كوشاد
اسم پارسى جنطياناست
كوشان
بر وزن جوشان با ضم و واو مجهول شيره انكور را كويند
كوشانه
كوشه و كمين نزارى كفته
هنوزم عشق مىدارد ز نكبت در پناه ارچه * خرد بر من برون آرد ز هر كوشانه غوغائى
كوشبستر
كويند قومى باشند كه ايشان را كليم كوش كويند و در افسانهاى دروغ اسكندر آمده كه يكى از آنها را اسكندر ديده و نام پرسيده
به دو كفت شاهنشها باب و مام * مرا كوش بستر نهادند نام
كوشبيچ
بمعنى كوشمال است استاد كفته
اكر بيكناه است هم كوشبيچ * كه داند كه هيچ است كمتر ز هيچ
و شاليرا كويند كه در زمستان بسر و كوش بيچند
كوشت
بفتح اول و ثانى و سكون ثالث نام يكى از شش آوازه موسيقى است كه آن نوروز و مايه و سلمك و كوشت و شهناز و كردانيه باشد
كوشت آهنج
قلّابى را كويند كه بدان كوشت از ديك بيرون آرند آن را نيز كوشت آهنك كويند يعنى كوشت كش و غليواج را نيز كويند كه كوشت ربا باشد
كوشخبه
ميلى كه بدان كوش بخارند و جانوركى است كه كويند بكوش رود و آن را كوش خزك و هزارپا كويند و اين خود سخن عوام است كوش را رخنهء نيست كه جانور در آن رود جز همينكه پيداست
كوشيار
نام يكى از حكماى پارس است كه ابو على شاكرد وى بوده امير خسرو كفته
قول شرع آموز و باقى رنجه دان
قول حكيم
كان خط بو معشر است و آن كتاب كوشيار
كوشموش
كياهى است كه آن را مرزنكوش خوانند و مرزموش است مرز بخوش معرب آنست و عرب آن را آذان الفار كويد ظهير كفته
چه مرزنكوش كردم سربسر كوش
كوك و كوكه
با اول مضموم و واو مجهول بمعنى تكمه است و معرّب آن قوقه است و ديكر دانههائيست كه از اعضاى آدمى برآيد و آن را ازخ كويند و به عربى ثولول خوانند كوساله را نيز كوك و كوكه كفتهاند و اصل در آن كاوك بوده بكاف تصغير در تبرستان مستعمل است
كوكار و كوكال و كوكردانك
با اول مضموم مخفّف كه است و آن را كوه نيز كويند حكيم سنائى بطريق طغبه به انسان كفته
بهر آن كرده پادشات عزيز * تا كنى نان و آب كوه و كميز
و اين هر سه لغت بمعنى جعل است كه آن را خنفسا نيز كويند
كوكرد
بكسر كاف پارسى جوهريست كه آن را كبريت هم كويند و آن چهار نوع مىباشد سفيد و زرد و سرخ و سياه و بعضى كويند چشمهايست روان چون منجمد كردد كبريت شود و بعضى كويند معدنى است و آن بخارى باشد دخانى كه بعضى از آن در زير زمين منجمد مىشود و بعضى از فرجها و تراكهاى كوه بر مىآيد و در اطراف آنها بزروى هم نشيند و كوكرد مىشود و كوكرد احمر از جواهر است و معدن آن در وادى موران مىباشد و موران آنجا مقابل بزى مىشوند كويند در شب مانند آتش مىدرخشد چنان كه روشنائى آن چند فرسخ مىرود و چون از معدن بيرون آورند اين خاصيّت ندارد و آن جزو اعظم اكسير است چنان كه سيماب را ابو الارواح خوانند آن را ابو الاجساد نامند كرم و خشك است در چهارم و اقسام آن منافع بسيار دارد آنچه نوشته شده قائل آن ابن خلف تبريزى صاحب برهانست آنجا كه موزن آن ببزركى بزى مىشوند نمىدانم در كجاى اين عالم است صاحب مخزن الادويه كفته معدن كوكرد خوب هرموز از اعمال فارس و جزاير عمان است و معتمد الملك سيد علوى خان شوشترى كفته ديدم معدن آن را در جزيره از جزاير عمّان كه زمين را حفر نموده كبريت سرخ صافى برمىآورند و در كبريت احمر اقوال بسيار است و باصطلاح اهل صناعت كيميا اكسير مصنوع در غايت سرخى را كبريت احمر نامند و نام رسالهايست از افضل المتاخّرين ميرزا محمد تقى كرمانى كه در سلوك و اوراد نوشته و الله اعلم
كول
بضم اول بر وزن غول ابله و نادان را كويند و بمعنى مكر و فريب شهرت يافته است و در اصل نيامده
كولانج
همان كلانج كه كذشت
كولاد
به وزن پولاد نام پهلوانى بوده
كولخ و كولخن
كلخن حمام است كه آتشكاه است سوزنى كفته
چو كولخ است قوافى قصيده چون كلشن * مراست دست كه كلشن برآرم از كولخ
مولوى كفته
كى خورد شبه باده اندر كولخن * بيتو كر در كلشنم در كلخنم
با تو كر در كلخنم در كلشنم
كوله
مخفف كلوله است
ز سنك منجنيق و كوله رعد * جدا مىشد همه بنياد و اركان
بمعنى كوزه نيز در فرهنك آمده است
كومست
بفتح كاف و ميم مكسور در فرهنكها نوشتهاند نام