چنان كه ناكاه را ناكاچ كويند و مرقوم شده حكيم فردوسى كفته
چو تو شاه ننشست بر تخت عاج * فروغ از تو كيرد همى مهر و ماج
و ديكر نام راوى رودكى است و آن را مج نيز كويند و ماج و مج بمعنى راوى مطلق آمده و ماج بجيم عجمى بوسه را كويند به زبان هندى نيز به همين معنى است و ماچ و موچ مانند بوس و لوس و بمعنى بوسيدن و ليسيدن آمده
ماجردان
بكسر جيم نام ولايتى است از ملك آذربايكان معروف و معمور قريب بشيروان و قصبه آن محمودآباد است
ماچوچه
بهر دو جيم عجمى ظرفى كه بدان دوا در كلوى اطفال ريزند
ماخ
زرناسره و مرد دون همت فخرى كفته
بصاع و دامن بخشد زر تمام عيار * نه سيم ماخ دهد بر مثال مردم ماخ
و منصور شيرازى كفته
زهى بجودست بر دست تو محيط بخيل * خهى بعلم بر طبع تو عطارد ماخ
ماخان
قريهايست از مضافات مرو و پهلوانى از پهلوانان چين
ماخچى
بخاء موقوف و جيم پارسى مكسور اسبى كه از يك جانب ديكر تركى باشد كه اكدش كويند كذا فى المؤيد و در سامى كويد اسبى كه عربى نباشد بتازى برذون كويند و شيخ ابو جعفر ماخچى را در ترجمه بر ذون آورده و بر ذون بكسر ماء و فتح ذال معجمه اسبى كه پدر و مادرش عجمى باشند نه عربى و چون ماخ بمعنى زبون و دونست و از اين قسم اسب نسل زبون بهم رسد بدين نام موسوم است مختارى كفته
يك روز صد فيله تازى و ماخچى * با ساز رز كه داد بمردان كارزار
ماد
مخفف مادر است كه را حذف شده و كاه دال را حذف كنند و مار كويند يعنى مادر
مادندر
زنپدر مخفف مادر اندر است رودكى كفته
جهانا چو بينى تو از بچهكان * كه مادر كهى كاه مادندرى
چنان كه فرخى كفته
مهر فرزندى بر خواجه فكند است جهان * اين جهان مادر او نيست كه مادندر اوست
مار
معروف و مخفف مادر مولوى كفته
بكذر ز جزا ز عشق كه كردّر يتيمى * ماننده اين عشق تو را مار و پير نيست
و پير بمعنى پدر است و مار مخفف ميار است ناصر خسرو كفته
آنچه نخواهى كه من به پيش تو آرم * پيش من از قول و فعل خويش چنان مار
و بمعنى بيمار است و بيمارستان را مارستان خوانند جامى كفته
بردش از قصر چون نكارستان * همچو ديوانكان بمارستان
ديكر بمعنى مار معروف ناصر خسرو كفته
مرد را چون نبود غير جفا بيشه * مارش انكار نه مردم سوى ما مايش
و حكام و امراى غرجستان را مار كويند چنان كه شاه را شار خوانند خاقانى كفته
شور و مورند حسودانت و ليكن كه لاف * شار و مارند و نفر با نفر آميختهاند
استاد فرخى كفته
درين ديار بهنكام شار و چندين مار * پلنكوار نمودند غرجهكان عصيان
و بمعنى زدن نيز آمده در هندى نيز به همين معنى است و قدماى شعرا نيز استعمال كردهاند چنان كه عسجدى كويد
اكر مارى و كژدمّى است طبعش * بصحراش چون مار و كژدم بمارى
و بمعنى حساب نيز آمده كه آن را آواره و آماره و ماره نيز كويند
ماراب
بر وزن داراب بمعنى تازه و نو و مساعدت بخت در برهان مسطور است
مار اسپند و مار اسفندان
با راى موقوف و همزه مكسور بسين زده و باى عجمى مفتوح در لغت اول و لغت ثانى با فاى مفتوح روز بيست و نهم است از ماههاى شمسى كه آن را از روزهاى سعد مىشمردهاند و نام ملكى است كه موكل باشد بر آب و تدبير امور مصالحى كه در روز مار اسفند اتفاق افتد به او متعلق است و نام پدر آذرباد است كه در زمان خود مؤبد موبدان بوده
مارافسا
كسى كه مار را افسون كند و بكيرد انورى كفته
كر حسودت بسى است عاجز نيست * اژدها از جواب مارافسا
شيخ سعدى كفته
قتل مارافسا نباشد جز بمار
ماربين
نام ناحيهايست از ولايت اصفهان مشتمل بر پنجاه و هشت پاره ده كويند اين ناحيه مانند يك باغيست بجهته آنكه باغستان اكثر مواضع بيكديكر پيوسته است و در تواريخ آمده كه فرعون مصر كه معاصر حضرت موسى و فراعنه از اولاد او بودهاند و چارصد سال حكومت داشتهاند جدّ ايشان اصلش از جوزان قريه ماربين بوده و صدر الدّين خجندى در تعريف اصفهان و بلوكات آن كفته
اصفها نادر آرزوى توام * شوقمند ديار و كوى توام
مار بينت كه نسخه ارم است * آفتاب اندر او درم درم است
مارچوبه
رستنى است به شكل مار كه آن را به عربى هليون كويند و پخته بخورند كيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار
مارخوار
كاو كوهى است زيرا كه مار مىخورد
ماردى
به سكون را و وقوف آن و كسر دال رنك سرخ را كويند