شاپور بنام خود ساخته و معنى تركيبى آن نه شاپور بوده يعنى شهر شاپور زيرا كه به معنى شهر است چنان كه وقتى كفتهام
بماند نام نشابور باز چون كركان * ولى بدهر نه كركين بماند نه شاپور
و بالفتح صاحب مرض كركه به عربى حرب كويند و بپارسى كركين كويند و كركنان جمع آنست ناصر خسرو كفته
كر نخواهى رنج كرار كركنان پرهيز كن
شيخ بهائى عاملى كفته
بر تو كراز صبر نكشايد درى * از سك كركين كبران كمترى
كركاو
بالضّم نوعى از پاىافزار كه شاطران و پياده روان در پوشند و از چرم است شيخ آذرى طوسى كفته
بجستجوى تو كردون چو عزم راه كند * ز خام ثور كند پاى كاو را كركاو
كركوى
نام پهلوانى تورانى بوده است
كركيلى دز
به بالاى دربند كولا به راه آرم نام دزى است محكم در مازندران از ابنيه منوچهر شاه كه طاقى بزرك در كوه داشته و درى از يك پاره سنك بر آن بوده كه پانصد كس بركرفتندى و پانصد بر نهادندى و چون آن در بر آن طاق برنهادندى معلوم نكرديدى كه در آنجا محلّى و مامنى و طاقى و دزى است وقتى لشكر اعراب بتسخير طبرستان مامور شدند از خراسان نيز سپاهى در رسيدند و عمر بن علا و ديكران بر اسپهبد خرشيد ملك الجبال مازندران استيلا يافتند خورشيد عيال و مال و خزينه خود را بكركيلى دز نشانده از رويان بديلمان رفته و بزر سپاه مىآراست تا پنجاه هزار مرد آماده كرده و سپاه عرب دو سال و هفت ماه به زير آن طاق بمحاصره پرداختند تا آخر و با در آن طاق درافتاده بامان درآمدند هفته مال و عيال خورشيد را نقل كردند و به پيش خليفه فرستادند و خورشيد زهر خورده بمرد در سال 144 و كر بمعنى كوه است وكيلى منسوب بكيلان است و چون بيشتر دزدان در آن دز مقام مىكردند دزدان بكركيلى موسوم شدند و در ترجمه عتبى بتقريبى كركيلى را كه بسياق عرب جمع بستهاند بر وزن سلاجقه كراكله كفتهاند كه از اشرار و دزدان بودهاند و در پشت احجار و اشجار پنهان مىشده راهزنى و غارت و فساد مىپرداختهاند و در معجم البلدان بتفصيل ازين حصن حصين بيان كرده و به عربى حصن الطاق ناميده
كركينه
بالضم نوعى از پوستين است شيخ نظامى كفته
ز باران كجا ترسد آن كرك پير * كه كركينه پوشد بجاى حرير
هم او كفته
دمه دلم فرو كير چون چشم كرك * شده كاركر كينهدوزان بزرك
كرمافزاى
نام ماه سيّم است از سال ملكى
كرم
بالضم اندوه و كرفتكى دل حكيم فردوسى كفته
ز چنكال شيران همه دشت عزم * دريده برو دل پر از داغ و كرم
و بمعنى كرفتن اندك چيزى از طلب بسيار نيز آمده و كرم كير كسى كه در معامله سختى كند
كرمه
خربزه پيشرس كم حلاوت كه آن را كرمك نيز كويند و به عربى مليون خوانند و باقلاى در آب پخته را نيز كويند
كرمابه
و كرماوه و كرماوان پارسى حمام است و بمعنى كرمابهبان بهتر است سيفى كفته
بحرمت رسن دلو چاه كرمابان
و در اصل كرمابهبان بوده
كرماپيما
آلتى از شيشه كه درجات دارد و بجهة دانستن مرتبه كرمى هواى تابستان جيوه در آن كنند و هرچه هوا كرمتر شود جيوه ببالاتر مىآيد درجه كرمى هوا معلوم مىكردد و آن را كرماسنج نيز كويند و به زبان يونانى آن را مرحمتر كويند بكسر تا و را و ضم ميم اول و كسر ميم دوم و تا و سكون راى آخر و همچنين براى امتحان هوا چيزى درست كردهاند كه صافى و ناصافى و آمدن رياح و باران از ان معلوم مىشود و آن را بارومتر مىنامند يعنى هواپيما
كرمينه
به وزن نرمينه و پشمينه نام شهركى است در شرقى بخارا و ولايتى فسيح و عريض است و اكثر پسر امير بخارا در آنجا بحكومت مىنشيند و سالى پنجاه هزار دينار منافع ديوانى دارد و تا بخارا يازده فرهنك است و نيز نام بلدهايست در هفت فرسنكى كرمينه و در طرف شمالى آن واقع است و كفته است ياقوت حموى در معجم البلدان كه از نواحى سغد است در ميانه سمرقند و بخارا و تا بخارا هجده فرسخ مسافت دارد و منسوب بدانجا را كرمينى كويند
كرنج
بضم برنج و كرنج بشير شيربرنج است حكيم سوزنى كفته شعر
كوهان ثور روغن كرده است تا پزد * خوان ترا كرنج بشير اندر آسمان
كرنجار و كرنجزار
يعنى شالىزار بمعنى برنجزار و شالى پايه نيز كويند شعر سوزنى در كريخ كذشت
كروكان
بمعنى كروكه به عربى مرهون كويند آمده مسعود سعد سلمان كفته
منكه مسعود سعد سلمانم * در كف جود تو كروكانم
و بمعنى قضيب هم نوشتهاند چنان كه سوزنى كفته
اى پسر تا بميان پاى تو در نكرستم * جز بيك چشم كروكان به تو بر نكرستم
كروكر
بفتح اول و ضم را و واو و فتح كاف دويم مانند كركر نام خداست و بمعنى قاهر و قادر و غالب آمده و در صفت صانع