تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
كتابى بوده كه بر يكى از انبياى عجم نازل شده و آن را بر هفتاد شتر بار مىكرده‌اند مجوسان آن پيغمبر را كشتند و آن كتاب را سوختند و نام آن پيغمبر جوهست بوده و اللّه اعلم بالصّواب

كون

بضم بمعنى رنك كه به عربى لون كويند و بر طرز و روش و صفت نيز اطلاق مىشود و كوناكون بمعنى رنكارنك و كونه كونه به همين معنى است چكونه يعنى چطور مسعود كفته
اى لاوهور ويحك بيمن چكونهء * بىآفتاب روشن روشن چكونهء
و كونه مجازا رخسار و چهره را نبز كوئيد رودكى در صفت قلم كفته
لنك دونده است و كوش نى و سخن‌ياب * كنك فصيح است و چشم نى و جهان‌بين تيزى شمشير دارد و روش مار * كالبد عاشقان و كونه غمكين

كونا و كوناب

بمعنى سرخى كه زنان بر روى مالند و كلكونه كويند

كوينا

بضم كاف و سكون واو تخته و چوبى است سه كوشه كه معماران بدان راستى و كجى كوشه عمارات و بنا را مشخص كنند خاقانى با حركت واو و نون كفته
كو نوح كه سازهاش بخشم * با منطرف كونياش بخشم
و بعضى بمعنى ريسمان معماران كفته‌اند

كوه

بفتحتين بمعنى كواهست شهد الله بوحدتش كوهيم

كوهر

بضم كاف و ها بمعنى اصل و ذات و نسب و حقيقت و لعل و مرواريد و امثال آن حكيم فرخى كفته
كه اين خجسته پسر وين بزركوار خلف * زد و نژاد بزرك آمده شريف كهر
هم او كفته
بپسند دل خويش او را درخواست ربى * ز تبارى كه ستوده است باصل و بكهر
هم او كفته
جهان چون تو هركز نياورده شاهى * بجود و بعلم و بفضل و بكوهر
و بمعنى جواهر و مرواريد كفته
ماه فروردين بر كنج كهر تاخت مكر * كه بياراست همه روى زمين را بكهر ابر فروردين هر روز همىبارد در * وان همى كردد كوهر بدل خاك اندر كرم قزتوت بريشم كندار نيست عجب * چه عجب كز رمى از در دهدى كوهر بر هركه از خانه بدشت آيد چندان‌كه رود * بر كهر پاى نهد چون سپه اسكندر
حكيم قطران كفته
كهر كرامى بود از جهان و دانا خوار * ز تو كرامى دانا كنون و خوار كهر
و جوهر معرّب كوهر است و جواهر جمع آنست عثمان مختارى كفته
شاخ مرصع شد از جواهر الوان * شخ تل ياقوت شد ز لاله نعمان
و كوهرى يعنى جواهرفروش و خداوند اصل و نسب و آن را كهرى نيز كويند صاحب علىآبادى مازندرانى كفته
نه در هنرم نقصان نه در كهرم خسران * شيخى هنرى دانم پيرى كهرى دارم
و بدكهر يعنى بدذات و دليل مضموم بودن اين لغت همين بيت كافى است

كوهران

بر وزن سروران و بمعنى اصل عناصر اربعه و آن را چهار كوهر نيز كويند

كوهركش

بفتح كاف تازى بمعنى دست بر نجن است كه مكلّل بجواهر سازند رفيع الدّين لنبانى كفته
ز بهر ساعد شاخ ابر ساخت كوهرش * كه قطره درّ خوشابست و سبزه شبه دوال

كوى

معروفست كه با چوكان زنند ديكر بمعنى كلوله است و بمعنى هر چيز مدوّر و كوى كريبان تكمه كريبان است كه در حلقه اندازند تا بسته شود و آن حلقه را بپارسى انكله كويند خاقانى در نعت بنى صلى الله عليه و آله كفته
بر جيب كمال آن مقدس * كوى انكله‌ايست چرخ اطلس

كوئى

يعنى مدوّر مانند كوى چنان كه در نامه شت مهاباد پيغمبر بزرك سپاسيان ايران آمده كه سراسر سپهران كوئى و ويژه و پاكند و مرده نمىشوند و هميشه كردنده‌اند بچرخ و كردش ايشان خود خواسته و آهنكيده خود است ديكر بمعنى مىكوئى و كويا آمده و آن را كوئيا نيز كفته‌اند

كويا

چنان كه جويا بمعنى كوينده امير مغرى بمعنى معشوق كفته
كوهر كويا كز او شد ديده پر كوهر مرا * كرد مشكين چنبر او پشت چون چنبر مرا

كويست

با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى مجهول كوفتكى باشد كه از ضرب چوب و سنك و امثال آن به كسى رسيده باشد و بخاطر مىرسد كه صاحبان فرهنك در نكارش اين لغت تصحيف‌خوانى كرده باشند و بارا يا خوانده باشند و ضم را فتح دانسته باشند و كاف عربى را عجمى و اصل لغت كوبست يعنى كوفته شده بوده باشد كوبسته نيز بمعنى كوفته و كوبيده به همين معنى است آن را نيز در برهان كونسته نوشته در جهانكيرى كفته كويسته با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى مجهول بمعنى غله كوفته است اين نيز كوبسته بوده يعنى كوبيده و الله اعلم

كويش و كويشه

بفتح اول و كسر ثانى بمعنى ظرف شير و ماست آمده

كوينده

بمعنى صاحب قول و قصه‌خوان و سخنكو و شاعر و مطرب آمده و كنايه از زبان نيز هست

كويه

بمعنى كفتن و واكويه يعنى بازكو كردن و مكرّر نمودن حرف چه وا بمعنى باز است يعنى كشاده و مكرر و در برهان بمعنى غار آورده

نمايش پانزدهم در كاف فارسىهاى هوّز