تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
اصلى ز آفتاب * لعل كردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
در رساله خواص جواهر كفته لعل در روزكار قديم نبوده وقتى بزلزله كوهى خراب شد و لعل بديدار آمد و آن كوهر بهفت لون منغاير و بهترين آنها رنك رمانى است و از اين جهت لعل را لال كويند كه سرخست و همچنين لاله و لالكان كه در اصل لال لكا بوده يعنى سختيان و لالس نوعى از بافته ابريشمى است سرخ رنك مخفّف لال لاس مركب از لال مذكور و از لاس كه نوعى است از ابريشم فروتر از انواع ديكر

لالا

بنده و خادم و كياهى است كه از طرف مكّه معظّمه آرند و بجهته بواسير بخور كردنش نافع است سلمان كفته
سر فراكوش كنيزانش نيارست آوريد * لولوى كافوروش تا نام خود لالا نكرد
مولوى كفته
هين بزن دستى كه آن شاهد رسيد * هان بكن رقصى كه لالا مىرود
و لالاسراى يعنى خواجه‌سراى و مرد پيرى كه مربّى و مواظب خدمت بزرك‌زادكان كنند نيز لالا كويند چنان كه از بيت مولوى مفهوم مىشود و در اين ازمنه لله خوانند چنان كه خدمتكار قديم و پير از كنيزان را دادا كويند و در اين ايّام بىالف مشهور شده و ده خوانند

لالس

بفتح لام دويم نوعى از بافته ابريشمى سرخ كه بغايت نازك و لطيف بود و آن را لاه نيز كويند بدر جاجرمى كفته
كه در قدم باغ كشد فضل تو ديبا * كه بر سر كهسار نهد حكم تو لالس
برهان گفته به زبان علمى اهل هند بمعنى رويست كه وجه باشد و مصحّح برهان انكار نموده

لالك و لالكا

كفش باشد حكيم سوزنى كفته
دريغ از آن شرف و خوبى فضايل او * كه عاشق است بر آن لاله‌روى لالك‌دوز
حكيم سنائى كفته
بل تا كف پاى تو ببوسيم * پندار كه مهر لالكانيم آخر از چه عقل ما كم شد و ليك از روى حس * سر زبالش بازميدانيم پا از لالكا
و بمعنى تاج نيز آمده عموما تاج خروس خصوصا رودكى كفته
تير از بس كه زد بدشمن كوس * سرخ شد همچو لالكاى خروس

لالنك

بلام مفتوح و نون ساكن و كاف فارسى زلّه و نان پاره كدائى مولوى كفته
مرثيه سازم كه مرد شاعرم * تا از اينجا برك و لالنكى برم پارهاى نان و لالنك طعام * در ميان كوى باشد خاص و عام

لاله

كل معروف و آن هفت نوع است لاله صحرائى و لاله شقايق و لاله دلسوز و لاله دلسوخته و لاله ختاى و لاله دورد در نسخه ميرزا هفت نوع چنين آورده سرخ و زرد و سفيد آل و دورد و ختائى و شقايق النعمان كه به فارسى لاله دختر و آذركون كويند زيرا كه كنارهايش بغايت سرخ بود و ميانش سياه بود

لاله‌سار

مرغيست خوش‌آواز اسدى كفته
پراكنده با مشك دم سنكخوار * خروشان بهم سارى و لاله‌سار

لام

ژندهء درويشى طبيبى كويد
خلق خوشبوى تو با شاه رياحين مىكفت * كى كل كهنه قبا باز چه لام آوردى
و عنبر و مشك و سپند سوخته و نيل كه بجهته دفع چشم‌زخم كه بر چهره اطفال كشند و چشم آرد نيز كويند انورى كفته
آنكهش از لاجورد سرمدى بر چهره لام
عطّار كفته
روت هم زيباست لامى هم بكش
و لاف و كزاف حكيم سنائى كفته
باز زان خواجه زادهء بىباك * آن‌همه لاف و لام و لامانى
و بمعنى زيور نيز آمده ابو الفرج كفته
بعون جود تو سهم هنر بيارايد تن * توانكر و درويش بىتكلف لام

لامانى

كزاف و چاپلوسى و لابه‌كرى حكيم سنائى كفته
چه سسى ديدى از سنّت كه رفتى سوى بيدينان * چه تقصير آمد از مصحف كه كردى كرد لامانى
خاقانى كفته
فرو كن نطع آزادى * برافكن لام درويشى كه با لام سيه‌پوشان * نماند لاف و لامانى

لامچه

همان لام بمعنى دويم يعنى عنبر و مشك و سپند سوخته و مانند آنكه بر پيشانى اطفال كشند بجهته چشم‌زخم عميد لومكى كفته
تا بود لامچه ز عنبر و مشك * حور را بر عذار تو بر تو

لامشكر

بكسر ميم و سكون شين معجمه درخت پشه‌دار كه آن را آغال پشه نيز كويند

لامك و لامه

بفتح ميم چاركزى كه بالاى دستار بيچند حكيم سوزنى كفته
پيچده يكى لامك ميرانه بسر بر
و نام پدر نوح كه در برهان لامك نوشته لمك است و لامه بمعنى زره كه در جهانكيرى و برهان است عربى است و فارسى نيست

لاندن

بر وزن خواندن و بمعنى جنباندن و افشاندن حكيم سنائى كفته
يك قصيده دويست جا خوانده * پيش هر سفله ريش را لانده
و لاندولانى يعنى افشاند و افشانى و بر اين قياس طيّان كفته
من شعر همى خوانم و او ريش همى لاند
ناصر خسرو كفته پيش من چونكه نجنبدت زبانى هركز
خيره پيش سفها چند همى لانى و لان
بمعنى بىحقيقتى و بيوفائى است مولوى كفته