تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
سبز املس مايل بتدوير و سياه و ضخيم و كل آن زرد طلائى و غلاف آن به مقدار شبرى و كوتاه‌تر و دانهاى آن شبيه بباقلى و شيرين طعم بهترين آن بستانى خشك آن است كه مغز آن شيرين صادق الحلاوه است و در تنكابن آن را كراث و در مازندران لاركى و به عربى خرنوب بضم اول و سكون راى مهمله و ضم نون و سكون واو و باى موحّده

لاژ

نام دهى است از مضافات جام‌پور بهاى جامى كفته
بود در ديه لاژ حيدرى * پخته پاك‌رو قلندرى بود زاهد بلاژ شد فاسق * امردى ديد و شد بر او عاشق

لاژورد

با زاى فارسى بر وزن و معنى لاجورد است و آن سنكى است كبود كه نقّاشان و مصوّران به كار برند كويند اكر زنى خواهد كه بچه او ساقط نشود نيم درم لاجورد با روغن زيت آميخته به خود بركيرد بچه بسلامت بماند تا بظهور آيد

لاس

دو معنى دارد اول ابريشم فرومايه بود حكيم انورى كفته
از چه خيزد در سخن حشو از خطا بينى طبع * وز چه افتد پزه بر ديبا ز ناخنىّ لاس
اثير الدّين آخسيكتى كفته
پچ‌پچ است و بد درون دغل * راست كوئى كلابه لاس است
دويم ماده هر حيوانى را كويند عموما و سك ماده را خوانند خصوصا كه آن را لاج نيز كويند

لاسكوئى

با سين و كاف مفتوح و واو مكسور و ياى معروف نام جانوريست كوچك و خوش‌آواز منوچهرى كفته
غول طنبوره توكو زند و لاسكوى * از درختى بدرختى شود و كويد آه

لاش

سه معنى دارد اول تاراج و غارت بود حكيم سنائى كفته
رنج‌كاران كنج لاشانند * كه نكهدار راز پاشانند
حكيم خاقانى كفته
فاش كند تيغ تو فايده انتقام * لاش كند رمح تو مائده روزكار
دويم زبون و فرومايه را كويند شاه داعى شيرازى كفته
هله اسرار خدا فاش نمىيبايد كرد * همچنين كار سخن لاش نمىيبايد كرد
سيم بمعنى هيچ و چيز اندك بود شيخ سعدى شيرازى كفته
بدين زمين كه تو بينى ملوك طبعانند * كه ملك روى زمين پيششان نيرزد لاش

لاشه

اسب و خر زبون را كويند حكيم سنائى
باركير تو بارى اسب دوان * تو خريدار لنك لاشه خران
حكيم نزارى قهستانى كفته
اين همه طمطراق چيزى نيست * لاشه به مرا ازين همه لاش
صاحب علىآبادى مازندرانى كفته
مجنبان لاشه در رزمى كه دستانى كند رستم * ميزان با شه در روزى كه طوفانى كند صرصر
و بمعنى كالبد انسانى بعد از مرك نيز آمده

لاغ

دو معنى دارد اول بازى باشد چنان كه مولوى كفته
امروز روز شادى و امسال سال لاغ * نيكوست حال ما كه نكو باد حال باغ
امير خسرو كفته
منم كه بيتو به صد درد و داغ مىسوزم * تو لابه دائى و من لاغ لاغ مىسوزم
دوم هزل و ظرافت باشد حكيم نزارى قهستانى كفته
فكر با معلوم مىفرما اكر * كه كه ابر امير و در حدّ لاغ

لاك

چهار معنى دارد اوّل طغار و كاسه چوبين باشد حكيم سوزنى كفته
همه بلا كك كهناك در دهد سيكى * بلب مزخرف كوى و ببوس نوشكوار
حكيم نزارى قهستانى كفته
شيوه مستان چالكست بين * بر كف ما نه لبالب لاك مى
دويم لاك‌پشت را كويند حكيم سنائى كفته
لاك كژدم به پشت خويش كرفت * بعد از آن راه بحر پيش كرفت
سيم داروئى باشد و آن شبنمى است كه بسبب برودت هوا بر شاخ درخت كنار و چند درخت ديكر كه مخصوص ملك هندوستان است منجمد كردد و آن را كوفته بپزند و از آن رنك سرخى حاصل شود كه جامها بدان رنك كنند و رنك آن قرارى باشد بشستن زايل نشود و مصوّران و نقاشان در تصوير نقاشى به كار برند و بنخاله و سفل آن خنجر و شمشير و كارد و امثال آن را در دسته محكم كنند و جز اين در بسيار جا به كار آيد چنان كه از غابت اشتهار زياده بر اين محتاج بشرح نيست و آن را لك و لكا نيز كويند حكيم سنائى كفته
زين سپس عكس خون ز كره خاك * آسمان را كند بسرخى لاك
ابو الفرج كفته
سرخ زايد ز شهد امن تو موم * ررد رويد ز كان خوف تو لاك
چهارم چيزى زبون و ضايع را كويند و آن را نيز لكات خوانند حكيم سوزنى كفته
هر يكى همچو سك لاك دوان از پس بوى * آفت نقل و هلاك قدح و مرك سبوى
و در عربى بمعنى جاويدن و خائيدن آمده است

لال

سه معنى دارد اول كنك باشد حكيم انورى كفته
بجنب قدر رفيعش مدار انجم پست * به پيش راى مصيبش زبان حجت لال
دويم رنك سرخ را كويند فرخى كفته
آن تازه كل لال كه در باغ بخندد * در باغ نكوتر نكرى چشم شود لال
سيم نام جوهريست كرانمايه كه رنك آن سرخ باشد و بهترين اجناس آن از كوه بدخشان حاصل شود و معرب آن لعل است چنان كه كفته‌اند
سالها بايد كه تا يك سنك
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 654 | رضا قلى خان ( هدايت )