تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
ساغر ساقى به رو همه فتح است و كشاد
و بمعنى خوشى و خوبى مولوى كفته
چندين حلاوت و مزه مستى و كشاد * در چشمهاى مست تو نقاش چون نهاد
ديكر بمعنى رها كردن و كشادن تير از شست آمده امير خسرو دهلوى كفته
كردون كشاد شست تو چون در وغا بديد * خواند ارغنون مرك صرير كمانه را
حكيم ارزقى كفته
بجز كشاد تو در چنبر فلك كه برد * فروغ خنجر الماس فعل مغز فتال

كشادنامه

بضم كاف و سكون دال فرمان و حكم و منشور پادشاهان در رخصت و مأموريّت و آزادى كسى به جائى خاقانى كفته
دارى كشادنامه جان در ده فلك * كوده كيا كه نزل تو آنجا برافكند كشادنامه اميد ديرباز مرا * نورد واقعه كوتاه كرد چون طومار

كشاده‌رو و كشاده‌دل و كشاده‌زبان

هر سه بمعنى خوشروئى و خوشحالى و ثناكوئى و سخنورى آمده فرخى كفته
در خزانه او پيش من كشاده و من * كشاده‌دست و كشاده‌دل و كشاده‌زبان

كشاسب و كشسب

همان كشتاسب شاه پسر لهراسب است كه اسفنديار پسر او بوده و آئين زردشت پسنديده فردوسى كفته
تو اين تاج از او يافتى يادكار * نه از شاه كشتسب و اسفنديار
هم او كفته
چو نيمى شد از شب بشد در بشاسب * بكو شاسب آمدش دخت كشاسب
كوشاسب بمعنى خوابست و در جاى خود بيايد و كشتاسب را به تبديل حروف و شتاسب و پشتاسب نيز كويند و كفته است ياقوت حموى در معجم البلدان كه پشت بالضم بلد من نواحى النيسابور قال ابو الحسن البيهقى سميت بذلك لان يشتاسف الملك انشاها هم او كفته آن شهرى بوده قصبه آن ترصيص و الآن بترشيز شهر است و كفته‌اند به اين سبب مسمّى به اين اسم شده كه بمنزله پشت بوده براى نشابور و مشتمل بوده بر دويست و بيست و شش قريه آبادان كه يكى از آن قرى كشمر محلّ سرو كشمرى و ديكرى قريهء كندر بوده كه از آنجا بوده‌اند ابو منصور وزير و ابو نصر كندرى كه از وزراى مشهور سلاجقه بوده‌اند انتهى

كشسب

با اول مضموم بثانى زده جهنده و خيزنده و آن را شسب نيز كفته‌اند در آذر كشسب آمده است

كشت

بر وزن طشت بمعنى شد و بركشت و كردنده معروف و بمعنى حك و محو كردن آمده شيخ اوحدى مراغهء كفته
كوهر كه در جهان بتماشا روند و كشت * ما را بس اين‌قدر كه بما دوست بركذشت
تا او ز نقش چهره خود پرده بركرفت * ما نقش ديكران زورق مىكنيم كشت
در جهانكيرى اين شعر سوزنى را پس از شعر اوحدى شاهد اين معنى كرده كه كفته
بسى كناه كبير و صغير كردم كشت * نه از كبير خطر بود و نز صغير مرا
در اين مثال جاى تامّل بلكه تعجّب است كه او كشت را بمعنى محو و حك فهميده يعنى كناه بزرك و كوچك را محو و حك كردم اكر چنين بوده باشد ضدّ مضمون مصراع ثانى خواهد بود و حال آنكه سوزنى در اين قصيده اظهار ندامت از كناههاى كذشته و پشيمانى از عملهاى رفته كرده و كفته بسيار كناه بزرك و كوچك كردم كشت كر و بكسر كاف فارسى يعنى بر دورم كشت و به پيرامن من كرديد و از هيچيك شرم و تشويش نكردم يعنى مرتكب شدم صاحب جهانكيرى را خطا افتاده عجبتر اينكه رشيدى نيز به دو اقتفا كرده و همين معنى كه او كفته فهميده است و بمعنى خربزه نيز مثالى و شاهدى ندارند شايد پاليز خربزه را كه بكاف تازى كشت كويند كاف پارسى كمان برده و معنى خربزه دانسته و كشت بكسر كاف پارسى در لغت درى بمعنى جميع و همه آمده الوار بسيار كويند

كشت بركشت

بناتى بر هم پيچيده است و آن را پچ پچ نيز كويند و در كاف عربى مفصّلا مرقوم شده و ليكن بكاف فارسى است

كشته

بمعنى كرديده معروفست و بكسر مركبى است از عطريات كه آن را بتازى غاليه مثلث كويند و مجمرى كه آن را دران سوزانند كشته سوز نامند

كشسب

همان كشتاسب است فردوسى كفته
مرا كر همى داد خواهى بكس * همالم كشسب سوار است و بس
و بمعنى جهنده چنان كه كذشت

كشن

با اول و ثانى مفتوح و يا اول مفتوح بثانى زده هر دو درست است و معنى آن بسيار و انبوه است فردوسى كفته
بلادن كه آمد سپاه كشن * شبيخون پيران بجنك پشن
اسدى كفته
فرستادشان لشكركشن پيش * چه بيكانه فرزانكان و چه خويش
و با اول مضموم بثانى زده نر و طالب نر شدن و بار كرفتن ماده ساير حيوانات و بارور شدن نخل خرما را نيز كويند چه او را نيز تا كرد نخل نر نزنند بار نياورد شيخ نظامى در نسب شبديز كفته
بدشت اسكّله در هر قرانى * بكشن آيد تكاور ماديانى بفرمان خدا زو كشن كيرد * خدا كفتى شكفتى در پذيرد
چون بمعنى نر كه به عربى فحل خوانند نيز امده بدين جهت بار كرفتن ماده را كشنى كويند مولوى كفته
آن مه كه ز پيدائى در چشم نمىآيد * جان از مزه عشقش بىكشن همى زايد
شيخ آذرى كفته