ظرافت كردن را كنكل زدن نيز مىكفتهاند نزارى كفته
باده مىخورديم و كنكل مىزديم * از سر شب تا بكاه صبحدم
كنكلاج
بضم كاف عجمى كسى را كويند كه زبانش كرفتكى داشته باشد و بتازى الكن خوانند
كنور
بضم كاف و فتح و او بمعنى كننده و فاعل كارى در برهان آمده
نمايش چهاردهم در كاف پارسى با واو
كو
بفتح اوّل مخفف كاو است و بمعنى شجاع و دير و پرقوّت و در لغت كاوه بتفصيل بتحقيق آن پرداختهام حكيم فردوسى كفته
يكى بچه بد چون كو شيرفش * به بالا بلند و بديدار خش
و كوان جمع آنست
بآورد كه چون كوان آمدند * زره هم بر پهلوان آمدند
ديكر بمعنى مغاكست كه آن را كود و كودال نيز كويند شيخ عطار كفته
جانت بكوشى بيفتاد و برفت * جمشيد تكلبخنى بيفتاد و برفت
از موت و حيات چند پرسى از من * خورشيد بروزنى بيفتاد و برفت
سيف اسفرنكى كفته
اى ز قهر تو بحركان در جوش * اى ز قدر تو آسمان در كو
و با اول مضموم كوى را كويند كه با چوكان زنند سعدى كفته
خواهم اندر پايش افتادن چو كو * كر بچوكانم زند هيچش مكو
ديكر بمعنى تكمه جامه باشد كريبان را نيز كويند و در اين بيت تكمه منظور است كه نظامى گفته
بهر جانب كه بردى باد را بيد * شكستى در كريبان كوى خورشيد
و امر بكفتن نيز هست يعنى بكو
كوا
بفتح اوّل مرّخم كواه است حكيم فردوسى كفته
پى مور بر هستى او كواست * كه ما بندكانيم و او پادشاست
و هم او كفته
اكر بر خرد چيره كردد هوا * نخواهد بديوانكى بر كوا
كوارا
بضم اوّل چيزى كه ذائقه را خوش آيد و طبع بدان ميل كند و زود هضم شود و آن را خوشكوار كويند و كواران نيز آمده امير خسرو كفته
مى تلخست جور كلغداران * كه هرچندش خورتى باشد كواران
و بر اين قياس كوارد و كواريد و كوارنده
كوارش و كوارشت
با اول مضموم چيزى كه تركيب كنند براى هضم و كواريدن طعام حكيم اسدى كفته
خورش را كوارش مىافزون كند * ز دل درد و اندوه بيرون كند
بسحق كفته
قرص ليمو و كوارشت لطيف عنبر * كلشكر باشد و كلقند شراب دينار
كوارون
با كاف و راى مضموم جوششى باشد كه به جهت سرما بر پوست تن آدمى ظاهر شود و روز به روز پهن كردد و به عربى قوبا كويند
كواره
همان مخفف كهواره است و بمعنى كله كاو و كاوميش نيز آمده
كواز و كوازه
بر وزن كراز و كرازه چوبدستى بود كه خر و كاو را بدان رانند بكوب تارك اعداى مملكت بكواز و بمعنى سيخ چوبين كه خر رانند آمده و آن را خر كواز كويند هاون چوبى را نيز كفتهاند و جواز معرب آنست
كواژ و كواژه
بالفتح سرزنش و طعنه انورى كفته
همى كواژه زند بر بلندى كيوان * و ازرقى همى كويد همى كواژه زند بر بلندى محور
و بتشديد و او نيز آمده ليكن بجهة ضرورت شعر كسائى كفته
كوّاژه زده بر تو اهريمن محتال
كواس و كواسه
بالضّم صفت و كونه و بشين معجمه نيز آمده
كواشمه
بالضم شين معجمه مكسوره بمعنى آسانى و بمعنى مقنعه زنان نيز كفتهاند
كواشير
بفتح اول نام قديم شهر كرمانست و در فرهنكها و برهان مختصر و مبهم نوشتهاند كه نام ولايتى است كه آنجا فيروزه كمبها پيدا شود
كوال
بالضم بمعنى باليدكى و نشو و نماكننده و نشو و نماشده و امر بدين دو متعدّى و لازم هر دو آمده سيف كفته
اى ز سحاب كفت نخل امل تر كوال * وى ز هواى درت كلشن جان خوشنما
و كواليدن مصدر آنست و بمعنى جمع كردن و جمعكننده و امر بجمع كردن و بر اين قياس كواليدن و كوالنده طيان بمىكفته
بزركان كنج و سيم و زر كوالند * تو از آزادكى مردم كوالى
و در سرورى بكاف عربى كفته و در فرهنك بمعنى جوال نيز آمده و جوال معرب كوال است در قاموس كفته جوالق بضم جيم و فتح لام معرب جوال است و جوالق بفتح جيم و كسر لام جمع آن
كوان
بمعنى دليران و پهلوانان چنان كه كذشت دلير پارسى شجاع عربى و بها در بكسر دال به اين معنى آمده است
كوانجى
افاده معنى سردارى كوان و سپهسالارى پادشاهان كند فردوسى از قول بهرام چو بينه بساوه شاه كويد
بدركاه شاهت ميانجى منم * كه در شهر ايران كوانجى منم
كوانكله
بمعنى تكمه و انكله حلقهء كه تكمه را در آن كنند در جامه