تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
شيخ نظامى كفته
زرى تا دهستان خوارزم و جند * لويدى نيابى بجز لور كند
و آن را لوره نيز كويند امير خسرو كفته
شد از آب كنور آن‌سو دو فرسنك * در آن دشت فراخ و لوره شك

لورى

با اوّل مضموم و واو معروف نام مرضى است كه به عربى جذام خوانند و مسريست و در آذربايجان بروز دارد علاج نتوانسته‌اند الّا بيرون كردن ايشان و با واو مجهول لوريرا كويند و لوى جمعى هستند كه در هند ايشان را كاولى كويند و در ايران الف را حذف كنند و كولى كويند و شعرا در اشعار لورى و لولى كفته‌اند چنان كه كمال اسمعيل كفته
با ترك تا ز طرّه هندى تو مرا * همواره همچونى كه لوريست خان‌ومان
جمال الدّين عبد الرّزاق پدر او كفته
رومى روز آب كارت برد و تو در كار آب * لورى شب رخت عمرت برد و تو در پنج و چار
كويند شاپور هنكام بستن بند شوشتر چند هزار از اين طايفه از كابل احضار كرده بخوزستان شوشتر آورده روز مردان ايشان عملكى كردندى و شب زنان ايشان به كار آب برقّاصى و هم‌بسترى مردم بسر بردندى خواجه حافظ كفته
صبا زان لولى شنكول سرمست * چه دارى آكهى چونست حالش
و در زمان دولت كريم خان زند در خارج شيراز از از اين طايفه بوده‌اند و به همان احوال رفتار مىنموده‌اند و معنى لولى بيشرم و بيحياست

لوزينه

بر وزن جوزينه حلوائى است كه از مغز بادام و پسته پزند احمد اطعمه شيرازى كفته
ز روى ما شباد ارد برنج زرد سر سبزى * ز مغز پسته مىيابد دل لوزينه فيروزى

لوس

با اول مضموم و واو مجهول فروتنى و چرب‌زبانى و حيله امير خسرو كفته
آمد و با هزار لابه و لوس * داد بر دست و پاى بر نابوس
شيخ سعدى كفته
چو دستى نتانى كزيدن ببوس * كه با غالبان چاره زرق است و لوس
ديكر غشى است كه بكافور مخلوط سازند چنان كه غشى را در مشك كنند ناك مىنامند استاد كسائى كفته
كافور تو با لوس بود مشك تو با ناك * با لوس تو كافور كنى دايم مغشوش
و لوسيدن بمعنى فريب دادن و چاپلوسى كردن است

لوش

بالضم و واو معروف كل تيره ته حوض و جوى آب و لوشاك آب كل‌آلوده و لوش بزيادتى نون نيز كويند عطار كفته
چون همى سد غرقه فرعون آن زمان * كرد پر از لوش جبريلش دهان
اسدى كفته
نهانى بزيرش ز لوشن بدى * ز بر چادرش آب روشن بدى
و در بلاد فارس صاحب مرض جذام را كويند و بمعنى كج دهان نيز آمده فخرى كويد
يكى دو بيند البته ديده احول * سخن كج آيد بىهيچ شك ز لهجه لوش
و نام حكيمى از حكماء روم كه لوشا نيز كويند و آن در نقاشى نظير مانى است كه در ختا بود چنان كه كتاب مانى را انكليون و ارتنك كويند كتاب او را شكلوش و تنكلوشا كويند و در شكلوش مرقوم شده

لوغ

بر وزن دوغ بمعنى دوشيدن و آشاميدن است و لوغيدن بواو مجهول مصدر آنست و ميلوغد يعنى مىآشامد و لوغيده آشاميده و بر اين قياس منجيك كفته
من ز هجاى تو بازكشت نجويم * تات فلك خوان خواسته نكند لوغ

لوك

بر وزن دوك با واو مجهول و سكون كاف شتر كم‌موى باركش را كويند مظفر كرمانى كفته
رهروان ره حق باركش و مست چولوك * ما در اين ره همه را قافله‌سالار سلوك

لوكيدن

به وزن كوشيدن با واو مجهول يعنى درشت و ناهموار رفتن از ضعف و سستى دست و پا مولوى كفته
لنك و لوك و چفته شكل و بىادب * سوى او ميغيژ و او را مىطلب
كمال اسمعيل كفته
روى همچو لوكان سر اندر هوا * كف از لب فشانان بكو تا كجا
و بمعنى چيز حقير و زبون در جهانكيرى آورده

لوكه

بواو مجهول و كاف مفتوح بمعنى آرد و پست يعنى كندم نرم نكوبيده كمال كفته
من كه بهر تو از خدا خواهم * كاروان برنج و لوكه و فتد
و بمعنى آواز كريه و ناله سك و پنبه از پنبه‌دانه جدا كرده و هنوز حلّاجى نشده آورده‌اند

لول

بالضم بيشرم و بيحيا مولوى كفته
كر همى كوئم لول و ور نمىكوئيم كول
و لولى را بسبب بيشرم و بيحيائى اين نام نهاده‌اند و بدين معنى خوانده‌اند من در مثنوى بحر الحقايق كفته‌ام
باده و چنك و شاهد و لولى * عقلها را دهند معزولى

لوله

بضّم اول و فتح ثالث معروفست بمعنى ماشوره و ناوه كوزه مستعمل است

لون

بالفتح نوعى از خرماست و بمعنى رنك عربى است

لوند

مردم كاهل و تنبل عشرت‌دوست و زن قحبه فاحشه را كويند