نام داشت رفته بيزدانپرستى پرداخت چنان كه دقيقى كفته
ببلخ كزين شد سوى نوبهار * كه يزدانپرستان آن روزكار
مر آن خانه را داشتندى چنان * كه مر مكّه را تا زيان اين زمان
و بعد از چندى كه او بولايت سيستان رفته بود ارجاسب بنيره افراسياب لشكر بايران كشيده ببلخ رسيد لهراسب با وى محاربه كرد و كشته شد و بعد از تسخير بلخ زردشت را نيز بكشتند
لهفت
بر وزن و معنى لعبت است كه طفلان و دختركان بدان بازى كنند و آن صورتى است سايهدار و فارسيان عين را بها بدل كنند چنان كه عفعف سك را هفهف كويند
لهنج
بفتحتين و سكون نون كارد كه فسان كويند و در اين لغت تصحيفخوانى كردهاند و اختلاف شده چنان كه سنك كازر و غيره
لهنه
بمعنى ابله و احمق و نادان و اين همان لهبله است كه مرقوم شد بمعنى سنك نيز نوشتهاند
لهى
بكسر بمعنى رخصت و اجازه آمده است
نمايش يازدهم در لام با ياى حطىّ
ليان ليان
بالفتح درخشان و تابان خاقانى كفته
جمشيد كيانى نه كه خورشيد ليانى * كر نور عيانى همه رخ عين سنائى
فرخى كفته
كردون ز برق تيغ چو آتش ليان ليان
ليتك
بكسر و ياى معروف و تاى مفتوح بمعنى مفلس و بىسروپا شايد اماله لاتولوت باشد يعنى برهنه بيسروپا كه با كاف تصغير جمع كرده باشند حكيم سنائى كفته
آخر اين ليتك كتاب فروش * برسانيد كار بنده بجان
بر همه مهتران افكنده ركاب * وز همه ليتكان كشيده عنان
ليچار
بمعنى ريچار است كه مرقوم شد مولوى كفته
ترش ديدم جهانى را من از ترس * در آن دوشاب چون ليچار كشتم
فردوسى كفته
يكى عزم بريان و نان از برش * نمكدان ليچار كرد اندرش
لير
بياى مجهول آب غليظ كه از دهن و كوشه لب فرود آيد
ليرت و ليرد
بثانى مجهول و اول مكسور بمعنى خود آهنين است كه در جنك بسر كذارند و بتركى آن را دو لغه كويند و در لسان شعرا بمعنى غراره كه يكى از اسلحه جنك است آمده .
ليز
بالكسر زمين لغزنده و ليزيدن آميختن است و ليزد يعنى آميخته شود
ليزم
بر وزن هيزم همان كمان سست كه مذكور شد
ليسنه
با اول مكسور و ياى مجهول و سين و نون مفتوح بمعنى لوله و ماشوره آمده
ليلنج و ليلنك
بمعنى نيل است كه چيزها بدان رنك كنند و اصل در آن نيل رنك بوده و لام و جيم تبديل يافتهاند چنان كه ليلوپل
ليلو
بكسر اصطخر و آب كير باشد
ليلوپر
نيلوپر است و نيلوپل بدل آن است
ليمو
ميوهايست معروف و ترش كه آب آن را كيرند و خورند و دافع سموم است و مقوّى قلب است و ليموى شيرين نيز بهم رسد و درشت و بزرك شود چون اصل آن از عربستان خاصه مدينه بابران آمد آن را پارسيان مدنى كويند
ليمودارو
كياهيست كه در بهار از سنك رويد و بوى ليمو كند
ليموسك
بكسر لام و سكون و ضم ميم و سكون واو و فتح سين نام قريهايست در يك فرسخ و نيمى استراباد واقع شده
ليو
به وزن كيو بالكسر و ياى مجهول يكى از نامهاى آفتابست چنان كه انورى كفته
ايساقى مهروى درانداز و مراده * زان مى كه رزش مادر و ليوش پدر آمد
ليوك
بر وزن زيرك پسر امرد ضخيم كه آن را لكوپك كويند
ليولنك
برهان كفته چيزيست سفيد مانند برف كه در زمستان از هوا آيد رشيدى تصريح كرده كه ليولنك بفتح هر دو لام و ضمّ يا و سكون نون بمعنى برفست كه به عربى ثلج كويند و در جهانكيرى نيز چنين است
ليوه
بر وزن ميوه بالكسر فريبنده و چالاك را كويند
لييدن
بمعنى جاويدن و خائيدن و لييده بمعنى خائيده مسعود كفته
مسعود سعد چند لئى ژاژ * چه فايده ز ژاژ ليئيدن
انجمن بيستم از فرهنك انجمنآرا در ميم با الف
[ نمايش ]
ماپروين
نام پنج كياهيست كه دفع سموم كند و بنفش آن معتبر باشد و آن را ژدوار نيز كويند و جدوار معرب آنست چنان كه يوسفى طبيب كفته
نيست جدوار غير ما پروين * كه ملطّف بود چو بوزيدان
ماقرنك
مخفف ماتورنك است كه آن را كلپاسو كويند و چلپاسه معرب آنست
ماج
بمعنى ماه است و در پارسى جيم با ها تبديل مىيابند