كوزاكند
بفتح اول و كاف فارسى بر وزن و معنى جوزاعند است و آكند و آغند بمعنى پر شده است و كوز بمعنى كردكان است و جوز معربست
كوزبان
بر وزن بوستان پاردم كه در زير دم اسبان كذارند مولوى كفته
چو خر ندارم و خر بنده نيستم اى جان * من از كجا غم بالان و كوزبان ز كجا
كوزده
بالضم و واو معروف و زاء پارسى نوعى از صمغ است سرخ رنك كه از بوته خارى كه جهودانه كويند حاصل شود و آن صمغ را كلك نيز خوانند
كوزغه
بفتح كاف و زاد غين خوژه و غلاف پنبه و معرب آن جوزقه است
كوزك
بضم استخوان برآمده كعب پاست و معرب آن فوزك چه كوز بمعنى خميده و كج است
كوز كره
بفتح اوّل كرهيست بتركيب جوز يعنى كردكان كه بجوز كره معروفست و بر كمربند زنند
كوزكند
يعنى سخنان هرزه و بد و زشت خاقانى كفته
حاسد چو بيند اين سخن همچو شير و مى * سركه نمايد ان سخن كوزكند او
كوزن
بفتح اول و ثانى و سكون ثالث و نون كاو كوهى را كويند كه شاخهاى بلند دارد و از كوشهاى چشم او ترياق برآيد و چون از مادر بزايد بر ران آن نقطى چند سياه بديدار است و هر نقطه در سالى بر طرف شود از اين است كه حكيم انورى در مدح ممدوح كفته
در بيشه كوزن از پى داغ تو كند پاك * هم سال نخست از نقط بيهده ران را
و در كوشه دو چشم آن جائى است كه از آب چشم آن در آنجا ترياق جمع و بسته شود و به قدر يك بند انكشت عمق دارد و خالى است و كوزن را مرخم كرده كوز نيز كويند چنان كه شهاب الدّين در مرثيه كفته
مكر آمد خبر تعزيت مير كبير * آنكه در جنك بچنكش چو كوز بود پلنك
و كوز با اول مفتوح كردكان را كويند و جوز معرب آنست حكيم سنائى كفته
كوز بر پشت قبه كى پايد
و ازرقى مضموم كفته
اى مباركتر از ستاره روز * بزم را آفتاب بزمافروز
هيزم كوز را بر آذر نه * كه توان بر شمر شكستن كوز
يعنى يخبند است وحشى كفته
كوزنى بس قوى بنياد بايد * كه بر وى شير سيلى آزمايد
كوزهر
بفتح اول و كسر ثانى عقده راس و ذنب را كويند و آن دو نقطه تقاطع فلك حامل و مائل قمر است و آن جوزهر معرب شده
كوزينه
بفتح يعنى حلواى كوز يعنى كرد و كه آن را چهار مغر كويند زيرا كه مغزش چهارپاره است
كوساله
معروفست كه بچه كاو باشد و در اصل بچه كاو يك ساله باشد
كوسپند كشان
بضم كاف عربى بمعنى عيد قربان است استاد رودكى كفته
خجسته باد ترا عيد كوسپندكشان * كه تو هميشه درخت خجستكى كارى
و در پارسى كشتن كوسفند را كربان ديدهام شايد قربان بقاف معرب آن باشد زيرا كه قربان بمعنى كشتن كوسفند نيامده و معنى چيزى كه در راه خدا تصدق كنند و بدان تقرب جويند به خدا آمده و آن نيز مناسب است و بمعنى همنشين و نزديكى معروفست و در مقدّمات كتاب مرقوم شده كه فارسيان را كافى است كه در ميانه قاف و خانكلم مىشود و كل الوار فارس خربان مىكويند
كوش
با اول مضموم چند معنى دارد اول بمعنى كوش مشهور است و بمعنى كوشه نيز آمده كه كنار و كنج باشد شيخ سعدى كفته
كوشه كرفتم ز خلق و فايده نيست * كوشهء چشمت بلاى كوشهنشين است
منوچهرى كفته
در فكند سرخ مى برطل دو كوشه * روشن كردد جهان ز كوشه بكوشه
شيخ نظامى كفته
جكركوش مرا در مستمندى * نترسيدى كه در روى او فكندى
ديكر نام فرشتهايست كه موكّل است بر مهمّات خلق حكيم فردوسى كفته
چو ديك زمان آورد جوش كوش * فزاينده بادت جوانى و هوش
ديكر نام روز چهاردهم از هر ماه شمسى است و پارسيان در اين روز عيد كنند و آن را سير سور كويند و در اين روز سير خوردندى و كوشت را بكياه خوردندى و چنين كويند كه آن امان بود از مس جن و بدان دوا ساختندى بجهته دفع امراضى كه منسوب بجن است و نيك است در اين روز كودك بدبستان سپردن و پيشه آموختن زراتشت بهرام كفته
بروز كوش اسفندارند ماه * بكاه يزدجرد آخر شهنشاه
ديكر بمعنى نظر و انتظار و منتظر باشد حكيم فردوسى كفته
پاس مىداشتم برادى به هوش * در خطاى كسم نيايد كوش
مولوى بمعنى منتظر كفته
خلقى نشسته كوش ماهست خوش مدهوش ما * نعرهزنان در كوش ما كه سوى شاه آ اى كدا
و الله اعلم بالصّواب
كوشاسب
بمعنى خواب ديدنست فردوسى كفته
چنان شد كه خسرو بكوشاسب ديد
و بمعنى احتلام نيز كفتهاند