آمد از چشمه ايغر آبى * بر سر آب همچو مرغابى
سوى آن ماديان نمود آهنك * همچو بر صيد كوهسار پلنك
ماديان را برسم فتح الباب * داد كشن تمام و شد در آب
ماديان را بكشن حامله كرد * بعد يك سال كره آورد
كش نشين
نام روز چهارم است از نامهاى ملكى
كشنه
با اول مضموم بثانى زده و نون مفتوح و هاى مخفى بمعنى همان كرسنه و كسنه است كه كذشته بسحق اطعمه شيرازى كفته
صبا بكلشن كيپا كرت كذار افتد * به حق پاچه كه بوئى بكشنكان برسان
كشنيز
معروفست و آن نباتى است كه تخم آن را بمجاز كشنيز خوانند و درون آن تخم نيز از مغز تهى است چنان كه انورى كفته
از تف تيغ فتنه باد تهى * دشمنت را دماغ چون كشنيز
و كشنيزه بفتح ابتداى غوره انكور كه بكوچكى بدانه كشنيز ماند و ها براى نسبت است خاقانى كفته
زان حصرم كاصل پادشائى است * كشنيزه سپهر كند نائى است
كشنيز كوهى
نام نوعى از نبات مخلصّه است يك نوع ديكر آن را ترياك كوهى و نوعى ديكر را بشيرازى كارريك نامند و به فارسى يلپل شاقى و تخم هر سه نوع بهم مشابه نبات كارريك خشن و تخم آن بسيار تلخ و كل آن ازرق و در كوهستان و سنكلاخ رويد و نبات كشنيز كوهى املس بزركتر در قدر و تخم آن نيز بزركتر و تلخ و نبت آن مرغزارها و دامنهاى كوه و كل آن مايل بسرخى و نوع ترياق كوهى در رمل رويد و كل آن مايل بزردى و سپيدى و سياهى بهترين همه آنكه در شبانكاره رويد كه ترياقيّت آن از همه بيشتر است
نمايش يازدهم در كاف پارسى با لام
كل
معروفست كلّ كلها را كل كويند باضافه نام مثل كل سوسن و نركس و خيرى و امثال آن ولى چون كل مطلق كويند كل سرخ است كه به عربى ورد خوانند خواجه حافظ شيرازى كفته
خوش آمد كل وزان خوش تر نباشد * كه در دستت بجز ساغر نباشد
و بكسر معروف است
كلاج
بر وزن علاج نام نانى است تنك چون كاغذ كه اصل آن از نشاسته و سفيده تخممرغ است و در شربت ريزند و خورند و آن را لابرلا كويند بسحق اطعمه كويد
خوشنويسان قطايف با قلمهاى شكر * جمله عاجز كشتهاند از خط تعليق كلاج
و در لغت درى كلاغ را كويند وقتى براى امتحان طبع به طرز رباعيات طبرى كفتهام شعر
ته مشكينه پرچم شود اج ره مونّه * ته پرخم كلالك سيو كلاج ره مونّه
ته روشنه سينه اسپى عاج ره مونّه * منه دل تنه عشق تفته ساج ره مونّه
معنى چنان باشد كه پرچم يعنى كاكل مشكين تو بشب داج مىماند زلف و كاكل تو بكلاغ سياه مىماند و سينه روشن تو بعاج سپيد مىماند و دل من در عشق تو بساج تفته يعنى تا به تافته كرم شده مىماند
كلان
بضم جمع كلها بر خلاف قياس چنان كه حكيم فردوسى كفته
بنالد همى بلبل از شاخ سرو * چو درّاج زير كلان با تذرد
كلاله
بفتح بمعنى زلف و كاكل مجعّد بيچيده است و كفتهاند
اكر كلاله مشكين ز رخ براندازى * كنند در قدمت عاشقان سراندازى
عثمان مختارى كفته
كلاله شبه كون را قرين لاله مكن * دلم فريفته زان لاله و كلاله مكن
من نيز كفتهام
ايا شكسته سر زلف ترك شيرازى * كلالههاى تو جرّارهاى اهوازى
ديكرى كلاله يعنى زلف بيچيده را مخصوص اهالى ديلم دانسته و كفته
بت ديلم مه مشكين كلاله * بمشك چين كرفته روى لاله
آن را كلالك نيز كويند و در فرهنك جهانكيرى آورده كه بمعنى پيراهن نيز باشد اين بيت رفيع الدّين لنبانى را سند كرده كه كفته
اكر كلاله او از حرير و كل دوزند * شود ز نازكى آزرده توده سمنش
و چنين نيست غلاله بكسر غين بمعنى پيرهن است و آن نيز غربيست نه پارسى وقتى كفتهام
خون مرا خورد زان نهفته بتنم * هوش مرا برد زان شكسته كلاله
رويش در حلقههاى زلف كجش بين * راست ز زير زره چو سرخ غلاله
حكيم ناصر خسرو در مذمت دنيا كفته
نيستى آكه مكر كه چون تو هزاران * خورده است اين كنده پير زشت نكاله
فتنه كند خلق را چو روى بپوشد * همچو عروسان ز زير سبز غلاله
كلان
بضم قسمى از نان شيرين كه در روغن بريان كنند و دو پوسته شود و در شير اندازند و شير را به خود كشد و بسيار لذيذ كردد سوزنى كفته
رخ احباب تو طرى است چو كل * خوش و شيرينتر از كلان و كلاج
و بمعنى افشاندن و تكانيدن نيز امده زراتشت بهرام پارسى كفته
سحر كه باد برك كل كلان است * ز درد ان فغان بلبلان است
و كلانيدن بمعنى افشانيدن است
كلاه
بفتح اول بمعنى سياه است و لقب شيخ زين الدّين على بوده كه او و اجداد و اولادش لباس و دستار سياه رنك