تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
كپه است و حباب روى آب را نيز بدين مشابهت كوپله كويند فردوسى كفته
همه راه و بيراه كنبد زده * جهان شد چو ديبا بزر آزده
حكيم اسدى در كرشاسب‌نامه كفته
سه منزل پذيره شده با سپاه * ز آئين زيبا و كنبد به راه همه راه آئين و كنبد بهم * ز هر كنبدى درفشاندن درم
ديكرى بمعنى جستن و جهيدن و خيز كردن آمده امير خسرو دهلوى كفته
ز همت ساختم رخش فلك رام * بيك كنبد رسيدم برنهم بام
مولوى در مثنوى كفته
تازيانه برزدى اسبم بكشت * كنبدى كرد وز كردون دركذشت
هم او در جست و خيز شير كفته
شير نر كنبد همى كرد از لغز * در هوا چون موج دريا بيست كز
و من بمعنى حباب در مسمّط بهاريه كفته‌ام
چون ژاله ببارد بشمر آب بجنبد * كوئى ز زجاج است بر آن كنبد كنبد با روز هوا پيكان چون ابر غربند * وان بركهء روئين‌تن را تير بسنبد پندارى حكاكى بر لوح زبرجد * با مشقب سنباده كند ثقبه بسيار
و پياله را نيز كويند امّا سرنكون بكنبد ماننده است و بمعنى خيمه خاصه چادر قلندرى بس مناسب است كه بيك ستون برپاست آن نيز از خارج ناپيداست

كنج

بفتح خزينه زر و سيم است كه معروفست و كنز معرب آنست شعر
كنج زر كر نبود كنج قناعت باقى است * آنكه آن داده شاهان بكدايان اين داد
و چون پادشاهان ايران هريك كنجى مىنهاده‌اند و خسرو پرويز آخرين و واپسين ملوك فرسى بوده اغلب كنجها به دو رسيده هفت كنج از آنها بزرك و نامور بوده مانند كنج باد آورد كه قيصر از بيم پرويز در كشتيها نهاده بجزيره مىفرستاد باد كشتيها را بساحلى كه قريب بخسرو بود آورده بدست او افتاد و آن را بادآور نيز كفته‌اند چنان كه فردوسى كفته
دكر كنج بادآورش كفته‌اند * بار بد بنام اغلب كنجها نوائى ساخته
در بزم پرويز براى رامش و خوشى او مذكور مىكرده منوچهرى در اين باب كفته
وقت سحر كه چكاو خوش بزند در تكاو * ساعتكى كنج كاو ساعتكى كنج باد

كنجشك

بضم كاف فارسى و كسر جيم عربى طايرى است صغير جثه معروف و آن را بپارسى كنجشك و جغوك و تبركى سرچه و سارچه و به بنكالى كوريه و بهندى ثر آن را چتر او ماده آن را چرّئه كويند و به عربى عصفور خوانند شيخ سعدى كفته
كنجشك بين كه صحبت شاهينش آرزوست * بيچاره بر خاك تن خويشتن عجول

كنج كاو

دو كاوميش زرين بودند كه چشمهاى آنها از ياقوت و شكمهاشان پر از نار و سيب و بهى زرين و در درون هريك كه مجوّف بودند مرواريدهاى بزرك خوشاب پر بوده و در پيش كاوها آخور زرّين بسته بودند و در آخورها جواهر از زمرد و لعل و ياقوت ريخته و بر آن كاوميشها نام جمشيد منقور كرده بودند و در اطراف كاوميشها جانوران پرنده و چرنده از شير و پلنك و كرك و كور و تذرو و طاوس زرين كه چشمها و سينه‌هاشان از لعل و مرواريد بود بسيار ساخته بودند على الجمله خسرو پرويز حكم كرد كه آن كنجها را فروخته قيمت و بهاى آن را بدرويشان و مستحقان قسمت كردند اللّه اللّه كه تلف كرد و كه اندوخته بود خاقانى كفته
مرا چون دعوت عيسى است عيدى هر زمان در دل * دلم قربان عيد فقر و كنج كاو قربانش
شعر ديكر نامور كنج افراسياب
كه كس را نبود آن به خشكى و آب
ديكر كنج ديباى خسروى ديكر كنج ديوار بست كه كويند خضر آن ديوار را راست كرده ديكر كنج سخته بمعنى نسنجيده ديكر كنج روان ديكر كنج شايكان او شواهد نواها اغلب در لغات فرهنكها آمده است و كنج بضم كاف پارسى بمعنى كنجايش است انورى كفته
زمان در امتثال امر و نهى او چنان واله * كه ممكن نيست در تعجيل آن كنج شكيبائى
و بر اين قياس كنجد و كنجيده و كنجيدن و آن را كنجا نيز كفته‌اند مولوى معنوى كفته
تاب آن حسن كه در هفت فلك كنجا نيست * جز كه آهنك دل‌خسته لاغر نكند
و بمعنى كنجاند يكى از متقدمين كنجايد كفته
ز مشتاقان خود روزى كه لطفش ياد فرمايد * چه باشد نام درويشى اكر در نامه كنجايد

كنجور

به وزن رنجور بمعنى خزينه‌دار است و در اصل كنج‌ور بفتح واو بوده يعنى صاحب كنج و رنجور و دستور نيز به همين طرز يعنى صاحب رنج و صاحب دست يعنى مسند و مفيد معنى وزير و پيشكار حكيم سنائى كفته
از كران سنكى كنجور سپهر آمده كوه * وز سبكسارى بازيچه باد آمده خس
و من كفته‌ام
جهد كن جهد تا كه دريابى * كه دلت كنج و عشق كنجور است كر بجز حق مؤثرى بينى ديده بينش تو رنجور است
و كنجور بن اسفنديار نام يكى از وزراى پادشاهان عجم بوده كه كتاب جاودان خرد كه از هوشنك شاه پيشدادى است از پارسى قديم بپارسى متداوله ترجمه كرده و حسن بن سهل وزير مامون عباسى آن را به زبان عرب نقل نموده و ابو على مسكويه بالحاق حكمتهاى