تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
لختى از آن خورد سير كشت از جان

لختى آسمانها

افلاك جزئيه و تفصيل اسامى افلاك جزئيه و حركات آنها در كتب علم هيئات روشن است از فرهنك دساتير نقل شده

لخچ

بالفتح و جيم فارسى در آخر زاك زرد فخرى كفته
بر رخ دشمنش كه چون مازو است * هيبت شاه كار لخچ كند
زيرا كه چون بمازو جمع شود رنك سياه دهد

لخچه و لخثه

شعله آتش و بمعنى اخكر اورمزدى كفته
آتش عشق را ز بس سوز است * آب شعله است و غم بود لخثه
بدر جاجرمى كفته
مه بكمند آورد سنبل تو هر نفس * لخچه پديد آورد آتش تو دم بدم آن پسته خندان نكر * وان چشمه حيوان نكر آن لخچه‌ها پنهان نكر * در آتش جان پرورش
اين دو بيت را رشيدى شاهد لخچه آورده و چنان فهميده كه لخچه بمعنى شعله است و آتش جان‌پرور روى معشوق و خطا كرده اين در وصف لب و دهن معشوق است و آنچه او لخچه خوانده يخچه بوده و يخچه بمعنى تكرك است و در اين مقام بخچها كنايه از دندانهاست كه در آتش جان‌پرور او كه لبهاى سرخش باشد پنهان شده‌اند

لخشيدن

بمعنى لغزيدنست

لخلخ

بمعنى ضعيف و لاغر مولوى كفته
مفخر تبريزيان شاه جهان شمس دين * فربه وز فتت كند كرچه كه لخلخى

كر

بفتح اول بمعنى جوى آب باشد اعم از آنكه سيلاب او را كنده يا ساخته باشند و بمعنى بغل هم آمده ابو الفرج كفته
اين دست بلر كرده و آن پشت خميده است
و بمعنى لاغر و ضعيف و بضم طايفه معروف صحرانشينان كه جمع آنها الوار است و لر بزرك و لر كوچك ولايتى است بزرك و حاكم‌نشين و بلرستان موسوم است

لرد

بالفتح ميدان و صحرا را كويند و كفته‌اند
تا خنجر تو كشت جكر كاو در نبرد * كلكون ز خون خصم دغل شد فضاى لرد و ميد نيست
در شيراز كه او را لرد قاضى كويند و ميدانى دربند هرمز كه بلرد امير مشهور است

لركيماس

صاحب مخزن الادويه كفته بپارسى نام زعفران است و آن را بسيريانى كركم و جاوى بتشديد يا و بهندى كيد نامند و آن كلى است معطر و معروف و زرد تيره رنك مايل بسرخى و اوّل كل آن از زمين رويد بعد از اتمام آن ساق و برك آن و طول ساق آن يك و نيم شبر و برك آن شبيه ببرك ياسمين و پنج آن شبيه بزراوند مد حرج و مانند پياز نركس و در كل آن تارها و در هر كلى سه چهار تار زعفران مىباشد و آن تارهاى بزرك رنكين خوش‌بو است و آنچه باريك كمرنك كم بوست زعفران نيست و منسبت آن در مازندران در قريهء پياده كوه كه عوام پاكو نامند و در اصفهان و كيلان و شام و مصر و مغرب و كشمير بهترين همه كشميريست پس اصطهباناتى پس مازندرانى و پاكوئى

لزوم و ليزم

كمان نرم كه از اول به آن مشق كماندارى كنند تا ياد كيرند حكيم سوزنى كفته
اى ببازوى قوت تو شده * مر فلك را كمان كمان لزوم

لژم و لژن

همان كل تيره سياه ته حوض و جوى كه مرقوم شد اثير آخسيكتى كفته
آب ناخورده از اين بر كه نيلوفر كون * همچو نيلوفر تا فرق چرا در لژنم

لست

بالفتح چيزى قوى و خوب و نيكو لبيبى كفته شعر
كر صرف شدى نياز من درخور هست * زيرا كه ندارم اى صنم چيزى لست

لستن

بالكسر لييدن حكيم سوزنى كفته
لستند آستانت بزركان و مهتران * چون يوز پير كشته بلب كاسه ينيز

لش

بضم همان لژن كه مرقوم شد لوش آن را نيز كويند
تيره شد آب دشمنانت ز لش

لشتن

بفتح تماشا و تفرج و كرديدن و بالكسر بمعنى ليسيدن و زبان ماليدن بهر چيزى

لشك

بفتح اول و سكون دويم بمعنى پاره باشد و لشك لشك يعنى پاره‌پاره و ماخذ لشكر از اينجاست و لاش و لش بمعنى كشته آدمى يا كشته كوسفند آمده

لشكر شكوف

يعنى لشكر شكاف و دلير شكرشكن و لشكر شكر نيز به همين معنى است

لغ

بالفتح بمعنى صاف و بيموى و صحراى خشك بىعلف و آنكه سرش مو نداشته باشد و تخم‌مرغ ضايع شده كه آن را لق كويند

لغام

بمعنى لكام است و لجام معرّب است

لغز

معروف است كه عبارت از چيست آن باشد و عربيست

نقره

بفتح سفله و فرومايه شيخ عطار كفته
جام زر بر دست نركس مىدهى * نقره را مير مجلس مىكنى

لفج

لب‌كنده و بزرك و ستبر چون كسى متغير شود و اعراض كند