تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠
از روى مار * چون چراغ روشنى كز آن دو بركيرى
لكن هم او كفته
آورد سحر بيرون از زير لكن شمعى * كز خجلت نور آن بر چرخ نماند اختر
سلمان كفته
هميشه سينه پر آتش بود بسان لكن
و صاحب جهانكيرى بمعنى فانوس آورده و شعر مولوى در آن انسب است

لك‌وپك

با اول مفتوح اين لغت از توابع است و بمعنى اسباب‌خانه از فرش و رخوت و غيره و بمعنى پهنر و بيخرد و بمعنى تكاپوى نيز كفته‌اند و با اول و سيّم مضموم بمعنى كنده و ناتراشيده پوربهاى جامى كفته
اى شوربخت مدبر معلول شوم پى * اى ترش روى ناخوش نكرده لك‌وپك

لكهن

بفتح اول و سيم بمعنى روزه هندوانست چنان كه منوچهرى كفته
الا تا مؤمنان كيرند روزه * الا تا هندوان دارند لكهن

لكى

نام جنكلى است بزرك كه كويند پانصد فرسخ آن است ابتداى آن از جبال كاشغر است يعنى طرف شمالى آن جنكل متصل است بكوهستان كاشغر پس مىرسد بكوهستان كشمير و بلاد هند و يورب و بنكاله را قطع نموده منتهى به دريا شود و عرض آن از ده روز الى يك ماه راه مسافت است و در آن جنكل پيل و كركدن و درندكان قوىجثه بسيار است تا اكنون هيچيك از سلاطين اسلام را تسخير آن كشور ممكن نكشته و نام آن كشور نيپال بفتح نون و سكون ياى تحتانى و باى پارسى بالف زده و لام موقوفست در حوالى چين و هند و نزديك بجرهند است و در حرف نون بيايد

لكين

بضم اوّل و ياى معروف بمعنى نمد باشد پوربها كفته
بسى تا بود نزد اهل خرد * سقرلات افزون بها از لكين

نمايش ششم در لام با كاف پارسى

لك

بفتح اوّل بمعنى هذيان و هرزه خاقانى كفته
با نظم و نثر خاطر خاقانى * طبع كشاجم از در لك باشد يا سنبلى كه آهوى چين خايد * عطر پلنك مشك چه سك باشد
لبيبى كفته
كف ز يمن مرد خام لك دراى

لكام

همان لغام است كه مرقوم شد و بضم غلط است بفتح صحيح چنان كه مصحح برهان نوشته است

لكلك

مرغيست مشهور كه كردن و منقار و پاى دراز دارد و مار شكار كند و چندان از هوا بر روى خار و سنكلاخ بيفكند كه مجروح و پاك شود پس آشيانه برده بخورد چنان كه حكيم سنائى كفته
آن لكلك كويد كه لك الحمد و لك الشكر * تو طعمهء من كرده آن مارژيان را

لكن

بكاف فارسى مناسبتر است و مرقوم شده

لكور

بالفتح و كاف مضموم و واو موقوف جمعى از صحرا نشينان كه در نواحى هرات و سيستان مىباشند

نمايش هفتم در لام با ميم

لم

بفتح اوّل بمعنى رحمت و بخشايش و لميده بمعنى آسوده و بر اين قياس و الميدن يعنى آسودن و خفتن

لمالم

بضم هر دو لام بمعنى مالامال يعنى بسيار و پر حكيم فردوسى كفته
نه از لشكر ما كسى كم شده است * نه اين كشور از خون لمالم شده است
و اين بيت دلالت مىكند كه بفتح است نه ضم و كاف كم عربى است نه فارسى رشيدى خطا كرده است

لمتر

بفتح لام و ضم تا كنده و فربه و قوى و كاهل و بىرك و حكيم سنائى كفته
عقل جزر است كوى لمتر نيست * حيله سازنده و كلوبر نيست
مولوى كفته
فربه شد عشق و زفت و لمتر * بنهاد خرد بلاغرى روى
به وزن شمس بمعنى سنت و نرم و در عربى دست سودن

لمغان

به وزن كنعان نام شهرى بوده ميانه غور و غزنين علاء الدّين حسين غورى ملقب بجهانسوز كه با سلاطين غزنويه مخاصمه داشته و غزنين را كرفته و آتش زده كفته
جهان داند كه من شاه جهانم * چراغ دوده سامانيانم علاء الدّين حسين بن حسينم * اجل بازيكر نوك سنانم بر آن بودم كه از لمغان بغزنين * بتيغ تيز جوى خون برانم و ليكن كنده پيرانند و طفلان * شفاعت مىكند بخت جوانم
و اين شهر از بلاد كابل و بانى آن شهر لام نام داشته چون بمنزله خانه او بوده بلا مخان موسوم شده لمغان مخفف و مبدل آنست چه در پارسى خا با غين تبديل مىيابد چون اصل اين لغت در فرهنكها نبود تصريح نمودم

نمايش هشتم در لام با نون

لنبان

بالفتح زنى كه از فاحشكى كذشته بعبادت مشغول شود نزارى كفته
به خود كفتم عجب نبود كه نفرت * كند از صحبت لنبان لبيبان
لنبان تركيبى است از دو لغت يكى لن و بضم يعنى آلت تناسل رجال و ديكر بان كه افاده معنى محافظت و نكهبان و مراقب كند و بضم نام دهى است باصفهان
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 660 | رضا قلى خان ( هدايت )