تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
هند و روم و عرب آن را انجام داده و هنوز در ميان مردم متداول و معروف و در غايت نفاست مىباشد

كنج فريدون

و كنج عروس نام دو نوا هست از مصنفات باربد

كنجه

بر وزن رنجه نام شهريست از ولايت ارّان در اواخر آذربايجان منسوب بدانجا را كنجوى كويند شيخ سعدى كفته
يكى پادشه زاده در كنجه بود
منوچهرى كفته
چون كافر روم بر در كنجه
و كنجه را معرب كرده خبزه كويند و بمعنى حمار ابتر يعنى خردم بريده نيز آورده‌اند

كند

بضم اوّل بمعنى خايه است و كند بيدستر خايه سك آبى است و جند معرب است

كند

شكر صاف كرده بقالب ريخته و عرب آن را معرب كرده فتد كويند

كندا

بفتح بمعنى كنديده و بدبوى را كويند قاضى هجيم آملى مازندرانى كفته
ماند اين شعر تو باسفل تو * راست كويد كه سخت كنداى است

كندژ

بضم كاف و كسر دال براء زده مخفف كهن دز است يعنى قلعه كهنه قديم و نام شهرى بوده تختكاه افراسياب كه آن را بيكن و باى كنت مىناميده‌اند و در حرف با كذشته و اكنون بچين مشهور است و تفضيل آن مرقوم شده

كندمه

كرميست كه از اندام آدمى برايد و به عربى آن را ثولول مىكويند

كندم مكّه

صنفى از حبوب شبيه بكندم است نان آن شيرين‌تر از كندم و طعام اهل صنعاست و بسيار از آن خورند و آن را به عربى علس بفتح عين و لام كويند

كندنا

سبزى معروف و مشهور است و تيغ شمشير را به آن نسبت كنند چنان كه كفته‌اند
چون كندنا درو ده به تيغ چو كندنا

كنده

بضم اول ضد باريك و لاغر است و مردم فربه را نيز كويند و بمعنى چيز مدوّر و كلوله كوفته بزرك كه از كوشت و غيره پزند و با نان خورند بسحق اطعمه كفته
من نكويم صفت كنده پر داروى كرم * تا نخوانند مرا مدّعيان كوفته خوار
و بمعنى امرد فربه مولوى كفته
كندهء را لوطئى در خانه برد * پس به روى افكند و اندر روى فشرد
و بفتح چيز كنديده بدبوى را كويند شيخ سعدى كفته
اكر ابلهى مشك را كنده كفت * تو مجموع باش او پراكنده كفت

كنده‌پير

پيرزنى كه بغايت سالخورده باشد و بدبوى كردد چه كويند كه چون زنان بسيار پير كردند كنده و بدبوى شوند انورى كفته كنده پير جهان جنب نكند
همتى را كه در جناب من است
و معرب آن جنده فير است

كنك

بفتح اول نام بتخانه چين حكيم ازرقى كفته
زمين ز باد صبا شد نكارخانه چين * چمن ز فيض هوا شد بهارخانه كنك
حكيم فرخى كفته
ز كوه كيلان او راست تا بدان سوى بر * ز آب خوارزم او راست تا بدان سوى كنك
و نام رودخانه‌ايست بزرك در ملك هند كه منبع آن كوههاى سوالك است و از بنكاله كذشته بعمان مىريزد و در نزد هندوان حرمت بسيار دارد و آب آن را شريف و عزيز مىدارند و خاكستر مردكان خود را بعد از سوختن در آن رود مىريزند ديكر بمعنى هر چيز خميده و خميده پشت نيز آمده و مرد خميده پشت را كنك مىخوانند مسعود سعد كويد
بار منّت بسى است بر سر جود * زين سبب كشته هر سه حرفش كنك
و نام كوهى بلند كفته‌اند فردوسى كفته
يكى زنده پيل است بر كوه كنك * اكر با سلاح اندر آيد بجنك
و بادى را كويند كه بسبب سودا در تن مردم پديد آيد و بن مويها خاريدن كيرد و تا موى را بر نكنند آرام نپذيرد لهذا حكيم سوزنى كفته
تا بركند حسود تو سبلت بدست خويش * در سبلت حسود تو افتاده باد كنك
و بمعنى امرد قوىجثه است و كنك غال امرد باز را كويند چنان كه در غال كذشت و كويند نام شهريست در شرقى ختا كه شب و روز در آنجا برابر است و كنك دز همان شهر كندژ است كه مرقوم شده و آن را كنك بهشت و بهشت كنك كفتندى

كنك دژهوخت

بالفتح و كسر دال و ضم ها و واو مجهول و خاى ساكن بمعنى بيت المقدس است كويند بانى آن ضحاك بوده و معنى تركيبى آن يعنى عمارت محكم بركشيده حكيم فردوسى كفته
به خشكى رسيده سر جنكجوى * به بيت المقدس نهادند روى بتازى زبان خانه پاك‌دان * برآورده ايوان ضحاك دان چو بر پهلوانى سخن راندند * همى كنك دژهوختش خواندند
كويند آن خانه را به زبان سريانى ايليا مىناميدند و بضم اول بمعنى لال است مسعود سعد كفته
تات نپرسند همىباش كنك * تات نخوانند همىباش لنك
و ديكر بمعنى لوله‌ايست كه از سفال سازند و در راه آب كذارند كه آب از درون او بكذرد و بحوض رسد

كنكل

بفتح هر دو كاف فارسى هزل و ظرافت باشد مولوى كفته
منتظرى باش چومه نور كير * ترك كن اين كنكل نظاره را