بوده است مانند ليلى و مجنون و ويسه و رامين مشهور شدهاند مولوى كفته
عقل همه عاقلان خيره شود چون رسد * ورقه بكلشاه من ويسه برامين من
و سوزنى كفته
مونس مجلس ميمون تو هركس كه بود * به تو دلشاد بود همچو بكلشه ورقه
كلشكر
مركّب از كل و شكر است معروف بكل قند كه قوّت دل افزايد
كلشهر
نام زن پيران ويسه وزير و سردار افراسياب بوده مرادف كلچهر است و نام زنى معشوقه اورنك چنان كه كفتهاند
اورنك كو كلچهر كو نقش وفا و مهر كو
كلغر
به وزن دختر پشم نرمى كه از بن موى بز به شانه برارند و از آن جامه و شال ببافند و آن موى را كرك و كلك بضم و تبت و تبد نيز كويند حكيم نزارى قهستانى كفته
نه از شالبافان اين روز كارم * كه كلغر ندانند باز از ابريشم
كلغنده
به وزن جنبنده پنبه زده و كلوله كرده و آن را كلغونده نيز كويند
كلغونه
به وزن و معنى كلكونه است و آن غازه رخسار زنانست كه روى را سرخ كند خاقانى كفته
مفريب دل بنقش جهان كان نه يار تست * كلغونهء چكونه كند پير را جوان
و اصل معنى كلكون و كلكونه يعنى رنك كل سرخ
كلكنده
كاف اول پارسى و ثانى عربى نام شهريست بهندوستان از كرناتك در حدود حيدرآباد و حكايت آن عرب كه بپارسى بيان مىخواست كرد كه امروز رفتم ببازار كلكنده پنج سير پنبه كرفتم مشهور است كه به اين عبارت مىكفت
عمروز رفتى به بيزار جل جنده قنج سير قنبه جرفتى
كلغيجه
بمعنى غلغلج است كه خنده مىآرد
كلفهشنك
با اول مضموم و فاى مفتوح بهاء زده و شين منقوطه مفتوح آبى است كه در فروريختن از جاى بلندى يخ بسته باشد و آن را دنكداله نيز كفتهاند فرالاوى كفته
آب كلفهشنك كشته از فسردن اى عجب * همچنان چون شيشه سيمين نكون آويخته
بحذف نون هم آمده است
كلك
بضم كاف اول و فتح لام بكاف عربى زده سخنى است كه از روى طعنه و سرزنش بطريق كنايه كويند چنان كه رو سپيد بر زنان هرزه و منظور روسياه است و اكنون بروسپى معروفست كلك مصغر كل است سواز آن خار منظور است و كلك زدن كنايه از طعنه زدن است حكيم سوزنى كفته
كر پيش كل كشم كله مشكبوى تو * بر من كلك مزن كه نينديشم از كلك
ديكر نوعى از صمغ است و آن از بوته خار جهودانه حاصل مىشود و آن صمغ را كوژده نيز مىكويند و در برهان كويد به عربى غنر روت خوانند و در كاف تازى نيز ديده شده
كلكچه
با اول مضموم بثانى زده و كاف عجمى و جيم عجمى هر دو مفتوح رسوم و آدابى باشد كه از اول مولود اطفال تا اوان عقيقه و كاهواره بطريق سنت عرف رعايت كنند خواجه عميد در تهنيت پسر ممدوح خود كفته
با چنبر كمان صفتش رسم كلكچه * از عكس تير سقف مسمّر نمودهاند
كلكل
بفتح هر دو كاف نوعى از ليموست به مقدار نارنج و چنان ترش است كه اكر سوزنى در آن خلانند و بكذارند بعد از اندك زمانى سوزن كداخته شود و بضم هر دو كاف صمغى است كه آن را مقل كويند و مقل نام عربيست و كوكل تبديل نام پارسى و مانند مرّمكى است رياح سودائيه را رفع كند
كل كندم
بكسر لام پنج كياهيست دوائى و چنان در نظر آيد كه پنج شش دانه كندم بهم چسبيده است در جهانكيرى و برهان زياده بر اين نيامده رشيدى در فرهنك خود آورده كه مسموع چنانست كه از قسم نباتات نيست بلكه از مكوناتست و در ميان كندم چيزى به شكل كندم مىباشد مسمن و مسهى است اكر يكدو رطل آن را با ده رطل آب و عسل ممزوج كنند فى الفور شراب مسكر شود و جورجندم معرب آنست
كل كنده
بضم اول و فتح كاف ثانى پارسى كياهى است بغايت بدبوى كه آن را كما كويند
كل كوبى
بضم كاف اول و دويم كاف عربى در اصطلاح سير و كردش باشد كه در اول بهار كنند و آن وقتى باشد كه بيشتر از كلها كل زرد برويد و مردم از آن كلها چيده در حوضهاى باغ ريزند و عيش و عشرت كنند و در خارج شهر طهران امام زادهايست كه درختهاى كل زرد در آن هست زنان و مردان بچيدن كل زرد آنجا روند و آن را باصطلاح خود امامزاده كل زرد نام كردهاند مولوى معنوى كفته
خدايكان جمال و خلاصه خوبى * بباغ عقل درآمد برسم كل كوبى
كل كوزه
كلى را كويند كه در كوزها كذاشته بمجلس درآورند مانند