ليكن حقيقت معنى اين بيت از جواهر الاسرار شيخ آذرى معلوم شود
لبنك
بفتحتين و سكون نون و كاف عجمى كرم چوب خوار كه به عربى ارضه كويند
لبياب
بالكسر و سكون باى موحده رودخانهايست
نمايش دويم در لام با تاى منقوطه
لت
بمعنى كتك زدن و پهلو زدن و صدمه زدن پهلوان محمود مشهور بپورياى ولى خوارزمى كفته
آنيم كه بيل برنتابد لت ما * بر چرخ زنند نوبت شوكت ما
كر در صف ما مورچهء كيرد جاى * آن مورچه شير كردد از دولت ما
استاد لبيبى كفته
ريشت زد ز خنده و سبلت ز در تيز * كردن ز در سيلى و پهلو ز در لت
امير خسرو كفته
زلت معزول كشته چوب چاوش
و بمعنى پارهپاره و لختلخت و بمعنى كرز نيز آمده شمس فخرى كفته
ز تازيانه خشمت اشارتى كافى است * برزم خصم چه حاجت ترا به نيزه و لت
ديكر بمعنى توپ است از اجناس مثل زربفت و مخمل و امثال آنها و در حقيقت بمعنى لخت است و لخت بمعنى پاره و بمعنى كرز حكيم فردوسى كفته
سواران توران همه همكروه * كشيدندم از دست آن لخت كوه
شمس فخرى بمعنى توپ توپ از قماش كفته
برزمه رزمه دهد جامه كنج كنج طلا * به بدره بدره دهد كاه جود يا لت لت
و بمعنى شكم نيز آمده چنان كه مرد پرخوار رالت انبان ولت انبار كويند يعنى شكمش انبان است يا انبار و نام روديست از ملك يلمان كه بلترود مشهور است
لت انبار و لت انبان
مرد شكمپرست پرخوار را نامند روحانى كفته
شنيدهام كه تو سوكندها بسى خوردى * ز كفته دو سه محراب كوب لت انبان
اثير آخسيكتى كفته
مسيح زندكى بخشى و ناموسى است تا محشر * به خاك پايت اين كردنده سيّاح لت انبانرا
مولوى كفته
در چرخ درآوردم نه كنبد نيلى را * استيزه چه مىبافى اى شيخ لت انبانى
لتنبر
مخفف لت انبار است شمس الدّين فخرى كفته
حسودت بخورد و بخفت است قانع * چو بد نقش مردم خسيس و لتنبر
لتر
بفتحتين بمعنى نيم من تبريز است و بمعنى ظرفى كه در آن شراب كنند نيز آمده و رطل معرب آنست حافظ كفته
رطل كرانم ده اى مريد خرابات * شادى شيخى كه خانقاه ندارد
لتره
زبانى كه دو كس با يكديكر قرار داده باشند تكلم نمايند و ديكران نفهمند آن را لوترا نيز كويند و به زبان زركرى نيز مشهور است و كسى را نيز كويند كه بند زبان نيز نداشته باشد و هرچه بشنود در همه جا و به همه كس بكويد و جامه پارهپاره و كهنه را نيز كويند مسعود سعد كفته
لتره بر تن و يكى بر سر
شمس فخرى كفته
آنكه باشد بر جلالت او * اطلس چرخ ژنده لتره
و مردم فربه را نيز كويند عميد كفته
خلعت ايمان تازه بر عميد خستهپوش * تا بدان خلعت ز فضلت لتره كمتر شود
لتك
با اول و ثانى مفتوح نام بازئى است
لته
پاره جامه كهنه است و از شعر امير خسرو معنى لباس كهنه فهميده نمىشود عموما جامهء كه از پنبه باشد بخاطر مىرسد كه كفته
دوزيم قبا بهر قدت از كل سورى * تا خلعت زيباى تو از لته نباشد
و بمعنى فاليز خربوزه و خيار مىآيد و در درى و تبرى مستعمل است
نمايش سيم در لام با جيم
لج
بالفتح لكد باشد منجيك كفته
يك روز بكرمابه فرو آب همى ريخت * مردى بزدش لج بغلط بر در دهليز
فخرى كفته
كركينه كشد راى وى از انجم افلاك * درهم شكند طارم افلاك بيك لج
و بمعنى لجاجت عربيست
لجلاج
بالفتح نام شطرنجباز معروف كه عوام آن را ليلاج كويند و او نديم يكى از خلفاى بنى عباسيه بوده چنان كه در تاريخ ابن خلكان آمده و در عربى بصولى مشهور است وقتى كفتهام
سخن كه يا رد كفتن چو من بهر شيوه * كرو كه تاند بردن ببازى از لجلاج
و باصطلاح اكسيريان زيبق صاف و در عربى كسى كه سخن درست و فصيح نكويد
لجم و لجن
اول بفتح به وزن نجم و ثانى بفتحتين كل سياه تيره ته حوض و جوى و امثال آنها مولوى كفته
تاجرى بر در نهد لجم سياه * تا شود تاريك مرج و سبزه كاه
رفيع الدّين كفته
پيش دست تو مكر لاف سخا زد ورنه * بحر را بهر چه در حلق نهادند لجن
لچ
بالفتح رخساره و بضم برهنه و لوچ نيز به همين معنى است
نمايش چهارم در لام با خا
لخ
بضم كياهى است كه از آن بوريا بافند
لخا
بالفتح كفش كه لكا نيز كويند
لخت
مرادف لت به دو معنى يعنى كرزه و پارهء از چيزى انورى كفته
باد دستش قوى و از دستش * دشمنش لختلخت كشته بلخت
كمال كفته
بلخت درشكند آرزو بكاسه سر * كه هركه