كمال اسمعيل كفته
تا زبانم بكام جنبان است * در هجاى رئيس لنبان است
لنب
بضم بزرك و سنكين حكيم نزارى كفته
بتر از بتر چيست بدمست لنب * كنادت پرافعى است بر خود مجنب
لنبر
بر وزن عنبر فربه و كنده مشتق از لنب است كه مرقوم شده و بر وزن عنبر خطاست كه در فرهنكها و برهان آمده و بضم اصحّ است و بمعنى كفل و سرين فربه نيز آمده است
لنبك
نام سقائى بوده در عهد بهرام كور بسيار كريم قصّهء او و براهام يهود در شاهنامه مفصّل است خاقانى كفته بهرام تنكرد ببراهام چون نظر بر نان و خوان لنبك سقا بر افكند در برهان بفتح به وزن اندك نوشته خطاست و بضم صحيح است در جهانكيرى و رشيدى بكسر لام آمده و در مجمع الفرس سرورى بضم لام و فتح با آمده و آن اصّح است زيرا كه سقّاى فربه بوده
لنبه
با اوّل مضموم بمعنى فربه و سرين بزرك عمّاره مروزى كفته
چرا كه خواجه بخيل و زنش جوانمرد است * زنى چكونه زنى سيم ساعد و لنبه
اين نيز بفتح غلط است
لنبهسر
نام كوهى است از مازندران كه بمنزله سركرد كوه است و مذكور شد كه كرد كوهى بود از ولايت دامغان كه ملاحده در آنجا اجتماع داشتند و در طرف اعلاى آن كوه برآمدكى بود كه بمنزله سر آن كوه تصّور مىشود و چون لنبه بمعنى فربه و كرد و مدوّر آمده آن كله كوه را لنبهسر مىخواندند لهذا پوربهاى جامى در هجو كسى كه عمّامه بزرك داشته كفته
اى ملحدى كه بر سر چون كرد كوه تو * دستار شوخكين تو شد شكل لنبهسر
لنج
بضم اول بمعنى لب مولوى كفته
چشم پردرد و نشسته او بكنج * رو ترش كرده فروافكنده لنج
هم او كفته
آن لب كه بود لنج خرى بوسه كه آن * كى بايد در خورد شكربوس مسيحا
ديكر درون دهن است كه آن را كب و اكب و پچ و پوچ خوانند و در خراسان لنبوس خوانند و كفتهاند
نه همه كار تو دانى نه همه زور تراست * لنج پرباد مكن پيش و كتف بر مفراز
حكيم سنائى كفته
من لنج پر از باد ازين كوى به آن كوى
و آدم شل را نيز كويند و با اوّل مفتوح بمعنى آميختن و كشيدن و بيرون بردن طيان مرغزى كفته
كسى را كو بكيرد درد قولنج * تو بشكافش شكم سركين بردن لنج
لنجان
بر وزن فنجان بلوكى است در حوالى اصفهان كه در آنجا برنج خوبى به عمل مىآيد
لنجه
بالفتح بمعنى خرام و رفتار از روى ناز خاقانى كفته
سيمرغ به دو مسيجه پنجه نكند رنجه * او كبك كه لنجه من باز كه جولان
حكيم نزارى كفته
بخنده كفتن شيرينش بديد * بلنجه رفتن رعناش مبينيد
لند
با اول مفتوح پسر را كويند و به زبان هندى اير را كويند چنان كه حكيم سوزنى كفته
توئى كه لندى و سيكى بهندوى بتركى * توئى كه كيرى و ايرى به فارسى و بتازى
و با اول مضموم بمعنى لاف و كزاف مولوى كفته
كرچه صرصر بس درختان مىكند * بر كياه سبز احسان مىكند
بر ضعيفى كياه آن باد شد * رحم كرد اى دل تو از قوت ملند
ديكر بمعنى سخن كردن در زير لب از غايت غصّب و آن را ديذيدن و ژكيدن نيز كويند و هم مولوى كفته در فصّه خضر و موسى و خراب كردن ديوار و دوباره ساختن و آب و خاك آوردن موسى
برد فرمانش ولى لندش فزود * كاين كه ما كرديم كارى هرزه بود
لندهور
اين لغت مركب است از لندوهور و لند چنان كه كذشت بمعنى پسر است و هور بمعنى آفتابست و در هندوستان پادشاهى بىپدر بزاد و او را بهندى راجه كرند نام كردند چه عقيده هنود آن بود كه آفتاب بمادرش كه كنتنى نام داشت نظر عنايت كرده او حامله شده
لنك
بالفتح معروف ديكر بمعنى آلت مردى و مرادف لند كه كذشت حكيم سوزنى كفته
ربابش در برش چون كشتى نوح * برويش دركشيده خام خنكى
بريشمها بر آن مانند ركها * به دستش زخمه مانند لنكى
هم او كفته
لنك اندر افكنم بدر كون دشمنان * تا مويهاى كون بكنند از تهنيب لنك
و با اول مكسور بمعنى پا كه از بيخ ران باشد تا سر انكشتان فردوسى كفته
يكى ماديان تيز بكذشت خنك * برش چون بر شير و كوتاه لنك
و بمعنى نيم بار و يكتا از كفش و موزه و آن را نيز لنكه كويند
لنكاك
بفتح بمعنى سخن ناخوش درشت طيان كفته
من با تو سخن بلا به كويم * از چه دهيم جواب لنكاك
لنكر
بالفتح آهنى را كويند كه كشتى را بدان نكاه دارند