فردوسى از قول دختر مهراب بزال كفته
بكير اين سر كيسو از يكسوم * ز بهر تو باشد همه كيسوم
از آن پروريدم من اين تار را * كه تا دستكيرى كند يار را
كيسبند
كيسوبند را كويند حكيم اسدى كفته
ز ياقوت و الماس و لعل و كهر * بند هيچ آنجا بها كيرتر
كزين هر دو از بهر نام بلند كله ساختى مرد و زن كيسبند
كيك
با اول مفتوح جانورى سياه رنك كوچك از جنس شپش كه در لباس افتد و بكزد حكيم سنائى كفته
حج مپندار كفت لبيكى * جامه مفكن بر آتش از كيكى
بهر كيكى كليم نتوان سوخت
مثل است
كيل
بر وزن بيل ولايتى است معروف بكيلان اولاد بنى اعمام انوشيروان دادكر سالها در در بند و خزر و سقلاب حكمرانى داشتند و سد در بند در رمان نرسى بن سرخاب ساسانى بسته شد پسرش فيروز نام بجانب مازندران روى نهاده اراضى كيلان را به تصرف درآورده از او پسرى بوجود آمد او را كيلانشاه نام نهاد چون دركذشت كيل پسرش تبرستان را به تصرف آورد و او را كاوباره لقب بود و اين در زمان يزدكرد شهريار آخرين پادشاه ايران بوده و كيلان ولايتى است معمور و آباد مشتمل بر قصبات و معدن ابريشم كه بآفاق ببرند و بر كنار بحر خزر واقع است طرف شماليش خزر و طالش و جانب جنوبيش بعراق عجم مىپيوندد و از طرف مشرق بترستان و رستمدار و از جهته مغرب بموغان و آذربايكان طولش از رستمدار الى موغان چهل فرسخ است و عرضش از طالش تا ديلمان قريب بپانزده فرسخ مىباشد رشت و كسكر و فومن و لاهيجان از بلاد كبلان معروف و سلاطين ديالمه از آنجا ظهور كرده و جمعى از سادات از زيديه سالها در آنجا حكمرانى داشتهاند و از متاخرّين حكام آنجا بدايت خان بكرم وجود مشهور كيستى بود چنان كه در تاريخ روضة الصفاى ناصرى نوشتهام و رعيّت و عامى و روستائى آنجا را كيلك كويند و منسوب بكيلان را كيل بكسر كاف و با ياى مجهول نوشتهاند اما در اين رباعى سيد معين الدّين قاسم الانوار تبريزى با كاف مفتوح آمده
اى جان جهان جهان جان دلبر كيل * فى دل همه روج داره تى ديمى ميل
سيلاب سرشك قاسم از ابر غمت * اندى بشو كه بورده كيلانا سيل
كيسلو
بكسر كاف و منم لام مردم كيلان را كويند و آن را كيلك نيز خوانند و به زبان درى كيلى بمعنى پشته و تل نيز آمده و نام كوهيست از جبال فارس مشتمل بر پشته و تلهاى بسيار و آن را ماهورات خوانند و شهر ولايات كوهكيلويه بهبهان نام دارد و مرجع الوار و ايلات آن جبال است
كيلى
منسوب بكيلان عموما از سپر و زوبين و اسب راهور خصوصا نظامى كفته
چو رهوار كيلم از اين پل كذشت * بكيلان ندارم سر بازكشت
كيسته
مخفف آن كينه يعنى شيشه است سوزنى كفته
هركه دل از مهر تو چو نقره ندارد * ز اتش غم در كداز باد چو كينه
كينده
بر وزن غالب و چيره را كويند
كين
بر وزن زين افاده معنى صاحب كند مانند غمكين و شرمكين و اصل در آن آكين بوده بمعنى پر و پرغم و پرشرم غمكين و شرمكين
كيو
بر وزن ديو نام پسر كودرز و پدر بيژن بوده است و او بتركستان تنها رفته بعد از هفت سال تفحّص كيخسرو را پيدا كرده با مادرش فرنكيس سوار كرده روى بايران نهادند و پيران سپهسالار افراسياب از دنبال وى آمده كرفتار كرديده بتوسط كيخسرو رخصت يافته بتركستان شد و كارهاى او در شاهنامه مذكور است و نام او در اصل كو بوده يعنى پهلوان پرقوّت و ياى آن مجهول نه معروف چنان كه غو بمعنى فرياد بلند است و آن را غيو نيز كويند چنان كه منوچهرى كفته
راست چون غيو كشد صفدر در كرد و سى * كيو در جنك پشن شجاعتها به كار برده چنان كه مشهور است
مژكانت همى كذر كند از جوشن * مانند سنان كيو در جنك پشن
و بفتح اول به وزن عمو بمعنى كويا باشد چنان كه خواهد آمد
كيور
بر وزن زيور در برهان كفته بمعنى مرد نقلكننده و سخنكوينده و افسانهكوى و در اصطلاح بمعنى حس مشترك است
كيوكان
نام پهلوانى بوده ايرانى كه پسر او كرازه نام داشته است
كيومرز
بفتح كاف و ضم با و فتح ميم و زاء در آخر و بعضى بجاى را سين كفتهاند و با يكديكر تبديل اين دو جايز و متعارفست امّا ثاى مثلثّه در عجم نبوده بنابراين بعضى تا در آخر نوشتهاند در هر صورت او نخستين مردى بوده كه در اين دنيا بزركى يافته و پادشاهى داشته بعضى او را آدم دانند و ابو البشر خوانند و بجهته سكونت او در كوهستان او را كرشاه كفتهاند و بعضى كلشاه خواندهاند يعنى شاه زمين و خاك و در لغت كى بكاف عربى مرقوم شد كه كى و كيا و كيو بمعنى اصل و بزركست در اين صورت معنى اين سم بزرك زمين خواهد بود چه مرز زمين برآمده و بلند و بوم زمين صاف و همور است بعضى اين نام يعنى كيومرز بن بزندهء