كويند لفج انداخته يعنى لبهايش آويخته شده فردوسى كفته
خروشان ز زابل همىرفت زال * فروهشته لفج و برآهخته يال
لفچه
كوشت بىاستخوان نظامى كفته
بياورد خوان زيرك هوشمند * بران لفجهاى سر كوسفند
و لفجن لب كنده مانند چركن كه ناپاك و كسيف است منوچهرى كفته
خداوندم زبانى روى كرده است * سياه و لفجن و باريك و رنجور
نمايش پنجم در لام با كاف
لك
ابله و نادان هندوشاه كفته
ز دست آسمانم مخلصى بخش * كه بس برحميت است اينجا بر لك
و عدد معروف يعنى صد هزار حكيم عنصرى كويد
دولك ز لشكر او شد به زير خاك نهان
و به اين معنى هنديست ديكر همان لاك مرقوم كه از درخت كنار و ديكر اشجار حاصل شود و در عربى بتشديد كاف آمده ظاهرا معرب كردهاند و بعضى بدين معنى بضم كفتهاند و بكسر نخاله آن را كفتهاند كه بدان چيزها را پيوند كنند و طايفه از كردان نيز جامه پاره و بعضى از مردم روستا را جامه و رخت پوشيدنى را كويند چه نو و كهنه باشد و بالضم چيز كنده و ستير و كعب پا كه شتالنك كويند نزارى كفته
محيط بر لك پايم نمىرسد بمراتب * غدير دنيا و آنكه من غريق علايق
و مخفف لوك كه شتر است پوربها كفته
خرطوم فيل و كردن بسراك و پاى لك
و در سامى كفته ريشى است كه در شكم پيدا شود چنان كه شكم را سوراخ كند و به عربى دبيله كويند و بكسر مرغ كاروانك كه آن را ليك و ليكك خوانند و كوشت لذيذ دارد
لكا
با اول مفتوح دو معنى دارد اول كفش بود و آن را لالكا نيز كويند حكيم ناصر خسرو علوى كفته
حب على ز رضوان بر سر نهدت تاج * وز پايها برون كندت مالكى لكا
دوم سختيان سر خرا كويند منوچهرى كفته است
كبك چون طالب علم است و درين نيست شكى * مسئله خواند تا بكذرد از شب سه يكى
بسته زير كلو از غاليه تحت الحنكى * ساخته پايكها راز لكاموزه لكى
و بمعنى لاك هم آمده قطران كفته
نار چون در حقه زرّين نكينهاى عقيق * سيب چون بر مهرهء سيمين نشانهاى لكا
آن دو رويه كل چو روى عاشقان از خون دل * يا چو بر زرين ورقها ريخته آب لكا
و صاحب فرهنك بضم دانسته و چنين است فقير مؤلف كويد در مخزن الادويه كفته كه آن صمغ نباتى است كه در هند و بنكاله از سرشاخهاى كنار و بعضى اشجار برمىآيد و منعقد مىكردد و سرخ رنك شبيه بتوت سرخ است و حبهاى آن به قدر ليمو و نارنج مىشود اين را لاك خام مىكويند و آنچه از درخت سدر كه بپارسى كنار كويند به عمل آيد از امثال ديكر بهتر است و از طبخ لك خام در آب و اخذ آب آن انواع رنكهاى سرخ به عمل مىآيد و هريك را نامى و آنچه آب آن را در پنبه كرفته اقراص نازك ساخته خشك مىنمايند به فارسى كتا و بهندى التا و مهاور نيز كويند و ثفل لاك مطبوخ آب كرفته را ورقهاى نازك سازند و آن را بهندى چيرا و بشيرازى دوس مىنامند و بهترين آن سرخ صافى شفاف است كه لوله كرده سر كاغذها بدان چسبانند و بمعنى زمين و ملك و ولايت نيز آورده
لكام
امر و قوىجثه و بيحيا حكيم سوزنى كفته
هرچند كه كنكيم و كلوكيم و لكاميم * تن داده و دل بسته آن دول غلاميم
و نام كوهى است در شام محاذى حماة و آماسيّه و شمال آن كشيده شد تا حوالى انطاكيه و غالبا بر آن كوه فقرا و ارباب رياضت بودهاند
لكانه
رودهء كه از كوسفند پاك كنند و در آن كوشت و نخود پر كنند و بپزند و بخورند و به عربى آن را عصيب خوانند و بكنايه قضيب را كويند ظاهرا عصبب و قضيب تصحيف شده باشند فخرى كفته
به دنيا راى و ميل آن نباشد * ملك نى فرج خواهد نى لكانه
ناصرخسرو كفته
چو خر بى خبر زانى اكنون كه آنكه * به مزد دبستان خريدى لكانه
لكلك و لكلكه
بفتح هر دو لام بهر دو كاف زده سخنان ياوه و هرزه باشد مانند فرياد لكلك كه مرغيست معروف مولوى كفته
بس كن اى لكلك بيهوده ز كفتار تهى * تا سخنها همه از جان مطهر كويند
ديكر با اول مكسور چوبكى را كويند كه بر دول آسيا بطورى نصب كنند كه چون آسيا بكردد سر آن چوب بجنبد و بدول داد و دانه از دول بآسيا ريزد چنان كه مولوى كفته و در دول نوشته شده
چون لكلك است كلكت بر آسياى معنى * طاحون ز آب كردد نز لكلك معيّن
زان لكلك اى برادر كندم ز دول بجهد * بر آسيا درافتد معنى زهى معين
لكن
بر وزن چمن بمعنى طشت كه در آن دست شويند و رخت شويند
بكاه شستن دستش چو كوثر است لكن
و بمعنى شمعدان و عودسوز نيز آوردهاند مولوى كفته
مست شد باد و ربود ان زلف را