كويا تفسير كردهاند و كاف فارسى دانستهاند كه در عربى حى ناطق كويند و بنا بر ملاحظه اين معنى در اين مقام مرقوم شد و بعضى ارباب تواريخ او را پسرزاده نوح خواندهاند بدينترتيب كه كيومرز بن لاود بن ارم بن سام بن نوح صاحب مرآت الكاينات كه تاريخى است معتبر بلغت تركى عثمانى از كتاب نصيحة الملوك محمد غزالى نقل كرده كه امور دين و شرع آدم عليه السّلام با شيث پيغمبر بوده و امور سلطنت و پادشاهى و تسخير كشور و ترتيب لشكر با كيومرز تعلق داشته و او مؤسس اساس شهريارى و شهرسازى و آبادى عالم و تعيين طبقات ذريات آدم كرديده و ابو ريحان در آثار الباقيه آورده كه جماعتى از فرس را عقيده آنست كه از زنان آغاز كيتى تا ظهور كيومرز سه هزار سال بود و ششهزار سال پيش از او افلاك ساكن بودهاند و حركت نمىكردهاند و طبيعتها استحاله نيافته و امّهات امتزاج نپذيرفته بوده كون و فساد نداشتند پس از آن مدّت افلاك به حركت آمدند و موجود شد انسان اول در زير دايرهء معدل النّهار در حالتى كه نصف آن از جانب طول قامت در طرف شمال و نصفى ديكر در جانب جنوب بوده و متولد شد حيوان و نسل كذاشتند بنى نوع انسان بسيار شدند و دنيا روز به روز آبادتر شد صاحب دساتير كيومرز را پسر ياسان داند و كويد چون مرد مرا از خوى بد بصفات انسانى باز آورد و بنابراين او را پدر مردم آن روزكار خواندند نه اينكه پيش از او مخلوقى نبوده زيرا كه خلق و خالق را چون پرتو آفتاب از آفتاب چاره و كزير و دوئى نيست
گيوه
بر وزن شيوه پاىپوشى است مخصوص پياده روان و سفر كنندكان كويند مخترع آن كيوكودرز بوده خاصه در سفر تركستان كه بطلب كيخسرو رفته بود و چند سال در آن بيابان مىكشت و آن كفشى بوده زير آن چرم و رويه آن ريسمان اكنون تكميل يافته متداول است و بهترين آن كيوه پيكانى است و پيكان دهى است از اصفهان
گيه
مخفف كياه است حكيم ارزقى كفته
زمرّد و كيه سيه هر دو يكرنك است * و ليك از ان بنكين دان كنند ازين بجوال
گيهان
بفتح اوّل بر وزن پيمان بمعنى دنياى طبيعى است كه اصل آن عناصر اربعه است زيرا كه كى بمعنى عناصر است و از عبارات سخنان فرخ فريدونست كه در نامهاى باستان مانده و به زبان درى كفته كه اين كيهان كه زير چرچه جانى است كه تاريكه و آنچه كه دراونه سود و زيان وى نكريستن خردمند را سزاوار رينه پس هنكامى را كه وابسته شى دانستى را بدان و روى از اين كيهان بكردان و خود را بايوان يزدان رسان
انجمن نوزدهم از فرهنك انجمنآرا در لام با الف
[ نمايش لام با الف ]
لاب
بر وزن باب بمعنى آفتاب و نام حكيمى بوده يونانى كه اصطرلاب منسوب به دو است
لابرلا
بر وزن پابرجا بمعنى تو بر تو و تهبرته و نام نوعى از حلواست كه آن را كلاج كويند و مرقوم شده
لابه
بر وزن تابه سخنى كه از روى عجز و نياز و تملق و چاپلوسى كويند و آن معروف و مشهور است خاقانى كفته
بس لابه كه بنمودم و دلدار نهپذيرفت * صد بار فغان كردم و يك بار نپذيرفت
لابيدن
بر وزن و معنى لافيدن است
لاتو
بضم تاى قرشت در جهانكيرى بمعنى نردبان آمده فرخى كفته
دست و زبان به دو نرسد كس را * آرى به ماه بر نرسد لاتو
ديكر چوبى است كرد مخروطى سيخى كوچك بر سر او نصب كنند و ريسمان بركرد آن بيچند و بطورى بيندازند كه مدتى در كردش باشد از لعبهاى اطفال است
لاج
بمعنى برهنه باشد و بمعنى سك ماده كه لاس كويند
لاچى
بمعنى قاقله كه آن را مال و هيل نيز كويند و با ادويه حاره در طعام كنند
لاح
بمعنى جاى باشد و اين لفظ بىتركيب كفته نمىشود مانند سنكلاخ و ديولاخ يعنى جاى بسيارى سنك و جاى بسيارى ديو و همچنين رودلاخ كه در جاماسبنامه آمده و بر جايهاى مهيب و محل خطر استعمال مىشود و امير خسرو آتش لاخ نيز كفته اهرمن لاخ نيز بمعنى ديو لاخ است
در آن اهرمن لاخ نرم و درشت * ز ماهى شكم ديدم از ماه پشت
نظامى كفته
بچشمى كامده در سنكلاخش * شكوفهوار كرده شاخ شاخش
لاخيز
رشيدى كفته سيل باشد كه از كل و لاى مىخزد شيخ سعدى كفته
امروز بايدار كرمى مىكند سحاب * فردا كه تشنه مرده بود لاى كو مخيز
لاخشته
با خاى مكسور بمعنى تماج نوشتهاند و سرورى كفته بكاف فارسى است و لاكچه است به سكون كاف و جيم فارسى و لاكشته نيز بشين كويند و لاخشته نيز معرب آنست