تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
و چون بركشتد كشتى روان شود وقتى كفته‌ام
ذاتش چون لجه است وجودش چون موج * غرمش چون كشتى است و حزمش
لنكر و چوبى كه در دست ريسمان‌بازان است و بر ريسمان راه روند هم لنكر كويند و جائى كه بزركان همه‌روزه بمردم طعام دهند به همين نام خوانند و لنكرى خرف بزركى است كه در چنين مقام در آن طعام كرده پيش چند كس كذارند كه باتفاق خورند امير خسرو كفته
خواب بيداران نباشد خوابكاه آراستن * بستر درويش خواب‌آلود جاى لنكر است

لنكوته

بضم لام و كاف عجمى مضموم و فتح تاى منقوط لنكى كوچك كه فقرا و درويشان در ميان بندند و بدان ستر عورت كنند شاه داعى شيرازى كفته
دل بفراغت ده و لنكوته بند * از جهته زرنه بجان بوته بند
در هند نيز به همين نام خوانند مؤلف كويد اصل اين لغت لنك كوته بوده يك كاف را بجهته سهولت كلام چنان كه رسم پارسيان است حذف كرده‌اند

نمايش دهم در لام با واو

لو

بفتح اول حلوا باشد مجير الدّين كفته
لولو زينه‌اش در كار كردم * ز خواب عشرتش بيدار كردم
و بمعنى پشته و بلندى نيز آمده حكيم فردوسى كفته
به دو سرشبان كفت زيدر برو * ره تازه پيش اندر آيدت لو
ديكر بمعنى زرداب كه بتازى صفرا كويند مولوى كفته
غلط مكن ز ترش كز براى دفع لو است * زرشك چون تو نكاريست رنك و بوى ترش
و نام قصبه‌ايست از بلاد مازندران و بمعنى لب نيز آمده چنان كه شو بمعنى شب است

لواش

بفتح نان تنك نرم را كويند حكيم نزارى كفته
پوز خود را لويشه كرد ستم * تا طمع بكسلد ز قرص لواش

لوالوا

بفتح هر دو لام مرد سبك بيوقاروتى تمكين و رزل و سفله كمال اسمعيل در هجو كفته
هركه در كون بلد بغا باشد * كر مزكى شهر ما باشد تيز بر ريش آن مزكّى كو * كارسازش لوالوا باشد

لوبره

بضم اول بمعنى ميش دشتى آورده‌اند برهان كويد كه بمعنى كاوميش دشتى نيز آمده معلوم شد كه ميش دشتى را كاوميش دشتى خوانده چه در فرهنكها چنان چيزى نيست

لوبيا

غلّه‌ايست معروف كه در طعام كنند و بخورند مولوى كفته
كه به پختم از برايت لوبيا

لوت

با اول مضموم برهنه را كويند كه به عربى عريان باشد ديكر اقسام طعامهاى لذيذ را نيز كويند خاقانى كفته
اينها همه مرد لات‌ولوتند * باد جبروت بربر و تند

لوترا

بضم واو مجهول و تاى موقوف زبانى كه دو كس با هم قرار دهند كمال اسمعيل كفته
خرد سرّ غيبى كند فهم از او * چه كويد سر كلك تو لوترا
و آن را لوتره نيز كفته‌اند
دانى چه نام دارد كلكت بلوتره * اندر زبان اهل سخن ناودان شكر

لوت و پوت

اين لغت از توابع است و بمعنى انواع خوردنيهاست مولوى در مثنوى كفته
كه بخور اين است ما را لوت و پوت

لوج

با اوّل مضموم و واو مجهول نوشته‌اند كه نام ولايتى است و بمعنى كاج يعنى احول نيز آمده سنائى كفته
كوش كر را سخن شناس كه ديد * ديده لوج راست بين كه شنيد
در اين معنى بجيم فارسى اصح است

لوخ

همان لخ است كه از ان حصير بافند و بمعنى خميده و كوژ در جهانكيرى آمده برهان نيز چنين كفته زراتشت بهرام كفته
شود رخ زرد و پشتت لوخ كردد * ثبت باريك همچون دوخ كردد
رشيدى كفته ظاهرا كوخ باشد كه لوخ نوشته يعنى خانه خرپشته مرادف كاخ

لوخن

بضم و واو مجهول ماه باشد كه بتازى قمر كويند مولوى كفته
چندانكه خواهى جنك كن * يا كرم كن تهديدها ميدان كه دور لوخن است * بهر چه مىنالى ابا

لوده

بالفتح همان سبد دراز كه بر پشت كيرند و بر اسب و خر نيز بار كنند و آن را كواره نيز كويند

لور

بر وزن كور زمينى كه سيلاب كنده باشد و او را لور كند نيز كويند امير خسرو كفته
صفى كراژدهائى بد كزنده * بلور مارپيچى شد خزنده يكى از عجز تن داده بتسليم * يكى در لور و لر در مىشد ار نيم
و بمعنى روغن و مسكه محمد عطّار كفته
چرب و شيرين ترى ز شكّر و شير * نرم و نازك‌ترى ز لور و پنير
و بمعنى بيحيا و كمان ندّافى كه آن را لورك نيز كويند آمده است

لورانك

بضم و واو مجهول دبّه روغن را كويند و ظرف برنجى كه روغن در آن كنند لوره

لوركند

يعنى زمين سيلاب كنده فرّخى كفته
ترا بزرك سپاهى است وين دراز رهى است * همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 662 | رضا قلى خان ( هدايت )