تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
است شعار خود كرده بودند

كلبام و كلبانك

بالضم آواز بلند كه شاطران و قلندران و طبالان بركشند خاقانى كفته
ساغر كلفام خواه كز دهن كوس * نعرهء كلبام وقت بام برآمد
حافظ شيرازى كفته
دلت بوصل كل اى بلبل سحر خوش باد * كه در چمن همه كلبانك عاشقانه تست

كلپايكان

نام شهريست بعراق در ميان اسپاهان و همدان و بانى آن هماى چهر آزاد بنت بهمن درازدست پدر اسفنديار روئين‌تن بوده و آن را چهرزادكان مىناميدند جرفادقان معرب آنست

كلبت

بفتح كاف و با بمعنى كشتى و جهاز بزركست در فرهنكها بكاف پارسى آورده‌اند و ظن من آنست كه بكاف عربى بوده و كشتيهاى متداوله را هركس به چيزى تشبيه نموده و نامى بر آن نهاده چناب به
از دور بغراب سياه ماند و جهاز * بجهاز شتر ماند و ناوه كه كشتى
كوچك دراز است بناودان ماند و بطيل آنست كه ببط ماند مىتواند بود كه وقتى بطيل را عربى از دور در دريا ديده باشد كالبط كفته باشد و علم كرديده باشد بط معرب بت است كه مرغابى است و الله اعلم بالصّواب

كل پارسى

كلى است سرخ و خوش رنك و آن را صد برك و كلنار كويند و كمال الدّين اسمعيل در تاخت و تاراج شهر سپاهان كفته
زن پارسا چون كل پارسى * برون اوفتاده ز پرده‌سرا

كلبن

درخت كل و بن بمعنى اصل است و درخت را بملاحظه ريشه بن كويند مثل سرو بن و نار بن و جوز بن

كل پياده

كلى كه بوته داشته باشد نه درخت مانند كل سرخ و نركس و سنبل و لاله و سوسن و بنفشه و امثال آن و كل سواره مثل ارغوان و ياسمن و امثال آنها امير خسرو كفته
تو كوئى زان بتان در دشت ساده * دميد از خاك كلهاى پياده

كلچين

معروفست
نه از كلچينم از آنان فغانست * كه كل در دامن كلچين پسندند

كلخواران

قريه‌ايست قريب به شهر اردبيل و در آنجا است مرقد سيّد امين الدّين جبرئيل پدر صفى الدّين اسحق اردبيلى مشهور و شاه عباس ماضى در آنجا عمارتى و باغى ساخته و جائى باصفاست و زيارت آن اتفاق افتاده و مرقد خود شيخ صفى در شهر است

كل داودى

بضم كاف عجمى كلى است معروف و مشهور شبيه بكل نسرين و برك آن مانند برك پنبه و كياه آن به قدر ذرعى و تا به دو ذرع بالد و بوى آن شبيه ببوى برنجاسف و برنكها شود زرد و سفيد و بنفش و تا اوايل خزان كل دهد و كلى بادوام است چون آن را ببرند سالى ديكر از پنج آن كلها برويد در مخزن كويد عرق آن مفرح و مقوى دل بود و آشاميدن كل آن با شراب محلل و دافع خون منجمد در معده است

كل دوروى

كلى است يكروى آن زرد و روى ديكر سرخ و آن را كل رعنا و زيبا خوانند و بجهة دو رنكى آن را كل قحبه نام نهاده‌اند و عرب آن را ورد الفجّار خواند و آن را دورويه كل نيز خوانند فرخى كفته
هنكام كل است اى به دو رخ چون كل خودروى * همرنك رخ خويش بباغ اندر كل جوى از مجلس ما مردم دوروى برون كن * پيش آرمى سرخ و فروكن كل دو روى باغيست بدين زينت آراسته از كل * يكسو كل دوروى و دكر سو كل خود روى

كلزار

معروفست و آن را كلستان نيز كويند زاردستان جاى بسيارى كل است و در سار و زار كذشته است
هركجا كلزار بود اندر جهان كلزار شد * مرغ شبكيران سرايان بر سر كلزار زار
و نام نوائى نيز آمده زراتشت بهرام پارسى يزدانى كفته
خروشان بلبلان در صحن كلزار * بوقت صبحدم بر لحن كلزار

كلزريّون

بضم اول نام شهرى بوده بدانسوى شهر چاچ به ماوراءالنهر حكيم فردوسى كفته
سپهدار بالشكر و كنج و تاج * بكلزريّون زانسوى شهر چاچ
هم او كفته
چو آمد بنزديك كلزريّون * زمين شد بسان كه و بيستون از آن پس زهيتال و ترك و ختن * بكلزريّون برشدند انجمن
و نام رودخانه‌ايست كه اين شهر بنام او موسوم شده چنان كه فردوسى كفته
بدى نام آن رود كلزريّون * كه بد در بهاران چو درياى خون

كلستو

بمعنى كلستان است كه كلشن نيز كويند

كلشاه

بكسر اول لقب شخص اول آدميست كه پارسيان كيومرس خوانند و عربان آدم دانند و كيومرز را بزرك زمين معنى كرده‌اند چه كى بمعنى بزرك و مرز زمين است و بعضى كاف عجمى دانسته‌اند زنده كويا تفسير كرده‌اند و بعضى كرشاه كفته‌اند چه كر بمعنى كوه و پشته است و او در اوايل ظهور در كوهسار مىزيسته
نخستين خديوى كه كشور كشود * سر پادشاهان كيومرث بود
چون ثاى مثلثه در پارسى نيامده بسين و زا دانند و كلشاه بضم نام معشوق ورقه