مازيار
بر وزن بازدار نام مرديست از حكام مازندران كه در اصل از پارسيان ايران بوده و آئين زردشتى داشته و مازيار پسر قارن بوده كه بعد از پدر بحمايت بزيست ستاره شمر فارسى پسر فيروز كه خليفه او را يحيى بن منصور مىخواند از جانب خليفه حكومت مازندران يافت و مولاى امير المؤمنين از مامون لقب كرفت و بعد از تسلّط در تبرستان خلع اطاعت خليفه كرده بعد از مامون ابراهيم معتصم در فكر استيصال او افتاده و بعبد اللّه بن طاهر والى خراسان حكمى نوشته آخر الامر او را كرفته بند برنهادند و ببغداد بردند و معلوم شد كه مازيار با افشين كه بحيدر بن كاوس معروف بوده معاهده دارند كه خليفه را خلع كنند و خلافت را بعجم باز كردانند لهذا خليفه مازيار افشين و بابك را در سال دويست و بيست چهار هجرى بكشت و بسوخت و مازياره نوعى از خوردنى و طعام است و معرب آن مازيارج است
ماس
مخفف آماس است و معرب الماس و معدن الماس غالبا در هندوستانست و در آتش نسوزد و شش پهلو است و چند رنك مىشود و در جواهرنامه آمده كه نباتى و زيتى و پستهء و زرد و سرخ و سياه است و بهترين آن بلورى و نباتى است و كفتهاند اكر الماس خورده بخورد كسى دهند امعاى او را ريش كند صاحب مخزن الادويه تفصيلى از ان نكاشته و بهترين آن را از معدن دكن دانسته و نام پارسى آن را ماس كفته
ماساى
مخفّف مياسايست يعنى آسوده مباش
ماسو
بضم سين در رشيدى بمعنى كليم نوشته
ماسوچه
مرغيست مانند قمرى كه آن را موسيجه كويند مختارى كفته
باز چون ديد كه موسيجه سخن خواهد كرد * برزدش جست صاحب ز دهان اندر حين
ماسور
در برهان بر وزن ناسور بمعنى چيزى درهم آميخته آورده
ماسيدن
در برهان كفته شير را ماست كردن و ليسيدن و منجمد شدن باشد
ماشاد
بر وزن آزاد جامه پشمين را كويند
ماشرا
بر وزن ناسزا بلغت سريانى و رم دموى را كويند كه ماده او از خون باشد و اكنون در پارسى مستعمل است
ماشرز
بفتح ثالث و سكون راى بىنقطه اينر را كويند كه دست افزاريست زركران و آهنكران را و به عربى كلبستين كويند و به فارسى باشد مشهور است و آهنى كه فتيله تفنك در آن نهند و آتش دهند نيز ماشه كويند
ماشو
بضم شين غربال و طبقى مانند كفكير سوراخدار كه آن را ترشى پالا كويند و نوعى از بافته پشمين كه درويشان پوشند
ماشوره
با سين منقوطه مضموم و واو معروف نى ميانتهى كه جولانها ريسمان بدان پيچيده در آمانكو نهند و جامه ببافند و مطلق لوله را نيز كويند
ماشوه و ماشيوه
همان ماشواست كه مرقوم شد اثير آخسيكتى كفته
خليل سبكدست ماشوره كن
ماغ
نوعى از مرغ آبى سياهفام به قدر ماكيان كه بيشتر در آب باشد حكيم اسدى كفته
شنا در شده ماغ بر روى آب
مجد همكر كفته
كردر آتش شدى ز حرص ثنات * يافتى خلعت سمندر ماغ
ديكر بمعنى تيركى و بخارى كه در زمستان به هوا بديد آيد و از او نمىببارد مولوى كفته
در آفتاب فضل كشا پر و بال را * كز پيش آفتاب برفت است ميغ و ماغ
چونكه خورشيد سوى مغرب شد * شد جهان تيرهروز ميغ و ز ماغ
ديكر نوعى از كبوتر كه هر دو بال و سينه او سبز و سرخ باشد يا سياه باشد اول را سبز ماغ و ثانى را سرخ ماغ و ثالث را سياه ماغ كويند و بعضى ميغ و ماغ را مرادف دانستهاند رشيدى كفته در اشعار قدما عطف تفسيرى بسيار واقع است بنابراين ميغ اماله ماغ تواند بود كه ابر رقيق باشد
ماكان
نام يكى از حكام مازندران بوده پدرش كاكى نام داشته و كاكى بمعنى كاكوست و كاكو خالو را كويند و وى بشجاعت معروف بوده زوبين كه حربهايست نيزه مانند و آن را در روز جنك بر دشمن مىاندازند وى از همه بهتر مىافكنده در اين كمال او در اين هنر از امثال و اقران برتر و بر سر بوده چنان كه ابو منصور قطران كفته
به زخم تير چون آرش به زخم خشت چون ماكان * به زخم كرز چون رستم
به زخم تيغ چون نوذر
و آل بويه در به دو حال ملازمت ماكان كاكى را مىكردند همچنين اسفار بن شيرويه و مردآويج بن زيار و برادرش ابو طاهر و شمكير كه پدر قابوس بوده همه متابعت ماكان مىكردند تا از جانب ابو نصر سامانى سپاهى بمحاربت ماكان مامور شدند و وى در آن رزم كشته شد و ابو حنيفه اسكافى كاتب الحضرت در اين باب اين چند كلمه را بايجاز مرقوم و به حضرت بخارا مرسول داشته كه اما ماكان فصار كاسمه حكيم خاقانى كفته
سلاحت بهر دين بهتر كه زنبور از پى شهدى * چو كيلى كوردين پوشت و زوبين كرده ماكانى
ماكو
بر وزن ماشو دستافزار جولانها كه ماشوره را در آن كنند و بدان جامه بافند ديكر نام ولايتى است بآذربايجان كه اكراد محمودى