كفتم ميان عارف و عالم چه فرق بود * تا اختيار كردى از آن اين فريق را
كفت آن كليم خويش بدر مىكشد بجهد * وين سعى مىكند كه بكيرد غريق را
كلى
رنك سرخ بكونه كل
كلين
بضم منسوب بكل مانند سيمين منسوب بسيم و مشكين منسوب بمشك و كلين بكسر كاف پارسى منسوب بكل را كويند چنان كه كمال الدّين اسمعيل اسپهانى ملقب بخلاق المعانى در مرثيه جوانى جميل كفته
كلين اندام او را حال چون است * كه در وقت كلشن بستر كلين است
در فرهنك و برهان نيست از لغت شرفنامه احمد منيرى كه جامع آن ابراهيم قوام فاروقى است نقل شده و نام ديهى بوده در جوالى رى كه قلعه كلين داشته و منسوب بدانجا را كلينى مىخوانده و كلين بكاف عربى همانا معرب آن باشد در قاموس كفته كلين بر وزن امين ديهى است از ديهاى رى و از آنجا بوده است شيخ حافظ محمد بن يعقوب بن اسحق الكلينى الرّازى و اينكه او را بضم كاف و فتح لام به وزن عبيد مىكويند غلط است چنان كه بابويه را كه باء او مضموم است بغلط بواو مفتوح مىخوانند و كلين كوى كنايه از دنيا و عالم آب و كل است كليون مخفف انكليون كه كويند بافتهايست رنكارنك فارسى نيست و همان صحيفه مانى است كه نقوش كوناكون داشته و جمال الدين عبد الرّزاق سپاهانى كفته
صحيفههاى فلك شد چو صحف انكليون
بعضى انجيل را معرب و مرخم انكليون دانستهاند چنان كه كذشته است
نمايش دوازدهم در كاف پارسى با ميم
كمار
بضم كاف به وزن كذار امر است بكماشتن كسى را بر سر كارى و آن را بكمار نيز كويند شيخ سعدى كفته
كه مشرف چو دست از امانت بداشت * بر او مشرفى بر ببايد كماشت
و مردم چنان فهمند كه مشرفى ديكر بر آن مشرف اول بايد كماشت كه نكهبان او باشد و اكر چنين باشد با يكديكر بسازند و خاين و شريك شوند
يكى دزد كرد و يكى دستيار
مشرفى شمشير است يعنى بايد او را كشت و شمشير مشرفى منسوبست بمشرف و مشرف زمين بلنديست از شام و شمشير آنجا در عرب مثل بوده و بفتح ميم آمده است
كمان و كمانه
بفتح كاف بمعنى ظن و حدس و فكر كه از روى يقين نباشد شيخ سعدى كفته
كمان از تشنكى بردم كه دريا تا كمر باشد * چو پاهايم برفت از دست دانستم كه دريايى
شيخ اوحدى در توحيد كفته
در خود ترا به چشم يقين ديده عاشقان * و افتاده از يقين خود اندر كمان همه
فردوسى كفته
تو دل را بجز شادمانه مدار * روان را ز بد در كمانه مدار
ديكر بمعنى اول چاهى است كه براى كاريز بكنند تا بحدس و كمان دورى و نزديكى آب را معيّن نمايند چنان كه ابن يمين كفته
اى بس كه دلم ز ارز وى چشمه نوشت * در باديه فكر فروبرده كمانه
در كاف تازى با شواهد و امثال كذشته اما در كاف پارسى اصّح است
كماند
يعنى كمان مىكند فردوسى كفته
كماند كه از تيغ او در جهان * بلرزيد يكسر كهان و مهان
كمست
همان جمست است كه مرقوم شده
كمه
بكسر در برهان كفته رستنى باشد مانند رازيانه و دواب خورند و به عربى آن را قزاح خوانند صاحب تحفه المؤمنين كفته لفظ قزاح بقاف و زاى معجمه اسم مغربى نباتى است خوشبو شبيه برازيانه و از آن كوچكتر و تخمش مانند انيسون
كميز
به وزن تميز و بعضى بكسر دانند بمعنى شاشه است يعنى پيشاب كه بول تفسير عربى آنست و سرورى بكاف تازى دانسته
نمايش سيزدهم در كاف پارسى با نون
كن
بكسر اول مخفف كين است مانند شوخكن و شرمكن و خشمكن ورشكن و امثال آن و افاده معنى صاحب مىكند
كنبد و كنبده
بضم اوّل و فتح ثانى عمارتى مدّور كه سقف آن محدّب بوده باشد و كنبد قابوس كه در هشت فرسنكى استراباد است قبر امير كيكاوس بن ابو طالب مشهور بوشمكير است و ارتفاع آن پنجاه و پنج ذرع است و كاوس همانست كه در حرف كاف تصحيح و تشريح يافته است و از مشاهير شاهان تبرستان است و كنبد را بنابراين بهر چيز مدوّر اطلاق نمايند غنچه كل را نيز كويند زيرا كه آن نيز به شكل كنبد است خاقانى كفته
فريب كنبد نيلوفرى مخور كه كنون * اجل چو كنبد كل برشكافدت عمدا
هم او كفته
كنبد نيلوفرى كنبده كل شود * پيش سنانت كز اوست قصر ممالك متين
ديكر آذينبندى شهر است كه شكل كنبد بسازند و بپارسى كوپله كويند و به عربى قبه خوانند و در اصل قبه معرب