كفته
آن خداوندى كه حلمش كر بمازل برنهى * پهلوى او يك بديكر برنشيند مازماز
و بمعنى شكاف نيز آمده و مخفف ماز و نيز هست و ديكر نام كوهى است در تبرستان و سبب تسميه او بمازندران همين بوده يعنى اشخاصى كه در درون آن ولايت كه مازندرانست ساكن باشند و آن را موز نيز كويند حكيم منوچهرى كفته
برآمد ز كوه ابر مازندران * چو مار شكنجى و مازندران
و آن كوه از حد كيلان تا بلار و كفته‌اند تا بجاجرم كشيده بود و كفته‌اند مازنام مردى بوده از نژاد سوفراود يوارى از جاجرم تا كيلان كشيده و در آن دروازه فرار داده كه بىاذن او آمد و شد نشود و از تركتازى تركمانان و اتراك ديكر محفوظ باشند و آن ديوار را ماز مىخواندند و هرچه در درون آن ديوار بود مازندران كفتند و مازيار نام حاكم مازندران بوده و اين نام دلالت مىكند كه ماز نام كوه مىباشد و مازيار بمعنى ملك الجبال باشد چنان كه شهريار حاكم شهر را كويند و مازيار بازدار و قوشچى را نامند و مازندران با واو و الف هر دو صحيح است و تبرستان نيز مرادف كوهستانست چنان كه كذشته است و الله اعلم

مازار

بر وزن بازار مخفّف ميازار است وقتى كفته‌ام
وه كاندهست آنبه شده نالهء بم زير * هجران تو زورآور و كار دل مازار مازار بعشق تو و دل غمزدهء تست * زين بيش دل غمزدهء ما را مازار
و بمعنى آزرده مشو نيز آمده چنان كه فتوحى در عذرخواهى از انورى كفته
كر بفرمان سخنى كفتم مازار ز من * زانكه جرمست در آن حضرت نافرمانى

مازريون

بر وزن اذركون كياهى است كه بجهته قبض و استسقا نافع است

مازل

بر وزن كاكل نام كوهيست بهندوستان منوچهرى كفته
آن كركى با كركى كويد سخن تركى * طوطى سخن هندى كويد بكه مازل

مازن و مازه

استخوان ميان پشت كه به عربى صلب كويند و پشت مازه مشهور است

مازندر

مخفف مازندران منسوب بدانجا را مازندرى كويند

مازنين

بر وزن پاكدين نام مردى بوده كه حصار سنكويه را او وزن او مازينه در هند ساخته‌اند و سنونهاش يك پاره است حكيم اسدى كفته
بهندوستان نام آن هر دو تن * بدى مازنين مرد و مازنين زن

مازو

بر وزن باز و ثمر درختى است كه بدان پوست را دباغت كنند و چوبى كه زمين كشت را بدان هموار كنند و كلوخ را بدان بشكنند و مازو را مازه نيز كويند

مازه

بر وزن غازه همان استخوان پشت كه مرقوم شد و آن را پشت‌مازه نيز كويند و درد پشت را نيز پشت‌مازه درد خوانند