تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣

لاد

چند معنى دارد اول بمعنى بناى ديوار است سوزنى كفته
شود بنيهء ما خراب و بيات * كراز خاره داريم و پولاد لاد
مجد همكر شيرازى كفته
دلا مجوى سلامت ز آستان وجود * كه بر ندامت و حسرت نهاده‌اندش لاد
و بن لاد و سرلاد بمعنى بن ديوار و سر ديوار است چنان كه كفته‌اند
سرلاد چنان بند كه برتابد بنلاد * بر بتقدير لاد ديوار است
شمس فخرى كفته
لاد را بر بناى محكم نه * كه نكهدار لاد بنلاد است
ديكر هر رده از ديوار و كل و تخته را كويند و آن را در شيراز نسپه بانون مكسور بسين زده و باى عجمى مضموم نامند فرخى كفته
بتان شكسته و بتخانها فكنده ز پاى * حصارهاى قوى بركشاده لاد از لاد
هم او كفته
جاودان زى و همين رسم و همين عادت‌دار * خانه قرمطيان را بفكن لاد از لاد
ديكر ديباى شك بود شرف شفروه كفته
اينك اينك ز كاروان بهار * رزمه پرنيان و لاد آمد
حكيم قطران بنظم آورده
باد همچون لاد پيش تيغ تو پولاد نرم * پيش تيغ دشمنانت سخت چون پولاد لاد
ديكر خاك را كويند منوچهرى كفته
در همه كارى صبور و در همه عيبى نفور * كالبد تو ز نور كالبد ما ز لاد
هم او كفته
نريزد از درخت ارس كافور * نخيزد از ميان لاد لادن
ديكر لادن نامند و شرح آن بعد از اين مرقوم خواهد شد كسائى منظوم كرده
از عبير و عنبر و از مشك و لادو دار بوى * در سربستان خويش اندر خزان مىدار بوى
ديكر نام شهر لار است فردوسى كفته
سپاهان بكو درز كشواد داد * بكركين ميلاد هم لاد داد
ديكر كل و شكوفه را كويند شرف شفروه كفته
هر لاله كه از دامن كهسار برآيد * از لطف تو بود ار نه ز خاراند مدلاد
و ديكر بمعنى آبادانى آمده است

لادن

با دال مفتوح نوعى از مشمومات باشد كه آن را در دواها به كار برند كويند از زمين ريكستان حاصل شود بدين طريق كه كياهى از آن زمين برويد بلادن آغشته باشد و نيز آن كياه را دوست دارد و هنكام چرا بر ريش و موى بدنش آلوده شود و بعد از آن جدا سازند و آنچه بر ريش او چسبيده باشد بهتر از آنست كه بران بود حكيم خاقانى كفته
آهوى مشك نيست چه چاره ز كاو و بز * كز هر دو برك عنبر و لادن برآورم
ديكر نام رزمكاهى است كه جنك كودرز با پيران واقع شده چنان كه مرقوم شده بلادن كه آمد سپاهى كشن

لادنه

بدال مكسوره كياهيست كه از پوست ساق آن ريسمان سازند و در هندسن كويند

لاده

بيعقل و احمق را كويند شيخ اوحدى كفته
نه كه هرزن دغا و لاده بود * شير نر هست شير ماده بود

لار

ولايتى است از فارس در ميانه كرمان و ولايت هرمز و بكرمى هوا معروف و از بلاد آنجاست فرك و طارم و زرند و كراش و بلوك سبعه با بندر عباسى قريب است حكام آنجا خود را از احفاد كركين ميلاد مىشمردند و تا زمان شاه عباس صفوى بوراثت حكومت داشتند آخرين ايشان ابراهيم خان لارى بود كه در سنه هزار ده هجرى اللّه وردى خان حاكم فارس او را كرفته به خدمت شاه عباس فرستاد و سلسله ايشان منقرض شد و صاحب تاريخ عالم‌آرا نوشته كه بعد از فتح لارستان تاجى مرصّع و مكلّل بدرّ و ياقوت موسوم بتاج كيخسروى كه بكركين ميلاد داده بود بحضور شاه آوردند و مشهور است كه كيخسرو كاه تقسيم ولايات بامرا چنان كه فردوسى كفته
سپاهان بكودرز كشواد داد * بكركين ميلاد هم لاد داد
و بعضى كويند لار را لاد نام بوده چنان كه از اين بيت مستفاد مىشود و بعضى كويند لار نام پسر كركين بوده و بنام او شهرت نموده و الله اعلم و رشيدى نوشته لار ملكى است معروف و نام آبى است در كشمير كه آن را آب لار كويند فارسى كفته
بهشت و جوى شيرش آب لار است
از اين بيان چيزى معلوم نشد و در فرهنكها به نظر نرسيد و در ميان طهران و نور و كجور نيز جائى است موسوم بلار از ييلاقات معروفست

لارجان

نام ولايتى است از تبرستان و بيشتر آن كوهستانست قديم‌ترين بلديست از مازندران و بعد از جمشيد مادر فريدون از بيم ضحاك بمازندران رفته بعد از چندى كه فريدون ببلوغ رسيد بولايت لفوردرده موسوم بما چكو بماند و مردم اميدوار كوه كه اكنون از كثرت استعمال بتخفيف امياره كوه خوانند منزل كزيد و مردم به دو پيوستند و چنان كه در تواريخ مذكور است پس از كاوسوارى خروج كرده با عانت كاوه بر ضحاك مستولى شده استقلال تمام يافت و كويند در آن چشمه آب كرم معدنى است

لاركى

درختى است عظيم ببزركى كردكان و برك آن بسيار