مىآيدم ز رنك تو اى يار بوى لون * بركندهء بخشم دل از يار مهربان
و بمعنى مغاك نيز آمده است
لانه
بر وزن خانه آشيانه جانوران پرنده و چرنده و بمعنى كاهل و بيكاره ناصر خسرو كفته
كنون پارسائى همى كرد خواهى * كه ماندى بسان خر پيرلانه
در فرهنك بمعنى ندا و نغمهپردازى آورده مستند بشعر مولوى كه كفته
خود كلشن بخت است اين يا رب چه درخت است اين * صد بلبل مست اينجا هر لحظه كند لانه
جهانكيرى سهو كرده اين بيت بمعنى همان آشيانه است يعنى بر اين درخت صد بلبل آشيانه خواهد كرد
لاو
بر وزن كاو خاك سفيديست كه خانه بدان سفيد كنند و غالب مردم در ايام بهار خانهاى خود را بدان صفا دادندى تا در ديد و بازديد خانه سياه و كهنه ننمايد شيخ آذرى كفته
شود رواق سپهر از ظلام دوده شب * چه كلبههاى عجم شسته در ربيع از لاو
و آن را كلابه نيز كويند و بازئى را كويند كه طفلان باد و چوب كنند و به عربى مقلاة خوانند و اين همان چاليك بازيست
لاوشير
بقول برهان جاوشير است
لاوهور
بر وزن كاو زور بمعنى لاهور است كه شهريست مشهور مسعود سعد كفته
اى لاوهور ويحك بيمن چكونهء * بىآفتاب روشن روشن چكونهء
لاهوره
بمعنى برش خربوزه و هندوانه است
لاى
امر از لائيدن يعنى كفتن و لاينده يعنى كوينده و ميلاند يعنى مىكويد و هرزه لاى يعنى هرزهكوى و بر اين قياس نجيب الدّين كفته
جائى كه از سخاوت طبعت سخن رود * هم بحر هرزه باشد و هم ابر هرزه لاى
مولوى كفته
ملامتم مكنيد ار دراز ميلايم
و نوعى از تافته ابريشمى كه در كجرات بافند و ساده و رنكارنك هر دو نيكو است و كل تيره كه در بن حوض و جوى آب باشد و دردى شراب و امثال آن و عجب است كه با وجود اين بيت شيخ سعدى كه كفته
امروز بايد ار كرمى مىكند سحاب * فردا كه تشنه مرده بود لاى كومريز
صاحبان فرهنك بمعنى باران نياوردهاند و اين بيت صريح است بر باريدن ابر ديكر بمعنى تاى از جامه و ريسمان و مانند آن آمده چنان كه كويند اين جامه و ريسمان يك لايست يعنى يك ماست و هر رده و چينهء از ديوار را نيز كويند چنان كه يك لاى ديوار يا دولاى ديوار
لايه
نيز مرادف لاى است
لاينى
بكسر يا و نون جامهء كوتاهى كه درويشان پوشند
نمايش اوّل در لام با باى ابجد
لباجه
بالفتح فرجى يعنى جامهء كه پيش آن دريده باشد و بمعنى جبه و خرقه نيز استعمال مىشود اصل آن دريدن بوده است چنان كه مولوى كفته
صوفئى بدريد جبه از هرج * وز دريدن پيشش آمد صد فرج
كرد نام آن دريده فرّجى * اين لقب شد فاش زانمرد بخى
و در قطعه انورى آمده
در ان لباجه كه تشريف دادهء دوشم
اثير اويانى كفته بمعنى دريدن
چو غنچهها شكمش را كند لباجه قضا
لباد و لباده
بفتح اوّل بمعنى جامه بارانى مولوى كفته
دهند كنج روان و برند رنج روان * دهند جامه اطلس برون برند لباد
و ذر عربى بمعنى نمد آمده و بالضم چوبى را كويند كه بر كردن كاو نهند كه تا ارّابه و قلبه را بكشد شيخ نظامى كفته
كشاورز بر كاو بندد لباد * ز كاوآهن و كاو جويد مراد
و هم در نصيحت آدمى از قضاهاى فلكى كفته
لبادت را چنان بر كاو بندد * كه چشمى كريد و چشميت خندد
لباده بر كاو نهادن كنايه از كريختن و رفتن است چنان كه كمال كفته
آتش خشم تو چون زبانه برآرد * شير فلك برنهد بكاو لباده
لباشه
بالفتح ريسمانى كه بر سر چوب بندند و لب بالاى اسب بدنعل را بدان بسته تاب دهند تا عاجز شود و وقت نعلبندى حركت نكند و آن را لواشه با واو و لبيشه با يا نيز كويند حكيم سوزنى كفته
لبت از هجو در لبيشه كنم * كه بدينسان بود تبسّم خر
لبلاب
بكسر بمعنى عسقه كه بر درخت پچد صباى كاشانى كفته
بهر تنى زو با صد هزار رنج محيط * چو بر كياه ضعيفى احاطه لبلاب
بفتح عزايم خوان و افسونكر را كويند حكيم ازرقى كفته
پرى بمهره لبلاب بركرفت كذر
هم ازرقى كويد
مديح خويش تو كوئى همى به من كويم * ز من نيايد تصوير روى در لبلاب بمعنى اوّل عربى است نه پارسى
لبلبو
بفتح هر دو لام چغندرى كه پزند و در بازارها فروشند و كاهى بكشك و سير خورند مولوى كفته
چه برد طفل از لبش كه بود مست لبلبو
و بضم هر دو لام هرزكى آمده چنان كه مولوى كفته
من كلاهى داشتم از لبلبو كمشد ز من * در ميان دفتر ملا سليمان يافتم